شکست نیچه در خیابان های تهران!

 راه بندان بود واو برای گذر از کنارماشین من نیاز داشت که آینه ی ماشینم را بخواباند.بالحنی عذر خواهانه گفت: ببخشین مزاحم می شم می تونم آینه ی ماشین تون رو بخوابونم را بتونم رد بشم؟  لبخندی زدم وگفتم: بفرمایین.تشکر کرد و آینه را خواباند و رد شد و  آینه راسرجایش برگرداند و دوباره تشکر کرد ورفت.از پشت سر هم چنان که سوار بر موتورسیکلت اش دور می شد نظاره اش کردم.هیکلی رشید و غول آسا داشت.

 

/ 0 نظر / 11 بازدید