برگِ لرزانم و...

 بازخوانیِ یک غزلِ قدیمی( یادگاری برای نکوداشتِ سیزده‌ سال وبلاگ‌نویسی!)

"به کجای این شبِ تیره بیآویزم قبای ژنده‌ی خودرا؟"(نیمایوشیج)

  برگِ لرزانم و از حادثه آویزانَم

   باز هم منتظرِ زخمه‌ی پاییزانم

چه بهاری! چه امیدی! که خزان در راه‌ است

خویش را از چه از این حادثه بُگریزانم؟

حقّ من، هِق‌هِق تلخی‌ست ببین نعش مرا

برسرِ دار، که سردار شبآویزانم

جامه‌ی کهنه‌ی نیما که رسیدست به من،

به کجای شبِ تاریک بیآویزانم؟

تشنه‌ام...تشنه‌ی یک آتشِ جاویدانم

بِدِه ای عشق به من آبی وبرخیزانم

دردی اندازه‌ی پاییز مرا پیر نکرد

برگ‌ریزانم ودرحسرتِ گُل‌ریزانم

آخرین برگ، منم مانده بر این شاخه‌ی خشک

زخمی‌ام منتظرِ دیدنِ پاییزانم....

پس از تحریر: یک غزل حتّا اگرنام نیمای بزرگ هم بالای سر آن باشد، باز یک غزل است؛ با همان محدودیّت‌ها و به پایان رسیدنهایش .به قول اخوانثالث:

مهتاب شب که جامش از اختر لبالب است،

گَر هر ستاره ماه شود، باز شب شب است...

/ 0 نظر / 101 بازدید