هرمی لعل کزآن دست بلورین ستدیم،آب حسرت شدودرچشم گهرباربماند

پشت آن کوه،

کوه گم گشته در جنگل ابر انبوه،

انتظارمرا می کشید

آب یک چشمه ی جاودان،

نامش: اندوه...

/ 5 نظر / 9 بازدید
نازبوی

چیه ؟ وقتی جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود ؟ این نوشته ی آخریتو می خواستی به کی تقدیم کنی و چه چیزی ثابت کنی ؟ این در جواب شعری نبود که من در وب لاگم بهت تقدیم کرده بودم ؟ می خواستی بهش ثابت کنی نازی الکی واسه خودش کل کل میکنه و کر کری می خونه و من هیچ احساسی بهش ندارم و در غم و اندوه فراق تو به سر می برم ؟ و شاید با عقد کردن من این اندوه جاودانه باشه ؟ تا اون جایی که می دونم نه فسا جنگل انبوه داره و نه دستان من سپیده !!!که مخاطبت من بوده باشم !!

نازبوی

حسینی که ادعای پاکی و صداقت و جوان مردی می کرددرست زمانی که یک نفر را در شهرش منتظر گذاشته و عاشقانه بهش گفته بود 3 ماهه می برمت تهران و حلقه اش به دستش کرده بود چشم ناپاکش در تهران و دور و بر تهران دنبال کی می گشت ؟ میدون تازه و فرصت تازه و آزادی و غربت و خر تو خری تهران و هوس بازی پنهون حسین و بی بند و باری روشن فکری حسین که می خواد هیچ کس هم نفهمد که او چه می کند باعث آشفتگی و بر هم زدن آرامش و امید های زنی شد که خود حسین بذر آن را در دل زن پاشیده بود

نازبوی

می خوای به مردم چی بگی ؟ به یک زن منتظر خر که عاشق تو شده و 7 سال سماق می مکه چی می خوای ثابت کنی ؟ چی بگی ؟ می خوای به زن و دخترانی که خیلی وقت نیست با حربه ی استادی دانشگاه و مدرک دکترا باهشون رو هم ریختی چی بگی ؟ که من نازی نمی خوام ؟ که چون دارم میرم عقدش کنم دچار یک اندوه جاودان شدم ؟ خیلی دلت می خواد دچار اندوه جاودان بشی ؟ پس امیدوارم هر چه زودتر بهش برسی و هیچ وقت هم به شادی نرسی و همیشه در غم و غصه به سر بری تو بیا منو عقد کن و کلک بکن اگه منم امیدوارم تا آخر عمر در عذاب باشی چون 7 سال با زجر دادن و خوار و تحقیر کردنم داری عذابم میدی و آشفته و داغون و در به در و پریشانم کردی امیدوارم روزگار ازت نگذره امیدوارم قبل از این که بخوای عقدم کنی چون این همه خوار و تحقیر و رسوام کردی و حتی یه کامنت در وب لاگم نذاشتی تا به همگان بفهمانی من هم این زنو دوست دارم خوار و زبون و بیچاره و بی آبرو و دچار غم و غصه ی ابدی بشی نامرد

نازبوی

آن همه خورشید که در من می سوخت چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت کاخ امیدی که برده بودم تا ماه آه که آوار غم شد و به سرم ریخت می گذرم از میان رهگذران مات می شمرم میله های پنجره ها را می نگرم در نگاه رهگذران کور می شنوم قیل و قال زنجره ها را فریدون مشیری

الناز

پشت دریاها کوهی است وپشت کوه شهری ودر آن شهر دختری که پنجره های اتاقش به دیوار باز میشود