تریلوژیِ چارتکبیر بر هرچه نیست...

مرده شویان شوی مرده

 می رفت تا برای خودش آدمی شود

حوّا که لال زمزمه ای در غبار بود

هابیل ، محو ترجمه ای گنگ از خداش

قابیل هم که خودکشی اش بی نتیجه بود

...

...

...

دیگر نمانده بود کسی غیر یک کلاغ

 

فرضا که یقینی هم باشد...

فرض را بگذار بر دخترک چریک شهری
فرض را بگذار بر پسرک قاصد گروه
فرض را بگذار بر تروری ناموفق
فرض را بگذار بر نبرد الجزیره
فرض را بگذار بر چه گوارا این آب
فرض را بگذار بر زنده باد آزادی

آنگاه بنشین باخودت یکی تایی کن وبعدش
تمام فرض ها را بردار
چیزی که می ماند ،
فقط یک خود-دیگرارضایی ِمعصومانه است
در زیرمیزی که بالایش
پسر ودختری به سمت های غیر از خود چشم دوخته اند

 

در ستایش پیرهن های سپید

ماشه ها را که می چکاندند،
آسمان هم چنان آبی بود
خون پرنده اما آنقدر مقدس بود
که مافرض را بر قرمزی گذاشتیم...

/ 3 نظر / 47 بازدید
اریستوفانتس

کودک با گچ قرمز روی دیوار قفسی کشید پرنده ای به خاطرش نیامد آزادی را درون قفس کشید

عارف

فرض را بگذار بر اسکلتی که شعر می گفت

سکویا

سلام با ترجمه اون ترانه شکننده از استینگ با وبلاگتون و فرد ناشناسی به نام اسکلت! آشنا شدم وبلاگ جالبی دارین و روح و اندیشه و احساس بسیار جالب تر!???? هماره پایدار مانید و پر امید...