خشک‌سالی و دروغِ دوستت دارم…

جسدِ روزنامه‌ای در باد

از ورق‌هاش، می پرند اخبار

تیترِ آخر، نهیبِ من بر تو:

پاتو از رو گلوی من وردار

نقطه‌چین...بوق...آمبولانس...آباژور

کلمات از جنون پُرند انگار

گودبرداریِ اصولیِ مرگ

تیترها مرده می‌خورند انگار:

 

از قطاری که با زنی خوابید

از نهنگانِ خودزَنی کرده

از کتابی که در تجاوزِ خود

کلماتش تمام جِرخورده

می‌روی سمتِ بی خداحافظ

تیترها می‌دوند پشت سرت

من سراسیمه می روم در خود

غرقِ لعنت به مادر و پدرت...

جسدِ خیس روزنامه‌ی صبح

روی یک نیمکت که خالی بود

دوستت دارمِ تو، اولین خبرش!

خبرِ بعد، خشک‌سالی بود...

/ 0 نظر / 121 بازدید