شایداین آخرین نوشته باشد شایدهم نباشد

چیزی به انتهای راه نمانده است.تنها چندگام بیشترکه برداری به چشمه ی فراموشی خواهی رسیدوشوکرانی که سالهاست دراشتیاقش بودی رابه لب خواهی برد.می  دانم که خسته ای آن چنان که کول بار وتوشه ی راهت را یک به یک در جایی نهاده ای تاکه برخسته گی چندهزارساله ات فایق آیی.خسته گی ات را که میراث بارتنهایی ای بود که در تمام عمرکشیدی ازآن که سر به فرمان دیگری حتا عشق ندادی که آن گونه سرافرازهردوجهان گردی وحالارسوای عالمی حتا نزدخودت.چیزی نمانده تا گریه از بغضی که گلوگیرتوست سالها.پس شادباش و برقص وبخند که تورا دیگران بشارت می نهند به خودکه دیگر نباشی و این خود رسالت اخر بود تورا که هیچ گاه برای خود نزیستی...

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
nader

سلام من آمدم [قلب] سعي ميکنم وبلاگ هايي رو که دوست دارم هميشه سربزنم وب شمام يکي از اونهاست موفق باشيد [چشمک]

آیلین

سلام حسین عزیز و مهربان من . آمدم نیستی . مثل همیشه . نوشته ت خطاب به سارا خیلی قشنگ بود . به دلم نشست . خوراک این هوای شمال بود و بارون و خیس و تر طبیعت و تنهاییای یه آدم مشنگ مث من . ممنون که میای و با اومدنت خوشحالم میکنی . بازم بنویس. منتظرم .

سیما بازیار

مگه آدم می تونه ننویسه؟

آیلین

حسینم . مهربان. باز هم آمدی و چشمم روشن شد . ممنون. -18 مهر -