شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

"قصه ی باد شمال وخورشید" The North Wind and The Sun

The North Wind and The Sun

The North Wind boasted of great strength. The Sun argued that there was great power in gentleness.

"We shall have a contest," said the Sun.

Far below, a man traveled a winding road. He was wearing a warm winter coat.

"As a test of strength," said the Sun, "Let us see which of us can take the coat off of that man."

"It will be quite simple for me to force him to remove his coat," bragged the Wind.

The Wind blew so hard, the birds clung to the trees. The world was filled with dust and leaves. But the harder the wind blew down the road, the tighter the shivering man clung to his coat.

Then, the Sun came out from behind a cloud. Sun warmed the air and the frosty ground. The man on the road unbuttoned his coat.

The sun grew slowly brighter and brighter.

Soon the man felt so hot, he took off his coat and sat down in a shady spot.

"How did you do that?" said the Wind.

"It was easy," said the Sun, "I lit the day. Through gentleness I got my way."

"قصه ی باد شمال وخورشید"

بادشمال به نیروی عظیم خودش می بالید.اما خورشیدبراین باوربود که درمهربانی ونرمی، قدرت بیشتری است.پس خورشید گفت که بهتر است یک مسابقه برگزار کنیم.آن پایین در یک جاده ی پیچ در پیچ مردی در حال سفربود.او یک کت زمستانی پوشیده بود.خورشید گفت برای آزمایش هم که شده بگذار ببینیم کدام یک از ما می تواند کت آن مرد را از تنش بیرون بیاورد.باد، رجزخوانی کرد ولاف زدن آغاز کرد:این واسه من مثل آب خوردنه که کت اون مرد رو از تنش بیرون بیارم !

پس به شدت تمام وزیدن آغاز کرد.پرندگان به درختان چسبیدند.جهان پراز گرد وخاک خس وخاشاک شد.اما باد هرچه بیشتر وزید، مرد بیشتر احساس سرما ولرز کرد و بیشتر به کتش چسبید.

سپس خورشید از پس پشت ابرها بیرون آمد او،هوا وزمین پوشیده از شبنم یخ زده را گرم کرد.مرد،در جاده دکمه های کت اش را واکرد.خورشید،به آرامی، درخشان تر ودرخشان تر می شد.به زودی،مرد احساس داغی کرد.پس،کت اش را بیرون آورد ودر سایه ای نشست.

باد پرسید:چطوری این کار روکردی؟

خورشیدپاسخ داد: خیلی آسون بود.من روز رو روشن کردم.من با مهربانی راه خودم رو رفتم  .

نویسنده : حسین ستوده : ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم