شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

در ستایش گریه !

بر این اندیشه بودم که سبب گریه نکردن هایم در طول عمرم سنگدلی ناشی از عدم معصومیتم بوده.براین نظر بودم که تنها معصومان گریه می کنند.تااین که اکنون در سی وشش سالگی باز گریستن آغاز کرده ام؛بی هیچ شرم از مردانگی مضحک خودم.گریه ای که نقابی نیست بر چهره ام چرا که در خلوت گریسته ام اما نه برای خودم که شاید برای دیگران.و شاید برای دیگران خودم.هر چه هست از سر این قلب تکه پاره ی ماست.

گریه نمی دانم اما آیا ناشی از خودخواهی ماست یا دیگر خواهی ما ؟مثلا گریه بر حال یک یتیم یا گریه بر جنازه ی یک مرده یا گریه بر خیانتی یا دل شکستنی یا قهری یا هر یای دیگری...

در هر صورت مانده ام که  از شدت معصومیت می گریم یا از احساس غریب خودگنهکارپنداری.هر چه که هست حس غریبی ست.در سی وشش سالگی دارم به سمت کودک شدن پیش می روم اما مویم سپیدتر.

(یکی از دلایل دیگری که دارم باور می کنم دارم دوباره کودک می شوم این است که چندروزی در عوض نوشابه ی سیاه ، نوشابه ی زرد می نوشم! )

 

نویسنده : حسین ستوده : ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم