شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

 

یادداشت هایی از سر بی کاری به قلم گواهرنشان فرامرزالسلطنه خردوست. 

شهر بوق آباد


 شهر بوق آباد یه شهری بود مث همه ی شهرا . بین دود آباد و فوت آباد . مردمش هم زنده بودن و صابر و شاکر . وسط میدون شهر یه بوق گنده ای بود با هزار و سی سه تا زبونه که هر صبح هر هزار و سی و سه نفر مردم شهر با هم توش می دمیدن و بعد برای حموم حاضر می شدن . این بوق نرخ رشد جمعیت رو دقیقا روی صفر نگه داشته بود و خوشبختی رو تضمین می کرد . یعنی چون هزار و سی و سه تا زبونه بیشتر نداشت فقط به نوزادی حق زنده موندن می داد که عده ی جمعیت رو به هزار و سی و چهار تغییر نده و جای خاصی هم برای آیین صبح داشته باشه .


 ***

این جا گل سرخ است از روی آن بپر


در تذکره ی نساء الفسا آمده است :

(( دوشیزه سمن بانو را در ایام دوشیزه سالاری اذناب و کوکبه راست بود . پاتوقش قهوه خانه ی کلثوم قری و نشیمنش در کوی قوالان و هکذا آورده اند او را متلی در دهان بود که تا روز مرگ هرگز بنیفتاد ( این جا گل سرخ است از روی آن بپر )

و این همان متل است در قصص ایزوپ نصرانی که رندی مر مرد لافزن را گفت - لافزنی از سفر به میانه ی قوم باز آمد و به پریدن از فراز مدینه ی رودس لافید . رندش چنین آورد که اینجا را رودس گیر و همین جا بپر

Hic rhodus* , hic saltus

کم نبودند کاکل به سرانی که خود را در گذارش به لطایف الحیل گذری می دادند تا مگر مورد اصابت آن لفظ کریمه واقع گردند . القصه این متل حشمت او بدان پایه بیفزود تا ملکه ام الصبیان بلقیس را بینداخت و خود به تخت نشست . ))

و حالا در همین دوره ی جاری سرکار خانم آقایی - کاندیدای شورای شهر - جمله ی زیبا و اصیل (( اینجا گل سرخ است از روی آن بپر )) را شعار خود قرار داده با اتکاء به آن خیال دارند شورای شهر را در دست بگیرند . من به ایشان رای می دهم شما چطور ؟

  

* Rhodus:نام شهری است و گل سرخ هم معنی می دهد 

  ***

خانم مالکی

 خانم مالکی 14 سال پیش نشکفته دخترکی ترگل ورگل بود که از شیراز به فسا آمد و به عنوان مربی کودک در کودکستان گلهای ایران مشغول شد . و اما ایشان در حال حاضر عاقله زنی هستند متین . و البته با دلربایی خاص این گونه خانمها . صاحب بلا منازع

1 - یک انگشتری فیروزه

2 - ششدانگ یک شوهر به عین و نماآت

3 - این عقیده ی راسخ که همچنان شیرازی هستند

در همسایگی خانم مالکی نویسنده ای زندگی می کندصاحب

1 - یک عینک ته استکانی

2 - چند مجموعه ی شعر و داستان کوتاه زیر متوسط

3 - این عقیده ی راسخ که تا مغز استخوان فسایی است

نویسنده مجرد است و چند سالی از خانم مالکی جوانتر . شاید در گریز های خانم مالکی به خانه ی نویسنده فقط احساسات مادرانه است که ... اما آنچه در پسله می گذرد به ما مربوط نیست همچنان که این هم به ما مربوط نمی شود که آیا خانم فرق بین مالکیت یک انگشتری فیروزه را با مالکیت یک نویسنده می دانند یا خیر . ما فقط می بینیم که هر بار خانم مالکی همسایه اش را در کوچه می بیند بی هوا و بی پروا فریاد می کشد که (( تو فقط مال خود خودمی از نک کاکل تا چنگ پا )) وصد البته ایشان این جمله را با لهجه ی غلیظ شیرازی و با احساس کامل مالکیت یک زن عاشق نسبت به عشقش ادا می کنند . و هر چند تفاوت لهجه ی شیرازی و فسایی به همین ( ق ) واژه ی فقط محدود نمی شود اما از همه چشمگیر تر همین طرز ادای ( ق ) است که فسایی کاملا ( ق = ) و شیرازی چیزی بین ( ق = و غ = ) تلفظ می کند .

حالا اینکه چطور می شود با مالکیت یک نویسنده ی فسایی شیرازی بود خدا می داند . مگر آنکه ششدانگش را مالک نباشی . آن هم با شایدها و اماها و اگرها .

پس عجالتا با اجازه ی شما نویسنده را در سیاهه ی مایملک خانم مالکی وارد نمی کنیم .


 ***

 چهار راه


 خانه ها خراب شدند - کاهگلی بودند -

خیابان شرقی - غربی را کشیدند و بعد از آن شمالی - جنوبی را

چهار راه درست شد .

نبش جنوب غربی شهرداری ساخته شد .

چهار راه همچنان چهار راه ماند و چهار راه شهرداری نشد .

نبش شمال غربی فرمانداری ساخته شد .

چهار راه همچنان چهار راه ماند و چار راه فرمانداری نشد .

در فاصله ی فقط 20 متری جنوب باغ ملی ساخته شد .

باز هم چهار راه چهار راه ماند و چهار راه باغ ملی نشد .

حالا هم با وجود بیش از یکصد چهار راه هر کجای شهر که باشی کافیست به تاکسی بگویی(( چهارراه ! )) تا ببرد دقیقا در همان محل پیاده ات کند . انگار هیچ چهار راه دیگری در شهر وجود ندارد .

اگر بانک صادرات در نبش شمال شرقی یا بانک تجارت در نبش جنوب شرقی راضی شوند ساختمانشان را بفروشند یک روسپی خانه ی شیشه ای احداث خواهیم کرد با دیوارهای کریستال و در های سکوریت - شفاف شفاف . زلال زلال - آنگاه احتمالا چهار راه به نامی نامیده خواهد شد . آخر پسندیده نیست چهار راه اصلی و مرکزی شهر نامی نداشته باشد .

***

بیماری


 ما امروز درک درستی از بیماری نداریم . اما گویا وضعیتی کاملا نامطلوب به شمار می رفته است . مثلا در همین شهر خودمان بیمارستانی بوده که بخشهایی داشته و بیماران در آنها بستری می شده اند تا دوباره به وضعیت مطلوب برسند و به وضعیت مطلوب سلامتی می گفته اند . آن بیمارستان علاوه بر آن بخشها - رادیولوژی - آزمایشگاه - اورژانس - زایشگاه و متعلقات متعدد دیگری هم داشته است که با مخارج بسیار - 24 ساعته و بطور رایگان به بیماران خدمات می داده اند .

بعدها زمانی که بیماری بطور کامل ریشه کن شد و مردم فراموش کردند که اصلا بیماری چه بوده و چه نبوده است بیمارستان هم بطور کامل تعطیل شد و حالا از سرنوشت آن همه اسباب و آلات و کسان هیچ اطلاعی در دست نیست . ساختمان بیمارستان هم بعدها تبدیل شد به همین دانشگاه آزاد اسلامی که حالا هست .


 ***



آگهی


 مطابق اعلان اخیر شعر داری به رغم واگذاری اکثریت پروژه های شعری به بخش خصوصی خلق فرصتهای شعری جدید برابر انتظار نبوده است و در حال حاضر شاعران جوان بسیاری بیکارند . لذا شعر داری در نظر دارد در راستای رفع معظل موجود 53 شاعر بالای 80 سال را بازنشست نموده به جای آنها از شاعران جوان بهره بگیرد . متقاضیان می توانند با در دست داشتن 6 قطعه عکس 4 * 3 - اصل و کپی شناسنامه - کارت ملی - اصل و تصویر پایان خدمت - گواهی عدم اعتیاد و گواهی عدم سوء پیشینه به شرط تاءهل حداکثر تا پایان وقت اداری 8| 3| 83 به کارگزینی شعرداری مراجعه فرمایند .

***

  حق مسلم آقای حقوقی


 آقای حقوقی از بیست سالگی تا سی و دو سالگی چهار دفتر شعر منتشر کرد چون دوست داشت شاعر باشد و شعر و شاعری کند هیچ کس هم این حق را از او نگرفت . اما پس از اینکه در سی و دو سالگی به مقام شهرداری نلئل آمد در طی مدت 12 سالی که در این شغل بود هیچ دفتر شعر یا حتی هیچ تک بیتی در هیچ کجا از او منتشر نشد .

چون مردم دوست نداشتند آقای شهردار به جای رتق و فتق امور بنشیند کنج خانه اش به شعربافی .و آقای حقوقی این حق مردم را پاس داشت .

در پایان سال دوازدهم از شهرداری آقای حقوقی پیری ژنده به شهر وارد شد و یک راست رفت سراغ آقای شهردار و به او گفت به خاطر حقی که از شهر زائل کرده در چند روز آینده به مرگ فجعه در خواهد گذشت .

شهردار ( ببخشید آقای حقوقی ) به مرگی فجیع مرد و او را در نقطه ی دور افتاده ای از بیابانهای اطراف شهر در فاصله ای بعید از گورستان عمومی به خاک انداختند و بر سنگ گورش که حق مسلم او بود نوشتند : مزار آن کس که حق مسلم شهری را برای داشتن یک شاعر به مدت 12 سال نادیده گرفت .

 ***

فرهنگ خاردار

 

 این ساختمان خانه ی فرهنگ روزگاری حدود پنجاه سال پیش کتابخانه ی عمومی بوده است . شبها می روند و از پس شان صبحها می آیند تا بالاخره در صبحی که مثل همه ی صبحها از پس شبی آمده بوده بنا به پاره ای ملاحظات کتابها را به محل امنی منتقل کرده برایشان نگهبانهایی می گمارند و ساختمان کتابخانه تبدیل به اداره ی راهنمایی و رانندگی می شود و چون آن اداره ی محترم زیر مجموعه ی نیروی انتظامی است و نیروی انتظامی هم زیر مجموعه ی نیروهای مسلح طبق قوانین حفاظت فیزیکی مناطق نظامی بالای نرده های حیاط سیم خاردار می کشند . بعدها باز در صبحی از جمله ی همان صبحهایی که از پس شبها می آیند به دلیلی نامعلوم راهنمایی و رانندگی هم می رود و سیمهای خاردارش را جا می گذارد و ساختمان مزبور به خانه ی فرهنگ تبدیل می شود . با انجمن هایی از قبیل انجمن شعر - داستان - هنرهای تجسمی و ....

لابد استحضار دارید که بعد از گذشت نیم قرن این ساختمان خود به میراث فرهنگی تبدیل شده است و اصلا درست نیست که چیزی از تاریخش کسر شود . پس سیمهای خاردارش را باید همچنان حفظ کرد که ما کرده ایم . ما فقط شعری از اشعار منیف ارشد شعرای انجمن شعر را بر سر در آن نصب کرده ایم .

شب رود با ... ات ... صبح می آید چنینت 000

میکند با سطرها بی شرمیش در دو چشم نکته بینت ...

کام او تلخ است باهربوسه اش میکند در انگبینت ...

با سر انگشتش گشاد و تنگها قافیه ش را با نگینت ...

میزند با ابروانش آن سه تیر می نشیند بر جبینت ...

شعر داماد و عروسش ... شب رود با ... ات ...

حجله شان با سیمها و خارها ... در ... در ... *

 * قابل توجه علاقه مندان به قافیه ! ( در ) را می توانید با ( پت ) جای گزین کنید و ( پت ) صورت پهلوی ( به) است که می تواند به اذن شاعر در معنای همان ( در ) بکار رود ..

نویسنده : حسین ستوده : ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم