شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

 

هویت ودوچرخه

-فدای چشم تو گردم که روز رستاخیز

                                    خدا شود متحیر که آفریده ی کیست-

 

آقای من:

مجنون  سوار یک دوچرخه ی تک چرخ،

    باریش های واکس زده،

                  گز می کند تمام بیابان را

                        لی لی کنان،

هی می کند دوچرخه ی خود را

 و روز و شب

برای حور وپری های اهل صحرا

لالایی قبیله ی لیلا را

تکرار می کند

آقای × :

هی بس کنید آقا...!

 این ها که شعرنیست حضرت آقای شاعره!

 ای خاک بر سرت

با آن گلی که بر سر مفعول فاعلن زده ای

من آخرش

از دست سکته های وزنی ی تان سکته می کنم.

آقای من(سکوت) پس از چند ثانیه:

وقت آن شد که خدا سر به جنون بردارد

برود سر به بیابان خودش بگذارد

چون که بین پریان  عاشق شیرین شده است

رفته تا در ره او جان به خودش بسپارد

گفته شیرین غم عشق تو مرا شاعرکرد

خون ز چشم همه بر حال خدا می بارد

سر پیری ست ببین معرکه گیری ها را

درد عشق است که این گونه جنون می آرد

این همه عقل به اهل دوجهان داد ولی

آفریننده ز فرهاد  کمی  کم  دارد

آقای ×:

احسنت ...آفرین ...ولی...افسوس...ک

شعر

ازنظر محتوی کمی تاقسمتی ابری ست

و هم چنین کمی

اندازه قد خودتان

کوتاه گشته است.

آقای من:

هی هی ...آقای مدعی !!!

                  من پیر خرسوار،نی ام

مجنون دوچرخه سوارم

آقای ایکس:

یک شاعرخیالی،

 درازدحام صف خالی ی گذرنامه،

درگیرودارگلایه ولب خند،

جای سفر به صفر مفهوم چشم های توراجست

درابتدای صف به خود آمد... ولی چه حیف...

شناسنامه ی شاعر درآن میان گم شد. 

****

 

(۱)

کشید

پرنده خط سپیدش  را

درجنگل شبانه ی ابر

وتکه های ابر،

راهبه کان وحشی ی عصمت دریده را

 به خاطر آوردند

*

(۲)

پرنده ایستاد

وآسمان ازپرنده گذشت

پرنده هیچ نگفت

وتکه تکه فروریخت

*

(۳)

درآسمان ترک خورده

پرندگان متروک

به سنگ واره های الهی بدل شدند

***

تقدیم به کلاغ های پادگان جی

درچهره ی  شبانه ی شان

دونقطه روشن

ـ چراغ های منزوی

      در درخشش ظلمانی برف ـ

تبعیدیان خاموش

برفرازمعبدهای دوشیزه

هبوط ابلیس درچشم های شان

*

تکه ای ازخاطرات درختان اند

خوابیده درغبار فراموشی

بازماندگان تنازع غار وسیب .

باعارعارشان

گریخته گان اند

ماغ های مقدس را

*

به سمت شهر مسافرکه می شوند

درپیش بازشان،

فریاد وسنگ

روسپیان نجیب شهر

*

عجیب مرثیه  ی خنده آوری ست

دربلاهت آیین دفن شان

برادران مرده شوی من

خود ازتمام گورکنان

تا همیشه خبره ترند

***

نویسنده : حسین ستوده : ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم