شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

آن که شد کشته ی او، نیک سرانجام افتاد یا وقتی قیصر، روشنفکر می شود یا بالعکس !

پیش از تحریر:

پساپس،عیدتان مبارک باد!

 دخترک، نوزده –بیست ساله می زند. با مانتوی قهوه ای خوش رنگ و با چکمه ای تا به بالای زانو متبرج! صورتی کشیده به سمت جلو و چشمانی مورب (نگاهش شیطنت مدونا ومعصومیت مادر ترزا را در خود دارد)همه چیزش در نهایت  کمال است و معلوم است که خود را تنها برای پسرک که هم سن وسال خودش است هقت قلم آماده کرده است .

پسرک، شرم زده به نظر می رسد چرا که تقریبا صورت به صورت به هم چسبیده اند و ودخترک گاهی از شلوغی اتوبوس استفاده می کند و گردن پسرک را می بوید و گونه هایش را به گونه های پسرک می کشد غافل از آن که چشمان عینکی تیز بین من درچنان در حال رصد این دو ستاره است که هیتلر در پی ستاره ی قدرت.

نمی دانم چرا به نظرم می رسد که دختر خاله –پسرخاله اندو خانواده ی دختر به خاطر اختلافات دو خواهر،مخالف رفت وآمد آنان اند.  ناگهان ماشینی جلوی اتوبوس می پیچد راننده ترمز شدیدی می کند. همه روی هم می افتند. دو پسر قوی هیکل و یک مرد میانسال به داخل اتوبوس می ریزند و چاقو به دست به سمت دختر وپسر می روند من جلو می پرم وبدنم ودستانم را حامل دختر می کنم چاقو فرو می رود حضور چیزی سرد را در تنم احساس می کنم .آهسته بر زمین می نشینم دخترک جیغ می کشد و به پای من می افتد سرم را به سینه می فشردو دست های  گرمش را بر صورتم می کشد. سرش را بالا می کند و منتظر ضربه ی چاقو می ماند. جوانک،  پا پس می کشد و دخترک پرتو نگاهش را به چهره ام می افکند.(اه این که اون هیکل وقیح داس به دست نیست. که فرشته ای ست که اگر ببینی اش هوس خودکشی به سرت می زند بس که مصوم است وزیبا) به او لبخندی می زنم و جهان از حرکت می ایستد.از اتوبوس پیاده می شوم.دختر وپسر دو صندلی خالی نصیب شان شده است

 پس از تحریر:

هر چه کردم غیرت ناموسی ام اجازه نداد خودم را به جای پسرک تصور کنم.

 

نویسنده : حسین ستوده : ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم