شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

من یه روشنفکرم

من یه روشنفکرم با یه قیافه که از بس معمولیه ممکنه توی خاطرت بمونه که معمولا می مونه که خیلی وقتا خیلیا از من می پرسن ببخشین آقا من شما رو کجادیدم. بارها و بارها ممکنه منو دیده باشی من همونم که اون روز به دختر کوچولوت توی اتوبوس آدامس دادم.من همونی ام که اون روز منو سوار کردی .دلت از دور و برت پر بود باهاش درد دل کردی اونم خوب خوب گوش کرد وبعدش چند تا جمله گفت ویه خاطره واست تعریف کرد و یهو فهمیدی  دنیات چه قدر حقیر و کوچیکه .یادت اومد می خواستی ازش کرایه نگیری ولی هرکاری کردی اون قبول نکرد وپول راداد ورفت؟ من همونی ام که دیروز توی خیابون بهت لبخندزدم توبهم اخم کردی وفکر کردی بچه بازم ولی من بازم بهت لبخندزدم. اره جونم من همونم که امروز توی راهپیمایی کنارت بودم اما شعار نمی دادم تنها بودم و وقتی به سربازا می رسیدم بهشون لبخند می زدم  و وقتی داشتی از شدت درد باتوم گریه می کردی بهت یه چسب ضد درد دادم .من همونی ام که  وقتی که شعار مرگ بر دیکتاتور می دادی بهت اخم می کرد و دلش می خواست بهت بگه که حتا دیکتاتورها هم حق زندگی دارن ولی تو بهش یاد بده که شعارزنده باد مرگ رو پشت قباله ی هیچ بنی بشری بنچاق نکردن.اما نتونست وتوی دلش گذاشت مثل هزارها حرف دیگه که مونده بود تو دلش .

یادت نمیاد نه؟ اشکال نداره این دفعه بیشتر دقت کن منو شاید دیدی اگه ندیدی هم خیلی مهم نیس شاید هم اصلا منو نبینی  آخه الان من یه روحم که سال هاست به ندیده شدن عادت کردم.یه روز منو صبح زود از توی حجله ام بیرون کشیدن و بردن و اعدامم کردن .یه روز دیگه منو مستم کردن و دورگردنم سیم انداختند وخفه ام کردن یه روز دیگه  اتوبوسم رو ته دره پرت کردن من زنده موندم اما مجبور شدم زندگی ام رو بزارم برم اونجا که اولش با مدرک دکترام مجبورم شدم خیابونخوابی و رانندگی وظرف شویی کنم.یه بارم با یه سرچوب بهم تجاوز کردن و بعدش اونو تا ته فرو کردن توی حلقم .یه دفعه ی دیگه ساعت دو صبح به خونم زنگ زدند ومادرم رواز خواب بیدار کردن وتهدیدش کردن.

من یه خلآ ام توی هوایی که نمی بینیش یه  چاله ی هوایی که تا توش نیفتی حسش نمی کنی. یکی که حذفش کردن تا حضورناپاکش رو حس نکنن .یکی که عقیمش کردن تا نسلش رو به بادبدن یکی که جلوی چشاش تموم نوشته هاش رو که حاصل یه عمر شب بیداری بود با اشاره یه دکمه از روی صفحه ی کامپیوتر شیفت دیلیت کردن.

اینا مهم نیس آخه من یه روشنفکرم یه روشنفکر با تموم معنیایی که واسه اش توی لفت نامه ها آوردن.من یه روشنفکرم که همون قدرکه تو الان از خوندن می ترسی اون از نوشتن فرار می کنه چون فکر می کنه کسی واسه این خون دلاش تره هم خرد نمی کنه.زنش طلاق می خواد چون فکر می کنه این کتاب ها جز مصیبت هیچ چی واسه اش نیاوردن. دخترش ازش می ترسه چون یه بار توی نوشته هاش اسرار مگوش رو لوداده  .پسرش می خواد سر به تنش نباشه چون اون می دونه که پسرش چندبار خواب دیده که با خواهرش خوابیده اونم نامردی نکرده وهمه رو روی کاغذ آورده و هی با خودش فکر می کنه من که هیچ چی نمی گم حتا توی خواب هم حرف نمی زنم آخه اون از کجا می فهمه؟

آره عزیزم من یه روشنفکرم  همونی که بازجوش  بغلش کرد و ازش بابت اون همه شلاق وسیلی وتحقیر وتجاوز عذر خواست.اونم فقط بهش لبخند زدو ازش خواست که کارش رو ادامه بده اما گاهی یاد اون حفره ی عظیم که توی قلبش سنگینی می کنه بیفته و اگه یه روز پشیمون از همه ی این کارا لوله ی اسلحه روی توی دهنش گذاشت تاخودشو از این همه عذاب وجدان خلاص کنه فقط یاد اون لبخند توی زندون بیفته وقتی که بغلش کرده بود واون ازش می خواست که کارش رو ادامه بده. این جوری بشه که اسلحه رو پرتش کنه وسط رودخونه بره و روی سبزه های خیس دراز بکشه ویه شعر از کتاب "زیستن حتا در آغوش مرگ" رو یواش توی گوش همسرش  زمزمه کنه ومست بشه از بوی موهای خیس ازعلفش توی پارک لاله و دور وبرش عاشقای جوون دست تودست هم بادکنک بازی دخترپسرای کوچولو رو نیگاه کنن و پفک ها شون رو عاشقونه توی دهن هم بزارن وخرت وخرت بجون .

 

نویسنده : حسین ستوده : ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم