شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

چند وچونی در باب واقعیتی به نام زندان

       زندان : نگه داشتن فرد یا افرادی خاص در محیطی بسیار محدود به مدت محدود یا نامحدود جهت قطع ارتباط جهان بیرون با فرد یا بالعکس ،به صورت قانونی یا غیر قانونی.

تعریف کلمه ی زندان باید چیزی شبیه این باشد شاید چیزی کم تر یا بیش تر.اما محدود کردن مفهوم زندان به یک چهاردیواری قانونی که جامعه برای مجازات مجرمین درنظر می گیرد ، درعمل افق دید مارابرای درک مفهوم کلی تر آن محدود می کند.این که افراد داخل آن چهاردیواری را زندانی وافراد بیرون آن را ازاد بنامیم چیزی جز دل خوشی برای افراد جامعه نمی آفریند که آری شهردر امن وامان است دزدان همه حبسند وگزمه گان بیداروداروغه بیدارتر پس آسوده بخوابید و در بسترهای خود به آزادی خود افتخارکنید.

دلیل مجازات زندان دور نگه داشتن جامعه از شر بدکاری های مجرمین از یک طرف وتنبیه وتادیب مجرمین از طرف دیگر بوده است ازطریق مجازاتی که جامعه یرای جرم های تعریف شده در قانون تعیین می کند.

بنابرنظریه ی قرارداد اجتماعی ، بشر پیش از پدیدآمدن نهادی به نام دولت ودر وضعیت طبیعی خود به دلیل هرج ومرج حاکم بر اطراف خود احساس ناامنی شدیدی نسبت به از دست دادن زندگی ومالکیت خود توسط افراد توان مند تر از خود داشته است. پس تصمیم می گیرد که به طور داوطلبانه یا به اجبار برخی از حقوق واختیارات خود را به دست های جامعه بسپارد تاجامعه بتواند به نمایندگی ازطرف وی اتخاذ تصمیم نماید.هسته ی تشکیل دولت در فلسفه ی سیاسی مدرن از همین نقطه آغاز می شود.دراین مرحله، مجازات زندان یکی از پیش بینی هایی ست که دولت به نیابت از جامعه انجام می دهد تا جان ومال افراد، از طرف مجرمین محفوظ بماند. اگر در وضعیت طبیعی فرد مجبور بود که متجاوزان به حقوق خود را راسا وشخصا کیفردهد، در وضعیت بعدی، این وظیفه را دولت به نیابت از فرد انجام می دهد تاهم عدالت شخصی برقرار شود و هم جامعه از شر تبهکاران رهایی یابد .چنان که می بینیم دراین جا مجازات، انتقامی ست که جامعه از مجرم می گیرد.مجازات زندان نیز به معنی حذف حضور فیزیکی فرد ازساحت عمومی جامعه است وفرستادن وی به جایی که جامعه از تیررس شر وی درامان باشد ودرعین حال تقاصی باشد بر تجاوز وی از حریم قانونی که اجتماع تعیین کرده است.

از طرف دیگرزندان،مرکزی ترین مکان برای اعمال اقتدار حکومت ها نیز هست.یعنی یکی از راه های شناخت یک سیستم سیاسی؛توجه به اداره ی زندان توسط حکومت ها ست . هرچه دریک سیستم سیاسی خاص از  فرایند تشخیص جرم تا اعمال مجازات شفافیت قانونی وجود داشته باشد،آن سیستم دموکرات تر است.

تااین بخش تقریبا می توان تفاوت میان فردآزادوزندانی را دریافت اما زندان در مفهومی کلی تر نیز جای می گیرد.در یک نگرش ساده انگارانه زندان به مکانی مادی ومحدود اطلاق می شود که مهمترین کارکرد آن قطع ارتباط مادی ومعنوی مجرم با جامعه است.پرسشی که دراین جا می توان مطرح کرداین است که تفاوت میان یک سلول انفرادی با یک بندعمومی در چیست ؟ یا تفاوت میان یک زندان 100 متری با یک زندان 1000 متری در چیست  ؟ تفاوت میان یک زندانی اروپایی که درزندان خود از امکاناتی همانند روزنامه ،اینترنت، کارگاه ، تلویزیون و کتاب خانه بهره مند است و یک شنبه ها هم در زندان امکان ملاقات خصوصی با همسر خود را دارد با یک فردجهان سومی آزاد که درمحل سکونت خود این گونه امکانات را در اختیار ندارد در چیست؟

حتا از جهتی دیگر می توان به این مسئله پرداخت :زندان بان، کسی ست که به نمایندگی از جامعه مسئولیت مراقبت از زندانی را بر عهده دارد فرض می کنیم که زندان بان در مدت سی ساله خدمت خود جمعا 10 سال را در زندان گذرانده است تفاوت او با یک زندانی که به مجازات ده سال زندان محکوم شده است در چیست؟(صحنه ی آخر فیلم زندان زنان ساخته ی منیژه حکمت را به خاطر آورید که درحالی که درب زندان پس از آزادی قدیمی ترین زندانی زن پشت سر او  بسته می شود، زندان بان را می بینیم که در حیاط  زندان تنها مانده است) یا مثلا سربازی را  می بینیم که حلقه ی ارتباط او با یک زندانی در مسیر دادگاه یا نشسته بر نیمکت دادگاه، دستبندی ست که بر دستان هردوزده اند.در نگاه ظاهری تفاوت میان زندان بان وزندانی را از لباس آنان می توان دریافت اما میزان آزادی هردو به یک اندازه است.همچنان که در شعر کتیبه ی اخوان ثالث  آمده است :

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی ،

به سویش می توانستی خزیدن لیک تاآن جا که رخصت بود تا زنجیر

طول آزادی واسارت زندان بان وزندانی را همین دست بند آشکارمی کند.فی الواقع اگر لباسی نبود،تفاوتی میان آن دو دیده نمی شد.

نگرش تاریخی ایرانیان به مقوله ی زندان:

فارغ از وجه مادی زندان، وجه معنوی آن در تاریخ گذشته ما یکی از عناصر تشکیل دهنده ی روحیه وتفکر ایرانی بوده است که مهم ترین آن وجه دینی زندان است که جهان مادی را چون زندانی برای انسان می پندارد و دراین حدیث متجلی گشته است که :الدنیا سجن المومن

هم چنان که دیده ایم  سراسر ادبیات عرفانی ومذهبی ما مشحون است از نقل قول هایی از امامان وعارفان وبزرگان که این جهان مادی وجسم انسانی را به منزله ی قفسی برای روح مومنین برشمرده اندو در آرزوی رهایی از این قفس بوده اند:

حجاب   چهره ی    جان  می شود  غبا ر  تنم    خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست   روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

چگونه  طوف   کنم   در  فضای  عالم قدس    که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم   ( حافظ)

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک           دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم  (مولوی)

تمثیل غار افلاطون که یکی از بنیادهای اندیشه ی ایرانی واسلامی ست نیز این جهان را به غار وانسان ها را  به منزله  زندانیانی  تصور می کند که در این غار به زنجیر بسته شده اند وتصور خود از سایه های منعکس شده بر دیوار غار را حقیقت مطلق می پندارند.

این تفاسیر مذهبی وفلسفی از زندان بودن این کره ی خاکی، تاثیرات عمیقی را بر فرهنگ ایرانی نهاده است.

روحیه ی قناعت ورز ایرانیان، روزگار (تقدیر، فلک، سرنوشت، چرخ گردون )را به منزله ی زندان بانی می بیند که گله وشکایت از او به منزله ی مرهمی می گردد بر زخم هایی که قوم ایرانی از تاخت وتاز اقوام یونانی،اعراب،ترکان،مغولان،تیموریان و در روزگار جدید از روس ها وانگلیسی ها وآمریکایی ها بر تن خود دیده است.چونان که حتا در حبسیاتی که در تاریخ شعر فارسی آفریده شده است نیز نقد مفهوم زندان جای خود را به ناله های شاعر وحتا افتخار به زندانی بودن داده است:

نالم به دل چو نای من اندر حصارنای       پستی گرفت همّت من زین بلند جای

یا:

هفت سالم بکوفت سوی ودهک         پس از آنم سه سال قلعه ی نای  (مسعود سعد سلمان)

این روحیه ی تن سپردن به تقدیر ، خود وجه دیگری از زندان تلقی کردن جهان و یک رنگ بودن تمامی آسمانهای جهان از نظر ایرانیان است ترس مشهورحافظ از دریا  نمونه ای بسیارجالب اززندان جغرافیایی قوم ایرانی ست چونان که او از میانه ی سفر هند برمی گرددو ترجیح می دهد که بنشیند:

کنار جوی وپای بید وطبع شعر ویاری خوش     معاشر دلبری شیرین وساقی گلعذاری خوش

یا:

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار        بگذارند وسر زلف نگاری گیرند

و یا:

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

نمونه ی طنز آمیز ماجرا تنبیه رسمی دریا به وسیله شلاق توسط خشایارشا به انتقام  شکست ایرانیان در برابر یونانیان است.دراین وضعیت، تن سپردن به اسارت ،گاهی خود مرادف با ازادی گرفته می شود:

اسیرعشق شو کازادباشی    غمش در سینه نه تا شاد باشی  (جامی)

و این زندان پرستی در آخر به پرستش عاشقانه ی زندان بان نیز منجر می شود:

زیر شمشیرغمش رقص کنان باید رفت      کان که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد. (حافظ)

تن سپردن انسان ایرانی به تقدیر در طی تاریخ امکان هرگونه تحرک فکری را از وی گرفته است چرا که در سرزمینی که هر روز قومی به بهانه ای برآن می تازد جایی برای پدید آمدن تفکرات مستقل نیست.وضیعتی که خلاصه در این جمله ی مشهور است:

"  آمدند وکندندوسوختند وکشتند وبردند ورفتند"

آزادی در مفهوم نوین خود که حاصل فلسفه ی سیاسی مدرن است هیچ گاه در اندیشه ی ایرانی جایگاهی نداشته است.آنچه بوده آزادگی وقناعت وفقر وفنا بوده وگاهی اندکی گوشه چشمی نسبت به مقوله ی عدالت اما نه عدالت به مفهوم واقعی آن بلکه عدالت در معنی افلاطونی آن که خود عین بی عدالتی ست.

   در کنار این بند عمومی خودخواسته ی تاریخی که انسان ایرانی برای خود می سازد سلول انفرادی  عظیم تری شکل می بندد : زندانی ذهن خویشتن بودن.

دراین مفهوم،کسی که در عمر خود از شهر ومحله ی خود پای برون ننهاده است(که ازاین دست بسیارند)و تجربه تازه ای از کشف جهان ها ی تازه نداشته باشد ، زندانی ست.

کسی که تنها به زبان مادری خود صحبت می کند ودرکی از زبان های دیگر ندارد،زندانی ست.چرا که هر زبان،دریچه ای ست به جهانی ناگشوده.

کسی که در عمر خودتنها به یک چیز توجه می کند ویک کار انجام می دهد،زندانی ست.

.همانند ساحل نشینانی که انگار هیچ گاه صدای دریا را نشنیده اند ، کسی که پیرو عادت هایی ست که پیشینیانش برایش به ارمغان گذاشته اند زندانی ست.

کسی که قالب های پیش ساخته ی اطرافش را به عنوان ارزش  تلقی کرده وآن را حقیقت مسلم بپندارد وبر اساس این قالب های پیش ساخته ی فکری ، تصورات خود را عین حقیقت فرض کند وکسانی  که در دایره فکری محدود  او نگنجند را دشمن بپندارد، زندانی ست.

کسی که به مصداق (خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش      بنماند هیچش الا هوس قماردیگر) آخرین بسته ی مواد مخدر خود را مصرف کرده ودر فکر آن است که فردا زودتر مصرف خود را آغاز کند زندانی اعتیاد خویشتن است حتا اگر در قصری طلایی زندگی کند وماهانه به چند نقطه از جهان سفر کند.

زندان ذهنی زمانی اتفاق می افتد که ذهن،وقایع پیرامون خود را بدون هیچ تغییر وتفسیر وانتقادی به خود راه دهد و هیچ گونه پرسش و چون وچرایی  درباره ی وجود وماهیت این وقایع در ذهن اتفاق نیفتد.

پس میزان آزادی واسارت هر فردی بستگی به افق فکری او دارد.هرچه او از این بت های ذهنی(به تعبیر بیکن:بت های قبیله ؛غار،بازار ونمایش) رهاتر باشد ازادتراست.

با همه ی این مسائل ، شاید آزادی واقع هیچ گاه به وقوع  نپیوندد چرا که مصیبت واقعی زمانی آغاز می شود که انسان به  دراسارت بودن خود افتخار کند وآن را عین آزادی بشمارد.

 

حسین ستوده  8/2/88


نویسنده : حسین ستوده : ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم