شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

چهل سالگی...

مرگ،یعنی همان که پیش تر ها گفته ام: نبودن در دل کسی...

"دیگری ام" اسیر منی شده که قرص می خورد ومی خوابد و هی هر ده دقیقه به پنج دقیقه، خاکستر سیگار های تا ته نکشیده اش را با گفتن یک " شت" از روی رکابی اش به کف اتاق می تکاند.

دیگری ام، راه می رود و پشت سر هم تکرار می کند:شوبروگم شو برو گم شو برو گم شوبروگم....

دیگری ام ، چهل سالگی ام به تخمش نیست دموکرات است و گاهی " من " را فتیله پیچ می کند،: به حمام اش می برد عین یک مادر لباسی شیک تن اش می کند،عین یک معشوق، یقه ی تاخورده اش را درست می کند وعین یک دوست همراهش به خیابان می رود ومجبورش می کند که به همه لبخند بزند وبرای دخترک پسرکان سه چار ساله شکلک در بیاورد .

" من" اما به هرحال قوی تر است.هر چه باشد،چند تا پیراهن بیشتر از او پاره اش کرده اند.پیر است وحرمت چهل سالگی و علم وفضل اش را از اطرافش می طلبد به خصوص از " دیگری".

"من" همیشه تنهاست."دیگری" هم تنهاست اما قاعده ی زندگی همیشه همین بوده: دورباش عزیز باش.

برای همین است که جهنم، رونوشتی برابراصل از پنجره ای خاک گرفته است که: من" می بنددش ودیگری از ترس یا به خاطر احترام، بازش نمی کند...

نویسنده : حسین ستوده : ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم