شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

دیدی دلا که یار نیامد؟

تقدیم به تمام پیرمحمدهای احمدآبادی

آق مصدّق وختی مرد، یه چتول عرق خاچاطور رو واسه ی پسرش به ارث گذاشت.یادگار همون آخرشبی که پیشتر از اینا خذمت تون عارض شده بودم که من واخوان توی کوچه های نیشابور مست ولایعقل با هم دم گرفته بودیم که : دیدی که دلا که یار نیامد...
همون وختاش بود که داشتیم که میومدیم دوتا سیاهی از دور پیدا شدند آق مصدق بود با مشدی ممرضاشاه زیر کَت هم رو گرفته بودند و واسه سایه ها کرکری می خوندند.به ما که رسیدن،سبیلی به سبیل زدیم و چاق سلومتی کردیم.سراغ حافظ رو از مشدی ممرضاشاه گرفتم مست مست بود حالیش نبوده چی می گه:
فعلن که شراب خانگی ِ ترس محتسب خورده.آباجی خانوم اشرف دیشب واینا دماغ سوم رو که بالارفته،اووردوز کرده بود برده بودنش بیمارستان شاه شهید که سال وبایی خدایی سالی بودا حیف که فرح طلاق گرفت ازم به خاطر یه ربع سکه که پشت قباله اش بود عاره ازحافظ که شاخ نباتش که چشای بی بلاش بلای جون حافظ بلاگرفته شده که مسته ومارو خمار ول کرده راستی بیست وهشت مرداد یادتون هه؟
آق مصدق چنون خندربده ای کرد که گربه های نیشابور ابوالقاسم گویان از دوروبر گم شدن.چتولش رو به سمت گلوش برد و بعدش چکیده ی عرق رو از لباش باپشت دسّاش پاک کرد وگفت:
به جون هر چی مسته دلم هوای حصر خونگی احمدآباد رو کرده.راستی میدونستین حصر خونگی توی این مملکت به ارث میرسه؟
اخوان سبیل های گاوکش اش رو چرخی داد وباصدای تو دماغی اش گفت:
این شکسته چنگ بی قانون،رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر،گاه گویی خواب می بیند...
به این جاش که رسید، یهو یه شیشکی بستم به نافش وگفتم:  جون سوّم سوشیناش ادبیات مدبیات رو بی خی خی...
آق مصدق  و مشدی ممرضاشاه زدند زیر خنده .اخوان اولش تو لب شد.آق مصدق چتول رو بش داد.اخوان جرعه های عاخر روکه بالارفت، خاس چتول رو بزنه به دیوار و بشکندش. آق مصدق مانعش شد.چتول رو گرفت وگفت: حضرات پایه ایم یه سر بریم خونه ی خواجه شمس الدین؟
همگی باهم گفتیم: چرا که نه؟
راه افتادیم
اخوان دم گرفت: عمو زنجیر باف؟
مشدی ممرضا شاه جواب داد: بعله

ادامه دارد...

نویسنده : حسین ستوده : ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم