شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

شدصدایم دو قدم مانده به فریاد،شهید...

یه روزهایی هم هستند که عین آوار روی سرت خراب می شن.خاطره ی روزهایی که مدرسه مون کنار قبرستان شهر بود و روزی نبود که کلاسامون به خاطر تشییع جنازه ی جوانان همسایه یا قوم و خویش ها تعطیل می شد.روزهایی که تاریخ تولد واقعی ام توی شناسنامه رو رو به طرز ضایعی پاک کرده بودم ودوسال بزرگ تر نوشته بودم تا منو ببرند به جبهه.
روزهای شنوندگان عزیز توجه فرمایید،
روزهای آژیری که هم اکنون می شنوید،
روزهای لاله ی خونین من ای تازه جوانم شهید،
روزهای موشک باران ،
روزهایی که جمعه ها خاطره بودند ،
روزهای جای خالی پدر وبرادر بزرگه ،
روزهای اشک مادر،
روزهایی که با تمام احترامی که برای شان قایلم،هرگز دوست ندارم که تکرارشان را ببینم...
فکر کنم سال 75 بود که این شعر رو گفتم یکی دوبیتش رو به خاطر نمیارم واسه همین از حافظه نقل قول کردم اگه بعدن متن کاملش رو پیدا کردم باز نوتش می کنم.امیدوارم که ازش استفاده ی ابزاری نشه!

رفته بر باد در این بی کسی آباد،شهید
آه...کز چشم من وچشم تو افتاد،شهید


خواستم سخت از این فاجعه فریاد کنم
شد صدایم دو قدم مانده به فریاد،شهید...


قصه ای تلخ تر از قصه ی شیرین باماست
آخرِ گمشده اش: خاطره ...فرهاد...شهید


هر حماسه چه قَدَر بوی حماقت دارد
لحظه ای تلخ که گم می شود از یاد ،شهید


خوانده ناخوانده در این صبح دروغین گم شد
نامه هایی که شبِ پیش به ما داد شهید

نویسنده : حسین ستوده : ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم