شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

تقدیمچه ی فرامرز دهگان به ما!

عارف فرود می‌آید و
در ترمینال پروازهای داخلی
دود دلش اوج می‌گیرد:
شانه بر زلف پریشان زده‌ای به به به
دست در منظره‌ی جان زده‌ای به به به

از سرزمین روسپیان، شهرستان؛
از سرزمین گدایان، شهرستان؛
از سرزمین الاغان، شهرستان؛
با چشم و گوش بسته، با پول، پول، کارت، پول، با تحصیلاتِ تکمیلی
تهران باکره کرم پول
کرم کلاس
کرم انار...

پارک یعنی ایستگاه
ایستگاه باکره‌ها، قمری‌ها، کلاغ‌ها، پیشی‌ها
باکره رفت روی نیمکت و پرید روی دوشم:
رقصی چنین میانه ی تهرانم آرزوست
- از اون بالا چی می بینی ؟
- سرباز نشئه کنج توالت نشسته است
جلقی به یاد دختر سرهنگ می‌زند
آخوند مرده بر سر منبر ز لِنگ خویش
حرفی به ریش مردم الدنگ می‌زند
شاعر نهاده تخم چموش‌اش به تخته سنگ
 با چشم بسته بر سر او سنگ می‌زند
و پارک ایستگاه شاعره‌ها ست

عارف بلند می‌شود از عارف دلش می‌ریزد
در ترمینال پروازهای خارجی که پشت سرش را نگاه می‌کند:
تهران که می‌میرد
دیگر نمی‌میر...رؤیا جان! تهران دوباره می‌میرد
انصاف را مرگ
روزمرگی بکارت اوست
باکره از من رد می‌شد در پارک
آن‌سان که باکری از همت
با خون خر به لب‌هاش و هاشورسایه‌ی رؤیاش یا شور و شوق پورشه‌ی شانس‌اش.
تهران باکره با کراماتش آتش به آتش سیگار
می زند به منظره ی جانت
و من
زره جانت

نویسنده : حسین ستوده : ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم