شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

در ستایش مرگ

اسمش حمید بود.سیزده چارده ساله واوضاعش به شدّت بی سروسامان.چند بار به مقامات زندان نامه نوشته بودیم که او باید در بیمارستان بیماران روانی بستری شود بس که درمانده بود واسباب آزار دیگران در بخش اطفال.

جرمش سرقت بود. در روستا زندگی می کردند و مادرش برای گدایی به شهر می آمد.ابزار کار گدایی مادر بود از کودکی.بدنام بودند وهر سرقتی در روستا اتفاق می افتاد بر گردنش بود.لکنت زبان نداشت تا شبی که دو روستایی برای آن که اعتراف سرقت گوسفندی را از او بگیرند در شبی سرد وزمستانی به یک گاوداری در خارج روستا برده بودندش، برهنه کرده بودنش ، به چوبی بسته بودندش و دو سگ وحشی را به جانش انداخته بودند.

کنارم که نشست بغضش، لکنت زبانش را دوچندان کرده بود.از مادر شاکی بود.چرا که از مادرش خواسته بودیم که برای رضایت گرفتن به نزد شاکی برود. مادر اما گفته بود بگذارید در همان زندان بماند .هم برای خودش بهتر است هم ما.نان اضافه فعلن نداریم.از بچه ها شاکی بود که آزارش می دادند والبتّه گاهی حق نیز داشتند.نظافت بلد نبود.بدنش پر از جوش وچرک.جایش جدا بود وبه گوشم رسانده بودند که گاهی تشک خواب تازه واردها نیز می شود.هرچند که انگار اما خودش هم بدش نمی آمد بس که به سرنوشت لعنتی خود، خو کرده بود...

جمع شان کردم وبی پرده با تمامی جزییات ، گفتم شان  از ایدز و دیگر بیماری های مقاربتی و راه های انتقالش.شرم برنمی داشت این حکایت و حتا بچه ها نیز شرمی نداشتند از شنیدنش.تنها کاری که می توانستم کرد..

از او نفرت داشتند وکتکش می زدند.کاری از دست ما بر نمی آمد.بزِ بنی اسراییل بود در سرزمین گنهکاران.تجسم پلیدی های خفته در درون خود ما بود که آینه می شد روبروی مان و تنها کاری که می شد در برابرش کرد، راندن از خود بود...

چند ماهی پیش خبرم رساندند که فلانی مُرد.چندوچونش را به خاطر ندارم.اما الآن عین بختکی در بیداری بر جانم سنگینی می کند.وجه تشابه ما همین بز بودن بودحالا چه فایده که من بنویسم حکایتش را و تو بخوانی اش ولب بِکُرچانی که چه جهان پلیدی است؟ واز خاطر ببریم که هم چون حمید در این جهان کم نیست...

نویسنده : حسین ستوده : ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم