شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

از عمر من فقط یک چهارشنبه ی بی لبخند مانده است...

مثلا سه شنبه باشد و چهل ساله باکره،موهای جوگندمی اش را به خیابان ببرد و بایستد کنار یک دکه روزنامه فروشی و تمام تیترهای درشت روزنامه ها را بلند بلند برای مردم بخواند وبعدش از جوانک مشهدی دکه دار،یک سیگار اسی مشکی طرح جگر سرطانی بخرد وبه تمام دخترکان آدامس فروش سرچارراه،یک نخ بدهد که دود هوا کنند وبعدش ارسطووار راه بیفتد کنار سه چارفنچ دبیرستانی وحکمت مشاء را با تغلّظ گلو برای شان زمزمه کند انگار که میم مودب پور است یا ر.اعتمادی یافوقش پرویزقاضی سعید وبعدش شفاعت یک شاخ نبات لنگ وپاچه ای را بکند از محتسبانی که سر فلکه ی دوم صادقیّه، شرع را به متراژ یک چلوار تبرّج دقیق حساب می کنند و بعدش برود تا انقلاب تاآزادی تا خیابان جمهوری اسلامی که در تصرف عُدوانی ِبله شرقی نه غربی،بر سام پهلوان،نام کره ای سونگ گذاشته و اکنون می شود که از پس زایش مدفوعی چهل ساله،این باکره ی مخنثّ می تواند از جغرافیا یک عالمه تاریخ در بیاورد...مبارکش باشد...باقی به بقایی شان که ثمره ی زندگی اش ششدانگ مشاع از یک باب حکمت مشاء نبش خانه ی اسفندیار بی چشم وپاشنه است.نقطه.ته خط خبری نیست جز خونی که حاصل ازاله ی بکارت یک آلت تناسلی مردانه بود در حمامی در هتلی در شهری که دوراز جغرافیای تاریخی ست...

نویسنده : حسین ستوده : ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم