شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

تمام روزها سه شنبه بودند و تو قرار بود چهارشنبه بیایی...

تمام روزها سه شنبه بودند و تو قرار بود چهارشنبه بیایی...

خانه ها مقدس بودند

جایی برای ما نبود

ما در خیابان ها بالغ می شدیم

در ایستگاه های اتوبوس عاشق می شدیم

و کودکان مان را در کوچه های بن بست به دنیا می آوردیم

پدران مان سر از سجاده ها بر نمی داشتند

ومادران مان پنهانی به آرمان های شان خیانت می کردند

مابه امید باختن آمده بودیم

کم نبودیم اما تنها بودیم

دود سیگار را به چشم دختر همسایه می دادیم

و چشم های خودمان در تصرف عدوانی اشک ها بود

من، ما نمی شد. ما در من گم بود

من در ایستگاه اتوبوس انگشتانم را ارضا می کردم

که مادرم سر رسید و برایم زنی آورد

که هنوز به دنیا نیامده بود

زن را گرفتم بوسیدم وکنجی نهادم تا لگد نخورد

زن،آیه ی مقدس نان از لای ران هایش جاری بود

زن،در من به دنیا می آمد

زن، من بود .من، ما بود

و ما هنوز به دنیا نیامده بود

تمام روزها سه شنبه بودند

دنیا مقدس بود

و هنوز در هیچ کجا جایی برای ما نبود...

و هنوز در هیچ جا جایی برای ما نبود...

و هنوز در هیچ کجا جایی برای ما نبود...

نویسنده : حسین ستوده : ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم