شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

*تنهایی های دونفره...*

دو دست مرد را محکم به سمت پایین کشید بعد یک دستش را ول کرد وبه چهره ی مرد سیلی زد.مرد،نگاهی از سر خشم به او کرد اما واکنش خشونت آمیزی انجام نداد تنها رویش را برگرداند وخواست دستش را آزاد کند اما زن نگذاشت.جسورتر شد مشتی به سینه ی مرد کوبید وداد زد:

 دیوونم کردی لعنتی چی از جونم می خوای؟حالا دیگه مزه ی دخترکای سینه سفت زیرزبونته؟ میری با اون لکاته ی جنده می خوابی؟از من سیر شدی؟ پیرشدم؟ سینه هام شل شدن؟موهام سفید شدن؟چرا چیزی نمی گی؟چرامنو نمی بوسی؟چرابامن نمی خوابی ؟خودت می دونی که من همین جوری اش هم اندامم ازدخترای چهارده ساله روفُرم تره جوابمو بده چرا خفه شدی کثافت بی شعور؟ سگ پدر  جنده باز بی پدرومادر قرمساق دیوث بی همه چیزِ کتابخون مادربه خطای حرومزاده ی بی اصل ونسب...

مرد تنهاسکوت کرده بود.انگارچیزی نمی شنید انگار چیزی نمی دید.موهای جوگندمی مرد را گرفت ومحکم کشید.دردی در چهره اش پیچید اما باز چیزی نگفت.جرّی تر شد و دستش را به لای پاهای مرد برد وبیضه های مردرا محکم فشارداد.مرد،فریادی کشید ونوک سینه های زن را نیشگون محکمی گرفت.زن،چیغی کشید وبیضه ها را رها کرد.مرد،چهره اش سرخ شده بود.نفسی عمیق کشید و باصدایی غرّان،گفت: دوستت ندارم اینو بفهم...
زن،جیغ-ناله ای کشید.دستش را به گلوی مرد برد وداد زد: منو بزن لعنتی ..بزن منو...

نویسنده : حسین ستوده : ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم