شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

آشوینی، فِلِرتیشیای من...

آشوینی، با اون ساری های رنگین کمونی اش چه قدر ناز می شد.مخصوصن وختی که یه دونه از اون خال طلایی ها رو می چسبوند روی پیشونی اش و موهای مشکی اش رو چتری می کرد می ریخت روی پیشونی اش.قدّ کوتاهی داشت اونقده که بش می گفتم فِلِرتیشیا هر چند خودش نمی دونست فلرتیشیا کیه؟ همیشه بش می گفتم: 

کوچک،زیباست         small is beautiful              

 اولین بار که دیدمش ازش پرسیدم:

-what does mean ashwini?

-star

-which star?

-any star

(-آشوینی یعنی چی؟  -یعنی ستاره  - کدوم ستاره؟  -هر ستاره ای)

بش گفتم سوار موتورم می شی برسونمت؟ دستاشو به حالت شرمنده ترسیده ای تکون داد وگفت: گفت نه. از هم کلاسی هاش می ترسید.قدّ من از اون یه کم بلند تر بود اما خوب من گالیوراً ، پدر معنوی اش بودم.دلم غنج می رفت که بغلش کنم وفتی که باهام دست می داد ودستای کوچیکش توی دستای کوچیک من گم می شد.چقدر دلم خواست که باهاش توی جشن فارغ التحصیلی برقصم اما نمی دونم چرا پیداش نشد اون روز و دیگه هیچ وقت هم ندیدمش.یه وقتی هم یکی از دوستان یه تیکه از مکالمه ی من اون رو با موبایلش ضبط کرده بود اونجایی که به شوخی بش می گم: آشوینی تو قلب منو شیکستی! بعدش اون...آخ آخ آخ که بعدش یادم نیس چیکار می کنه... فیلمه هم که پاک شده...

بعضی وختا فکر می کنم که کودکیام ، مستقیم پرتاب می شن توی زندگی العانم.عین فلرتیشیا که عاشقش بودم وحالا شاید عاشق آشوینی شده بودم چون که خیلی شبیه فلرتیشیا بود.به نظرم می رسید که فلرتیشیا به طوری قایمکی،عاشق گالیور بود اما خب عشق شون ممنوعه بود.تصور کن که گالیور می خواست اونو ببوسدش خب معلومه که قورتش می داد.اینه که می خوام بگم انگار همیشه عشق های من ممنوعه بودند.من همیشه از دست دادم هیچ وقت به دست نیاوردم.

...

...

...

حالا از ما که گذشت کاش آشوینی، گالیور خودش رو پیدا کرده باشه...

نویسنده : حسین ستوده : ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم