شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

باران در عروسی هاجر...

هاجر ، خعلی وخته عروسی کرده از اون محل رفته.می گن خونه اش اون دوردوراس یه جایی بالای رنگین کمون..باس خیلی راه بری تا برسی به اونجا.بعدش خودم رفتم یه بار دیدم رنگین کمون رو خرابش کردن گفتن میخوان جاش یه بزرگراه بسازن واسه فاضلاب های شهری.سراغ از هاجر گرفتم ، گفتن، همون پیرزنه رو می گی که هروخت بارون میومد،یه دستمال دس می گرفت، کل میزد و وسط بارون ها داد می کشید: بارونه بارونه زمینا تر میشه؟  گفتم چم دونم شایتم خودش باشه ! گفتن خعلی وخت پیشتر از اینها که توبیای، یه شب برفی بیرون خونه ای که نداشت اما همیشه پشتش بارون میومد از سرما یخ زد...

دیگه چیزی نگفتم...

دیگه چیزی نگفتم وبرگشتم. توی راه که میومدم، گلنسا رو دیدم که با خاله قزی و سه تا پری، تنگ غروب داشتن میرفتن خونه ی مادربزرگه...منم خوش خوشک باهاشون راه افتادم که برم..توی راه هم که میومدیم، کلاغ قصه رو هم دیدیم که گم شده بود.دستاشو گرفتیم تا برسونیمش به خونه اش...

 

بارون میاد جرجر/ پشت خونه ی هاجر/ هاجر عروسی کرده/ دمب خروسی کرده!!!

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم