شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

ترجمه ی شعر : آوای اندوه بار پناهنده (refugee blues) از ویستن هیو آودن

شعر : آوای اندوه بار پناهنده از ویستن هیو آودن 

ترجمه:حسین ستوده

 ویستن هیو آودن  (Wystan Hugh Auden) یکی از بزرگ ترین شاعران انگلیسی زبان قرن بیستم متولد به سال 1907 در شهر یورک انگلستان و درگذشته در وین به سال 1973 است .او سال های بسیاری از زندگی خویش را در کشورهای گوناگونی به سر برد و در جنگ داخلی اسپانیا نیز شرکت داشت. از سال 1939 به بعد شهروند ایالات متحده شد و ریاست آکادمی شاعران امریکایی را از سال 1954 تا 1973 عهده دار بود سروده های او بیش تربرمحوریت عشق،سیاست،شهروندی ، اخلاقیّات و مذهب می چرخند.

شعر آهنگ یا آوای اندوه بار پناهنده(refugee blues)یکی از مشهورترین سروده های او و هم چنین از آثار شاخص ادبی سده ی بیستم میلادی ست.این شعر در حدود شش ماه پیش از آغاز جنگ جهانی دوم سروده شده ست . تمرکز و تم موضوعی آن بیش تر بر مسئله ی پناهنده گان و نقض حقوق انسانی آنان است تا مسئله ی گتوها وبازداشت گاه های کار اجباری .اما باز آن را در زمره ی اشعار مربوط به هولوکاست و پدیده ی یهودی آزاری در خلال دهه ی سی قرن بیستم میلادی به شمار می آورند.این مسئله که در اتریش وآلمان نازی از حدودسال 1933 اغاز شده بود در سال 1938 به اوج خود رسید وبسیاری از یهودیان مجبور به مهاجرت از این کشورها شدند.مقصد آنان ،بیشتر کشورهای امریکای لاتین،ایالات متحده ی آمریکا،کشورهای اروپای غربی و در نهایت فلسطین بود که هسته ی تشکیل دولت اسرائیل نیز از همین مهاجرت ها آغاز شد و در نهایت با تشکیل دولت اسرائیل، مردم فلسطین تاوان وجدان معذب کشورهای درگیر در جنگ را در باره ی مسئله ی یهود، به قیمت آوارگی خود پرداختند.به نحوی که این شعر،حدیث نفس همین آوارگان فلسطینی در سال های بعد نیز هست.شعر از زبان یک پناهنده ی قربانی روایت می شود که مسئله ی آوارگی خود،مسببان این پدیده – آدولف هیتلر وایدئولوژی نازیسم وفاشیسم - وهم چنین تماشاگران بی تفاوت آن - بیشتر کشورهای اروپای غربی- را باطنزی تلخ وبا نگاهی کافکایی زیر ذره بین قرار می دهد.روند ایجاد محدودیت برای یهودیان ابتدا درایجاد ممنوعیت های شدید در محل های خودشان از طریق بستن بازوبندهای زرد ، ممنوعیت ورود به شهرها یا کشورهای دیگراز طریق عدم صدور یا تمدید گذرنامه و در نهایت انتقال آنان به اردوگاه های کار اجباری بود که به تدریج آنان را چنان بی خانمان می ساخت که شکارهای خوبی برای سربازان آلمانی و جوخه های مرگ می شدند.سرانجام این محدودیت ها هم در نهایت به آشویتس ، داخائو و پدیده ی هولوکاست منجر شد.

بلوز، آهنگی آهسته و غمگین است که به طور سنتی دارای بندهایی سه سطری است که در هر سطر چهار ضربه موسیقایی وارد می شود.سرچشمه ی این گونه  موسیقی در میان آمریکاییان افریقایی تبار وبردگان سیاه پوست مزارع ایالات جنوبی امریکای قرن نوزدهم است که روایت گر مصائب و دشواری های زندگی بردگانی است که در شرایطی کاملا غیر انسانی وبدون برخورداری از هرگونه حقوق انسانی در این مزارع به کار مشغول بودند.آودن در این شعر از بسیاری از مولّفه های بلوز استفاده برده است

درباره ی بلوز از کورت ونه گات:

نویسنده ی غول،آلبرت مورای که برای خودش خیلی چیزها هست،از جمله رفیق من وتاریخدان موسیقی جاز،به من گفت که در دوره ی برده داری، در  این کشور-دوره ی قساوتی که هرگز از زیر فشار آن خلاص نمی شویم-نسبت خودکشی میان برده دار ها خیلی بیشتر از سرانه ی خودکشی بین برده ها بوده.

مورای می گوید به نظر او دلیلش این است که برده ها برای مقابله با افسردگی راهی داشتند که برده دار ها نداشتند:آنها با نواختن و خواندن بلوز می توانستند"عمو خودکشی" را چخ کنند.اوچیز دیگری هم می گوید که به نظر من صحیح است.می گوید بلوز نمی تواند افسردگی را از کلّ خانه پاک کند امّا می تواند آن را هل بدهد به گوشه های اتاقی که در آن می نوازند.پس لطفاً حواس تان باشد.

ونه گات،کورت.مرد بی وطن.ترجمه ی حسین شهرابی.انتشارات کاروان،چاپ اول.تهران.1386.ص

Refugee Blues by W H Auden

Say this city has ten million souls,
Some are living in mansions, some are living in holes:
Yet there's no place for us, my dear, yet there's no place for us.

Once we had a country and we thought it fair,
Look in the atlas and you'll find it there:
We cannot go there now, my dear, we cannot go there now.

In the village churchyard there grows an old yew,
Every spring it blossoms anew:
Old passports can't do that, my dear, old passports can't do that.

The consul banged the table and said,
"If you've got no passport you're officially dead":
But we are still alive, my dear, but we are still alive.

Went to a committee; they offered me a chair;
Asked me politely to return next year:
But where shall we go to-day, my dear, but where shall we go to-day?

Came to a public meeting; the speaker got up and said;
"If we let them in, they will steal our daily bread":
He was talking of you and me, my dear, he was talking of you and me.

Thought I heard the thunder rumbling in the sky;
It was Hitler over Europe, saying, "They must die":
O we were in his mind, my dear, O we were in his mind.

Saw a poodle in a jacket fastened with a pin,
Saw a door opened and a cat let in:
But they weren't German Jews, my dear, but they weren't German Jews.

Went down the harbour and stood upon the quay,
Saw the fish swimming as if they were free:
Only ten feet away, my dear, only ten feet away.

Walked through a wood, saw the birds in the trees;
They had no politicians and sang at their ease:
They weren't the human race, my dear, they weren't the human race.

Dreamed I saw a building with a thousand floors,
A thousand windows and a thousand doors:
Not one of them was ours, my dear, not one of them was ours.

Stood on a great plain in the falling snow;
Ten thousand soldiers marched to and fro:
Looking for you and me, my dear, looking for you and me.

آوای اندوه بار پناهنده

 انگار که این شهر، بی شمار دارد روح

چندشان  به کاخ می زیند و چندشان به کوخ

با این حال، جایی نیست مارا محبوبکم... ما را جایی نیست.

 

مانیز روزگاری وطنی داشتیم ودل فریبش می پنداشتیم

می یابی اش اگر به نقشه ی جغرافیا نگاه کنی

اما اکنون بدان جای برگشتن نتوانیم دلبرکم...برگشتن نتوانیم

 

روییده درخت سُرخداری پیر در حیاط کلیسای دهکده

که غرق شکوفه می شود از نو به هر بهار

پاسپورت های باطله اماشکوفه نمی کنندمعشوقکم ...آن ها شکوفه نمی کنند

 

کنسول روی میزخودش کوبید و به من گفت:

بی گذرنامه ،  تو رسماً مرده ای!

ما ولی هنوز زنده ایم عزیزکم... ما هنوز زنده ایم

 

به هیات مهاجرین سری زدم صندلی ای تعارفم کردند

مودبانه خواستند سال بعدتر مراجعه کنم

امروز را اما کجا به سر ببریم دلبندکم ...امروز را کجا برویم؟

 

درتظاهرات شان که آمدم، سخنران بلند گفت:

مهاجران که بیایند،نان شب مان را هم خواهند دزدید

خطاب او تو و من بودیم  خوشگلکم... خطاب او تو ومن بودیم!

 

پنداشتم که صاعقه بر آسمان زده

بانگ هیتلر بود اما بر فراز اروپا: باید بمیرند آنان...

آه منظورش ما بودیم عشقکم...منظورش ما بودیم

 

سگی را دیدم که ژاکت سنجاق دار پوشیده بود

و دری را که باز شد و گربه ای که به داخل رفت

آنان یهودی آلمان نبودند جانکم... آنان یهودی نبودند!

 

پایین بندرگاه ، بالای اسکله ایستادم

و ماهیان را نگریستم که  چه آزاد غوطه ور بودند

فقط چند قدم دورتر از من  روحَکم...فقط چند گام دورتر از من

 

درمیانه ی جنگل قدم زدم و مرغکان را به شاخساران دیدیم

هیچ  سیاستمداری نداشتند و تنها برای دل شان می خواندند

از نوع بشر که نبودند آنان  .مرغکم!..آنان انسان نبودند

 

به خواب خویش آسمان خراشی دیدم با هزاران طبقه

با هزار پنجره و با هزار درب

هیچ کدام شان که مال ما نبود عسلکم...هیچ کدام مال ما نبود

 

ایستادم بر پهن دشت به زیر بارش سنگین برف

ده هزار سرباز، قدم رو از این سو بدان سو

به جست وجوی تو ومن بودند نازنین... به جست وجوی تو و من...

 توصیف عینی شعر

برای مطالعه ی بیش تر:

http://www.ppu.org.uk/learn/poetry/poetry_against1.html

http://en.wikipedia.org/wiki/W._H._Auden

 

نویسنده : حسین ستوده : ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم