شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

ساینا، نامی بزرگ بود برای یک شهر کوچک جنوبی

  من بودم وساینا که اول دبیرستان بودیم. من بودم و یک شهرکوچک بود ویک خیابان دراز بود و یک غروب بود ویک کتابخانه ی پایین شهربود و وساینا  بود و اواخر دهه ی لعنتی شصت بودکه انگار هنوزهم هست.ساینا بزرگ وبزرگ تر می شد اما من هنوز شرم شهرستانی ام اجازه نمی داد که بخواهم که کتاب هایش را در آن سوزهای استخوان سوز زمستانی برایش تا دم درب مدرسه حمل کنم.یک عالمه مرد با ماشین به دنبالش بودند وجایی برای من نبود که نبود چرا که حتا دوچرخه ای هم نداشتم که تک چرخی برایش بزنم.روزی هم رسید که ساینا با سری افراخته روی صندلی یک ماشین اسپورت کنار دست جاهل مشهور شهر نشست و دیگر حتا نگاه های پرسش آمیخته اش هم  به سمت ما نیفتاد...

یکی دوسال پیش بود که ساینای سی وپنج ساله گی ام را دیدم...هزار ساله می نمود...ساینا، دیگر ساینا نبود.

نویسنده : حسین ستوده : ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم