خوشبخت مردی که زنی دوستش داردونمی داندوبدبخت زنی که مردی دوستش دارد و نمی داند
- خوشبخت مردی که زنی دوستش دارد و نمی داند
- بدبخت زنی که مردی دوستش دارد و نمی داند
*
- امشب چه ساعتی می خوای بری عروسی؟
- شام ربع کم ( به لهجه ی تهرانی: یه ربع به شام)
- کی بر می گردی؟
- شام و ربع
(عروسی رفتن به سبک مجردهای ایرانی)
*
آخه نمی دونم "اندازه ی آلت تناسلی الاغ" چه ربطی به وبلاگ من داره که جست وجو کننده ی گرامی طبیعت رو ول می کنه میاد اینجا که اندازه شو بفهمه !
*
خواب همیشه واسه من نه شات داون که یه ری استارت بوده امیدوارم که مرگم هم همین جوری باشه.
*
بحران مشروعیت ما در حال حاضر نه سیاسی وفکری که سکسی ست.
*
آینده ی ایران را نه ایدئولوژی ها ورهبران سیاسی که اینترنت وموبایل ها وموتور سیکلت ها می سازند.
*
روز نخست صبح زود در میدان ده مشغول نرمش کردن بودیم که پیرمردی سوار بر الاغش از راه رسید ابتدا با تعجب چندقیقه ای حرکات مارا ورانداز کرد بعد گفت: ببم جان بد نباشه!
*
-اسم شما چیه؟
-حسین ستوده
-شما؟
-غلام حیدر ابراهیم بای سلامی
- وشما؟
- سردار سرلشگر پاسدار بسیجی دکتر سید حسن فیروز آبادی
)نامی در یک آگهی درگذشت: حاجیه خانم بی بی آقا امینی پور(
*
- ببین عزیزم من نمی دونم دیگه چطوری می تونم حالیت کنم شما از ساعت یک تا سه کار کردی که می شه دوساعت کار اینم مزدش
- نه آقای مهندس شما حالیتان نی من سه ساعت کار کردم یک دو سه...
(بخشی از یک گفت وگوی واقعی که سالیان پیش شاهدش بودم)
*
ناله هایی بر دشت های گریان.هذیان محو زمین در کورسوی چشمی که بیدارمانده بر گهواره های منتظر.
زیبایی شگفت زده ی شبانه ی موعود
ترسی به نام شک .شکی به نام ترس
تنها شاعراست که می نامد
موهوم من موعود من سلام
زخمی به نام زندگی مرهمی به نام مرگ
موشکافی من در لابه لای ورق پاره های تنت
می میرم در حسرت عشقی که نخواهد آمد
سوزان همچوان ژرفنای زخم یک قطعه ی موسیقی
گاهی که می نشینم ایستادن به یادم می آورد که بعد از نشستن خوابیدنی نیز هست
لرزاننده تر از یک شعله ی خاموشم که زمین را به آتش کشیده است
به کجاهای دست های تو می توان پناه برد وقتی که هر انگشت تو خود تازیانه ای ست
زیباآرام وژرف.رفتارشرمگین دوستت دارمی که به زبان نخواهد آمد
دیروزهای من بر نیزه ی امروز ی که فردارا به خاطر نخواهد آورد
*
دیوانه زیستن.موهبتی ست که حتا دیوانگان را از آن سهمی نیست.چرا که دیوانه گان، خود نمی دانند که دیوانه اند
*
نه بود ونه نخواهد بود تنها است است که می ماند
*
- دمت قی قیژ شاسکولوفسکی خنگول
- ببخشین چی فرمودین؟
*
مارکس وبر
*
روسپیدار
*
بهشون گفتم فرداسرجلسه می بینمتون با تجب گفتن فردا که یک شنبه س (حاصل دوسه روز خونه نشینی باعث شده بود که تاریخ روزا رو از دست بدم) چن ساعتی طول کشید تا ذهنم به این که امروز شنبه س نه یک شنبه تطبیق پیدا کنه. نمی دونم اونایی که بعد عمری می فهمن عقیده شون اشتباه بوده چی می کشن حتما یا به جنون می رسن یا خودکشی می کنن.
*
لباس شخصی یا نیروهای خودسر.اشتباه نکنید اینان نام نیستند که استعاره اند .به قول کوندرا استعاره چیز خطرناکی ست با استعاره نمی توان شوخی کرد.
*
دشمنت اگر بزرگ تورا جلوه دهد بزرگ تر وباهوش تر از توست
*
-چرا داری به این نوجوون گدا پول می دی؟
- من با این کار بهش خوبی نمی کنم دارم آینده شو خراب می کنم
(طرح تاچر وریگان:بهترین کمکی که می توانید به فقرا بکنید این است که به آنان کمک نکنید)
*
- منو دوس داری؟
- والله یادم نمیاد که به یادت استمنا کرده باشم!
*
چن سال باید طول بکشه تا بتونم اینو بفهمم که اگه از یه عقیده خوشم نمیاد دلیل بر رد اون یا بدیش نیس
*
نوشته های این وبلاگ به منزله ی تایید آن نیست
*
چرا خون نگریم چرا خوش نخندم که دریا فرو رفت وگوهر برآمد(چاپلوسی هم مثل خشونت توی رگای ماست)
*
به مسیح قسم به صلیبت می کشم. جویس.
*
نام فیلم جدید مدونا را ترجمه کردم به هرزگی وخردمندی. ترجمه های دیگر که در اینترنت یافتم از این قرار بود:
پلیدی وفرزانگی
آلودگی ومعرفت
آلودگی وآگاهی
کثافت وعقلانیت
نفهم وعاقل!!!
هرزگی وفرزانگی
*
نظرات ()
|
جایی که از تصور، لذت می بریم، لذت ما نیز جز تصوری از لذت نخواهد بود.
شنیده اید که می گویند دو نفراز قرزندان غیور میهن به امورات خیر مشغول بودند که ناگاه شحنه گان سر رسیدند آن که بالا بود بر خویشتن لرزید. دیگری برآشفت و قریادکشید: هان از چه می هراسی مگر نمی بینی که مرد زیرت خوابیده.
(گذشته ی شکوهمند تاریخی: (glorious historical past)
*
جایی که از تصور، لذت می بریم، لذت ما نیز جز تصوری از لذت نخواهد بود.
*
- شمادارین به اعتقادات من توهین می کنین...
- شماهم دارین به اعتقادات من که توهین به اعتقاداته توهین می کنین...
*
ما و تو اسیر اعتقادیم بت کار به کفر ودین ندارد. جامی یحتملا.
*
ببر وببر یا ببر وببر .هندوانه را
*
یه ایرانی رو توی تلویزیون دیدم که انگلیسی رو به لهجه ی هندی صحبت می کرد.
*
پیرپکاجکیان
*
گذشته: حمله کنندگان به تظاهرات،اسراییلی بودند
اکنون:حمله کنندگان به تظاهرات،لبنانی وفلسطینی بودند
(خوب شکر خدا که هیچ کدوم ایرانی نبودند)
*
( ) در ( )
( ) در پرانتز
( ) در (پرانتز)
پرانتز در ( )
پرانتز در پرانتز
پرانتز در (پرانتز)
(پرانتز) در پرانتز
(پرانتز) در (پرانتز)
(تحلیلی جامعه شناسانه بر وضعیت تاریخی ایران ما)
*
یادش بخیر سال 53 با یکی دعوام شد همچین تیغ کاری ش کردم که توی اون دوره بیست وهشت تا بخیه خورد
*
- اه این همون عکسیه که تو با ابی گرفتی؟
- اره این همون عکسیه که ابی با من گرفته
*
رفتم پشت تخته سنگ شلوارم را کشیدم پایین وترکیدم و یه دل سیر ریدم.آخیییییش جوون شدم.فارغ که شدم بلند شدم حس کردم که گوشت گرازی که خوردم کارخودش رو کرده دوباره نشستم واین دفعه دوبرابر بارقبلی به طبیعت کود حیوانی اضافه کردم.
*
چون از او گشتی همه چیز از تو گشت
چون از او گشتی همه چیز از تو گشت
چون از او گشتی همه چیز از تو گشت
چون از او گشتی همه چیز از تو گشت
*
پشت موتورش جای شماره پلاک نوشته بود: ننه ته (هرجا که دشمن وجودنداشته باشد آن را اختراع کنید)
*
جملات قصار از خوانندگان محبوب:
هیچ جای جهان اندازه ی ایران خواننده ی بد ندارد.شماعی زاده
سوار لنج باری میریم عاشق سواری.تارا
حالا که حوصله تو سر می برم با من باش.معین
نکن گلایه از فلک،این کار سرنوشته.ایضا معین
عاشق شدم وخدارو دیدم.شهرام صولتی
حالا آغاز برنامه های ما شروع می شه .ابی
خواننده ی محبوب ،مردمی وورزش کار،جوادیساری
اگه آقای صبا معقدبودن که خواننده ی این قرن حمیراس حتما درس گفتند.خود حمیرا
*
اگه می بینی دنیاخیلی تیره وتاره ، تاریکی رو لعنت نکن حداقلش یه شمع روشن کن تا اطرافتو بهترببینی؛اگه می بینی یه دونه شمع کاری از پیش نمی بره برو تکه ای از خورشید رو بکن وبزار توی دستات تادنیات آفتابی بشه ؛ اما بااین حال اگه هنوز دیدی دنیا تیره وتاره،اونوقته که باید عینک دودی ات رو ورداری
*
- آره عزیزم آدم باید انسون باشه
*
- چرا شما هی میگین در و داف خط ومط تق ولق
- والله این کار دک ودهاتی هاس ما شک وشهری ها از این چیزا نمی گیم
- و شمادک ودهاتی ها هم که آبروی ما شک وشهرستانی ها رو بردین!
- حالا خوبه که ما تک وتهرونیا از این دک ودهاتی و شک و شهرستانی بازیا به دوریم
*
هر چی جک وجواده با احمدی نژاده (با این طرز فکر وشعار فکر نمی کنم تا صدسال دیگه هم توی ایران تحول مثبتی به وجود بیاد)
*
گفت:خصالت ببره
رمز گشایی: غسالت ببره،غسال ببرتت،مرده شورت ببره مرده شور ببرتت.مرده باشی.
*
ایده هایی برای فیلم:
الف:قاتلی اجاره ای را برای کشتن برادپیت استخدام می کنند.نقش آن را هم خود براد پیت بازی می کند
ب- تصویری مبهم از داخل آب.تیتراژ آغاز می شود.با تمام شدن تیتراژ چیزی داخل اب می افتد .دوربین بالا می آید .شخصی بر روی دست شویی نشسته است.
- ساعت که زنگ می خورد مرد از رختخواب بیرون می آید حمام می رود اصلاح می کند صبحانه می خورد کت وشلوراش را می پوشد و دوباره به رخت خواب می رود
*
چشمی شکفته در
وسط سیم خاردار
*
تقدیم به پنجاه وسه ای های مجرد
*
اولش منهتن رو می گیریم بعدش می ریم سراغ برلین (لئوناردکوهن)
First we take manhattan, then we take berlin
اولش منهتن رو می گیریم بعدشم میریم سراغ برلین
لئوناردکوهن ترجمه: حسین ستوده
They sentenced me to twenty years of boredom
For trying to change the system from within
Im coming now, Im coming to reward them
First we take manhattan, then we take berlin
اونا محکومم کردند به بیست سال بیهوده موندن
واسه این که سعی کرده بودم سیستم شونو از داخل تغییر بدم
اما حالا دارم میام؛ دارم میام که مزدشونو کف دست شون بزارم
اول منهتن رو می گیریم، بعدش می ریم سراغ برلین
Im guided by a signal in the heavens
Im guided by this birthmark on my skin
Im guided by the beauty of our weapons
First we take manhattan, then we take berlin
یه علامت از داخل بهشت داره راهو نشونم میده
این لکه ی مادرزادی رو پوستمه که هدایتم می کنه
زیبایی اسلحه هامونه که داره بهم راه میده
اولش منهتنومی گیریم،بعدش می ریم سراغ برلین
Id really like to live beside you, baby
I love your body and your spirit and your clothes
But you see that line there moving through the station?
I told you, I told you, told you, I was one of those
دلبرکم! خیلی دوست داشتم که کنارت زندگی کنم
من عاشق جسمت ، روحت و لباساتم!
اما تو اون خط رو که وسط پایگاه کشیدن می بینی؟
من بهت گفتم، خیلی هم گفتم ،بارها گفتم که منم یکی از اونام
Ah you loved me as a loser, but now your worried that I just might win
You know the way to stop me, but you don’t have the discipline
How many nights I prayed for this, to let my work begin
First we take manhattan, then we take berlin
آخ که تو عاشق من بازنده بودی،اما حالا دلهره داری که من ممکنه برنده بشم
تو بلدی که چطوری نیگرم داری ، اما نمی دونی که انضباط یعنی چی
چقدر شبا دعا کردم واسه این که بتونم کارمو شروع کنم
حالا نوبت منهتنه بعدشم میریم سروقت برلین
I don’t like your fashion business mister
And I don’t like these drugs that keep you thin
I don’t like what happened to my sister
First we take manhattan, then we take berlin
هی آقا من این بازار مد شما رو دوس ندارم
و ازاین داروهایی که لاغر نیگرت میداره متنفرم
من اون چی که سر خواهرم اومد رو اصلا دوس ندارم
حالا که این طوره اول منهتنو فتح می کنیم بعدشم برلینو
Id really like to live beside you, baby
I love your body and your spirit and your clothes
But you see that line there moving through the station?
I told you, I told you, told you, I was one of those
دلبرکم! خیلی دوست داشتم که کنارت زندگی کنم
من عاشق جسمت ،روحت و لباساتم
اما تو اون خط رو که وسط پایگاه کشیدن می بینی؟
من بهت گفتم، خیلی هم گفتم ،بارها گفتم که منم یکی از اونام
And I thank you for those items that you sent me
The monkey and the plywood violin
I practiced every night, now Im ready
First we take manhattan, then we take berlin
و من به خاطر اون چیزایی که واسم فرستادی ازت تشکر می کنم
اون میمون و اون ویلون تخته سه لایی
من هرشب تمرین می کردم،حالاهم آماده ی آماده ام
میریم سراغ منهتن بعدشم برلین
I am guided
من دارم راهنمایی می شم
Ah remember me, I used to live for music
Remember me, I brought your groceries in
Well its fathers day and everybodys wounded
First we take manhattan, then we take berlin
آخ به یادم بیار، من فقط به خاطر موسیقی زنده بودم
به یادم بیارکه خواروبار فروشی ات رو من واسه ات دست وپا کردم
خب حالا روز پدره وهمه زخم خورده ان
وقتشه بریم سراغ منهتن بعدشم برلین
http://www.lyricsfreak.com/l/leonard+cohen/first+we+take+manhattan_20082810.html
چند وچونی در باب واقعیتی به نام زندان
زندان : نگه داشتن فرد یا افرادی خاص در محیطی بسیار محدود به مدت محدود یا نامحدود جهت قطع ارتباط جهان بیرون با فرد یا بالعکس ،به صورت قانونی یا غیر قانونی.
تعریف کلمه ی زندان باید چیزی شبیه این باشد شاید چیزی کم تر یا بیش تر.اما محدود کردن مفهوم زندان به یک چهاردیواری قانونی که جامعه برای مجازات مجرمین درنظر می گیرد ، درعمل افق دید مارابرای درک مفهوم کلی تر آن محدود می کند.این که افراد داخل آن چهاردیواری را زندانی وافراد بیرون آن را ازاد بنامیم چیزی جز دل خوشی برای افراد جامعه نمی آفریند که آری شهردر امن وامان است دزدان همه حبسند وگزمه گان بیداروداروغه بیدارتر پس آسوده بخوابید و در بسترهای خود به آزادی خود افتخارکنید.
دلیل مجازات زندان دور نگه داشتن جامعه از شر بدکاری های مجرمین از یک طرف وتنبیه وتادیب مجرمین از طرف دیگر بوده است ازطریق مجازاتی که جامعه یرای جرم های تعریف شده در قانون تعیین می کند.
بنابرنظریه ی قرارداد اجتماعی ، بشر پیش از پدیدآمدن نهادی به نام دولت ودر وضعیت طبیعی خود به دلیل هرج ومرج حاکم بر اطراف خود احساس ناامنی شدیدی نسبت به از دست دادن زندگی ومالکیت خود توسط افراد توان مند تر از خود داشته است. پس تصمیم می گیرد که به طور داوطلبانه یا به اجبار برخی از حقوق واختیارات خود را به دست های جامعه بسپارد تاجامعه بتواند به نمایندگی ازطرف وی اتخاذ تصمیم نماید.هسته ی تشکیل دولت در فلسفه ی سیاسی مدرن از همین نقطه آغاز می شود.دراین مرحله، مجازات زندان یکی از پیش بینی هایی ست که دولت به نیابت از جامعه انجام می دهد تا جان ومال افراد، از طرف مجرمین محفوظ بماند. اگر در وضعیت طبیعی فرد مجبور بود که متجاوزان به حقوق خود را راسا وشخصا کیفردهد، در وضعیت بعدی، این وظیفه را دولت به نیابت از فرد انجام می دهد تاهم عدالت شخصی برقرار شود و هم جامعه از شر تبهکاران رهایی یابد .چنان که می بینیم دراین جا مجازات، انتقامی ست که جامعه از مجرم می گیرد.مجازات زندان نیز به معنی حذف حضور فیزیکی فرد ازساحت عمومی جامعه است وفرستادن وی به جایی که جامعه از تیررس شر وی درامان باشد ودرعین حال تقاصی باشد بر تجاوز وی از حریم قانونی که اجتماع تعیین کرده است.
از طرف دیگرزندان،مرکزی ترین مکان برای اعمال اقتدار حکومت ها نیز هست.یعنی یکی از راه های شناخت یک سیستم سیاسی؛توجه به اداره ی زندان توسط حکومت ها ست . هرچه دریک سیستم سیاسی خاص از فرایند تشخیص جرم تا اعمال مجازات شفافیت قانونی وجود داشته باشد،آن سیستم دموکرات تر است.
تااین بخش تقریبا می توان تفاوت میان فردآزادوزندانی را دریافت اما زندان در مفهومی کلی تر نیز جای می گیرد.در یک نگرش ساده انگارانه زندان به مکانی مادی ومحدود اطلاق می شود که مهمترین کارکرد آن قطع ارتباط مادی ومعنوی مجرم با جامعه است.پرسشی که دراین جا می توان مطرح کرداین است که تفاوت میان یک سلول انفرادی با یک بندعمومی در چیست ؟ یا تفاوت میان یک زندان 100 متری با یک زندان 1000 متری در چیست ؟ تفاوت میان یک زندانی اروپایی که درزندان خود از امکاناتی همانند روزنامه ،اینترنت، کارگاه ، تلویزیون و کتاب خانه بهره مند است و یک شنبه ها هم در زندان امکان ملاقات خصوصی با همسر خود را دارد با یک فردجهان سومی آزاد که درمحل سکونت خود این گونه امکانات را در اختیار ندارد در چیست؟
حتا از جهتی دیگر می توان به این مسئله پرداخت :زندان بان، کسی ست که به نمایندگی از جامعه مسئولیت مراقبت از زندانی را بر عهده دارد فرض می کنیم که زندان بان در مدت سی ساله خدمت خود جمعا 10 سال را در زندان گذرانده است تفاوت او با یک زندانی که به مجازات ده سال زندان محکوم شده است در چیست؟(صحنه ی آخر فیلم زندان زنان ساخته ی منیژه حکمت را به خاطر آورید که درحالی که درب زندان پس از آزادی قدیمی ترین زندانی زن پشت سر او بسته می شود، زندان بان را می بینیم که در حیاط زندان تنها مانده است) یا مثلا سربازی را می بینیم که حلقه ی ارتباط او با یک زندانی در مسیر دادگاه یا نشسته بر نیمکت دادگاه، دستبندی ست که بر دستان هردوزده اند.در نگاه ظاهری تفاوت میان زندان بان وزندانی را از لباس آنان می توان دریافت اما میزان آزادی هردو به یک اندازه است.همچنان که در شعر کتیبه ی اخوان ثالث آمده است :
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی ،
به سویش می توانستی خزیدن لیک تاآن جا که رخصت بود تا زنجیر
طول آزادی واسارت زندان بان وزندانی را همین دست بند آشکارمی کند.فی الواقع اگر لباسی نبود،تفاوتی میان آن دو دیده نمی شد.
نگرش تاریخی ایرانیان به مقوله ی زندان:
فارغ از وجه مادی زندان، وجه معنوی آن در تاریخ گذشته ما یکی از عناصر تشکیل دهنده ی روحیه وتفکر ایرانی بوده است که مهم ترین آن وجه دینی زندان است که جهان مادی را چون زندانی برای انسان می پندارد و دراین حدیث متجلی گشته است که :الدنیا سجن المومن
هم چنان که دیده ایم سراسر ادبیات عرفانی ومذهبی ما مشحون است از نقل قول هایی از امامان وعارفان وبزرگان که این جهان مادی وجسم انسانی را به منزله ی قفسی برای روح مومنین برشمرده اندو در آرزوی رهایی از این قفس بوده اند:
حجاب چهره ی جان می شود غبا ر تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم ( حافظ)
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم (مولوی)
تمثیل غار افلاطون که یکی از بنیادهای اندیشه ی ایرانی واسلامی ست نیز این جهان را به غار وانسان ها را به منزله زندانیانی تصور می کند که در این غار به زنجیر بسته شده اند وتصور خود از سایه های منعکس شده بر دیوار غار را حقیقت مطلق می پندارند.
این تفاسیر مذهبی وفلسفی از زندان بودن این کره ی خاکی، تاثیرات عمیقی را بر فرهنگ ایرانی نهاده است.
روحیه ی قناعت ورز ایرانیان، روزگار (تقدیر، فلک، سرنوشت، چرخ گردون )را به منزله ی زندان بانی می بیند که گله وشکایت از او به منزله ی مرهمی می گردد بر زخم هایی که قوم ایرانی از تاخت وتاز اقوام یونانی،اعراب،ترکان،مغولان،تیموریان و در روزگار جدید از روس ها وانگلیسی ها وآمریکایی ها بر تن خود دیده است.چونان که حتا در حبسیاتی که در تاریخ شعر فارسی آفریده شده است نیز نقد مفهوم زندان جای خود را به ناله های شاعر وحتا افتخار به زندانی بودن داده است:
نالم به دل چو نای من اندر حصارنای پستی گرفت همّت من زین بلند جای
یا:
هفت سالم بکوفت سوی ودهک پس از آنم سه سال قلعه ی نای (مسعود سعد سلمان)
این روحیه ی تن سپردن به تقدیر ، خود وجه دیگری از زندان تلقی کردن جهان و یک رنگ بودن تمامی آسمانهای جهان از نظر ایرانیان است ترس مشهورحافظ از دریا نمونه ای بسیارجالب اززندان جغرافیایی قوم ایرانی ست چونان که او از میانه ی سفر هند برمی گرددو ترجیح می دهد که بنشیند:
کنار جوی وپای بید وطبع شعر ویاری خوش معاشر دلبری شیرین وساقی گلعذاری خوش
یا:
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار بگذارند وسر زلف نگاری گیرند
و یا:
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
نمونه ی طنز آمیز ماجرا تنبیه رسمی دریا به وسیله شلاق توسط خشایارشا به انتقام شکست ایرانیان در برابر یونانیان است.دراین وضعیت، تن سپردن به اسارت ،گاهی خود مرادف با ازادی گرفته می شود:
اسیرعشق شو کازادباشی غمش در سینه نه تا شاد باشی (جامی)
و این زندان پرستی در آخر به پرستش عاشقانه ی زندان بان نیز منجر می شود:
زیر شمشیرغمش رقص کنان باید رفت کان که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد. (حافظ)
تن سپردن انسان ایرانی به تقدیر در طی تاریخ امکان هرگونه تحرک فکری را از وی گرفته است چرا که در سرزمینی که هر روز قومی به بهانه ای برآن می تازد جایی برای پدید آمدن تفکرات مستقل نیست.وضیعتی که خلاصه در این جمله ی مشهور است:
" آمدند وکندندوسوختند وکشتند وبردند ورفتند"
آزادی در مفهوم نوین خود که حاصل فلسفه ی سیاسی مدرن است هیچ گاه در اندیشه ی ایرانی جایگاهی نداشته است.آنچه بوده آزادگی وقناعت وفقر وفنا بوده وگاهی اندکی گوشه چشمی نسبت به مقوله ی عدالت اما نه عدالت به مفهوم واقعی آن بلکه عدالت در معنی افلاطونی آن که خود عین بی عدالتی ست.
در کنار این بند عمومی خودخواسته ی تاریخی که انسان ایرانی برای خود می سازد سلول انفرادی عظیم تری شکل می بندد : زندانی ذهن خویشتن بودن.
دراین مفهوم،کسی که در عمر خود از شهر ومحله ی خود پای برون ننهاده است(که ازاین دست بسیارند)و تجربه تازه ای از کشف جهان ها ی تازه نداشته باشد ، زندانی ست.
کسی که تنها به زبان مادری خود صحبت می کند ودرکی از زبان های دیگر ندارد،زندانی ست.چرا که هر زبان،دریچه ای ست به جهانی ناگشوده.
کسی که در عمر خودتنها به یک چیز توجه می کند ویک کار انجام می دهد،زندانی ست.
.همانند ساحل نشینانی که انگار هیچ گاه صدای دریا را نشنیده اند ، کسی که پیرو عادت هایی ست که پیشینیانش برایش به ارمغان گذاشته اند زندانی ست.
کسی که قالب های پیش ساخته ی اطرافش را به عنوان ارزش تلقی کرده وآن را حقیقت مسلم بپندارد وبر اساس این قالب های پیش ساخته ی فکری ، تصورات خود را عین حقیقت فرض کند وکسانی که در دایره فکری محدود او نگنجند را دشمن بپندارد، زندانی ست.
کسی که به مصداق (خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قماردیگر) آخرین بسته ی مواد مخدر خود را مصرف کرده ودر فکر آن است که فردا زودتر مصرف خود را آغاز کند زندانی اعتیاد خویشتن است حتا اگر در قصری طلایی زندگی کند وماهانه به چند نقطه از جهان سفر کند.
زندان ذهنی زمانی اتفاق می افتد که ذهن،وقایع پیرامون خود را بدون هیچ تغییر وتفسیر وانتقادی به خود راه دهد و هیچ گونه پرسش و چون وچرایی درباره ی وجود وماهیت این وقایع در ذهن اتفاق نیفتد.
پس میزان آزادی واسارت هر فردی بستگی به افق فکری او دارد.هرچه او از این بت های ذهنی(به تعبیر بیکن:بت های قبیله ؛غار،بازار ونمایش) رهاتر باشد ازادتراست.
با همه ی این مسائل ، شاید آزادی واقع هیچ گاه به وقوع نپیوندد چرا که مصیبت واقعی زمانی آغاز می شود که انسان به دراسارت بودن خود افتخار کند وآن را عین آزادی بشمارد.
حسین ستوده 8/2/88
لحظه ای شگرف در تاریخ دموکراسی ایران: بزرگ ترین نافرمانی مدنی در ایران در پیش رو
1- گذار از خشونت به طرح مسالمت آمیز مطالبات،نشان از رشد دموکراسی در ایران دارد.
2- پاسخ خشونت در ایران چیزی به جز خشونت نبوده است.اما آیااکنون می توان برای نخستین بار،گل ها را به پیشواز گلوله ها برد؟
3-این موقعیت در حال حاضر نیاز شدیدی به نقد از طرف روشن فکران، تحلیل از طرف استراتژیست ها ، رهبری از طرف سیاست مداران و حمایت از طرف طیف های گوناگون اجتماع دارد.آیا این نافرمانی به یک کار جمعی می انجامد؟
4-موسوی وکروبی آیا در صحنه می مانند؟( تردیدی در جانم تنوره می کشد)این دو در این وضعیت، ظرفیت تبدیل شدن به قهرمانان ملی را دارند آیا تاریخ از آنان به نیکی یاد خواهد کرد؟
5-چونان که پیشتر ها گفته ام این جنگی میان اصلاح طلب ها واصول گرایان نیست. جنگ میان لایه های پنهان جامعه ای ست که شکاف طبقاتی در آن روز به روز بیشتر می شود ودراین میان ققنوسی جدید می خواهد از میان این آتش های خاکستر شده سر به بیرون آورد.
6- کودتای مخملی انقلاب مخملی زندگی مخملی.نقش مخملباف ها در نقش زدن به این قالی پرنقش ونگار چه سان خواهد بود؟
7-فرزند دوسال ونیمه خواهرم با زبان شیرینش می گوید:احمدی نژاد توتوله.تحلیل سیاسی ارائه می کند ومی گوید آقای خامنه گفته به احمدی رای بدین! (فردا پاسخ ما به این نسل پیش رو چه خواهد بود؟)
8- به جست و جوی جهانی بر آمده ام که در جایی فراتراز افق دور دست اندیشه ی مامنتظر است تا به پا سازیمش . گامی به پیش می نهم وگامی به پس . به پشت سر اما نگاه نمی کنم.
انتخاب هابسن، یا گاهی فاحشه ها هم حق دارند، یا چگونه یاد گرفتم که ...
انتخاب هابسن، یا گاهی فاحشه ها هم حق دارند، یا چگونه یاد گرفتم که دست از نگرانی بردارم وبه انتخابات عشق بورزم.
1- کسانی که چند صباحی رادر شهر بمبئی یا دیگر شهرهای بزرگ هند سرکرده اند می دانند که دراین شهرها مکان هایی وجود دارد به نام دانس- بار .مکانی شبیه به همان کاباره ی کذایی اسبق خودمان که فرد،قدم رنجه می نماید ومشروبی می خورد وبادلبرکان رقاص موجود می رقصد و حظ وافری می برد و شاید اگر اهل دل باشد ، فاتحه ای هم نثارروح حضرت خیام(مدظل الشعره العالی) می کند.ماجرا از آن جا آغاز شد که به گوش اخلاقیون هندو مذهب رسید که ای داد کجایید که ناموس هندویسم بربادرفت، این کاباره ها جایگاه فسق وفجورگشته اند و محل قول وقرار روسپیان با جوانان شهر و عنقریب است که برباد رود علم وفضلی که هنود در طی هزاران هزار سال عبادت به درگاه خدایان به کف آورده اند.این گونه بود که ایمان وامان به سرعت برق ، می رفت که مومنین رسیدند . دولت ایالت ماهاراشترا دست به کار شد و در جولای 2005 حکم به تعطیلی این اماکن فسق و فجورداد.
اما از طرف دیگر تعطیلی این اماکن ، مساوی بود با بیکاری چندین هزار نفر از افرادی که در این مکان ها فعالیت می کردند و تعطیل شدن یکی از منابع درآمدزای این ایالت،سبب می شد که رونق اقتصادی منطقه نیز تحت الشعاع این قضیه قرارگیرد. بسیاری از این رقاصه گان که منابع درآمد خود را از دست داده بودند به روسپی گری(هرچند که بخش عمده ای از آنان، خود از قبل روسپی بودند)استریب تیز ورقص در پارتی های خصوصی و حتا به خودکشی کشیده شدند.این مسئله باعث شد که داد گروه های این طرفی هم درآید و به مصداق زدی ضربتی،ضربتی نوش کن،جنگ مغلوبه شد و "ماراتون مباحثه" میان موافقین ومخالفین تعطیلی در گرفت.
نتیجه ی این ماراتون این گونه بود که سرانجام دادگاه عالی رای داد که تصمیم دولت ایالتی نقض اصل برابری در برابر قانون و حق کارکردن است پس حکم به بازگشایی این اماکن داد.
یکی از شب هایی که جشن بازگشایی این مکان ها در رسانه های هند به پا بود، پای یکی از این مباحثات دوجانبه ای نشستم که در شبکه سی ان ان هند در حال برگزاری بود .در یک طرف ،یکی از زنان اخلاق گرای فعال در زمینه ی حقوق مدنی و موافق تعطیلی ودر طرف دیگر، زنی با چهره ای همراه با آرایش غلیظ که انگیلسی را نیک صحبت می کرد و نماینده ی گروه رقاصه گان بود و البته چهره اش بیشتر به یک روسپی شبیه بود تا به یک رقاصه .این برای نخستین بار بود که فردی با این تیپ وچهره را در رسانه ای همانند تلویزیون می دیدم.استدلال خانم اخلاق گرا همان بود که همه ی اخلاق گرایان جهان می گویند:
این کار، باعث اخلال در بنیان خانواده می شود اخلاقیات نسل جوان را به بادفنا می دهد و این وظیفه ی دولت است که این اماکن را تعطیل کند وشغلی نو برای این رقاصه گان فراهم نماید. او هم چنین این را اضافه کرد که من خودم شخصا به این مکان ها سر زده ام ودیده ام که چه به راحتی ،مردان با رقصندگان قرار برای ملاقات بیرون می گذارند واین کاری ،معنایی به جز روسپی گری ندارد.
از طرف دیگر خانم محترمه ی رقاصه نیز فرمایش فرمود:
ما با شما درآرمان گرایی تان شریکیم ااما اگر قراربر تعطیلی این شغل باشد این کار سبب می شود که سیل این رقصندگان به خیابان روانه شوند و وبدون هیچ گونه پناه گاه قانونی ، بیمه ی شخصی ، و چکاب ماهیانه ی بهداشتی برای اچ آی وی ، دست به روسپی گری بزنند.این امر سبب می شود که آمار فقر وخودکشی وفساد وایدز و نزاع بر سر این رقاصه گان در جامعه بالا رود. نتیجه آن که زیان تعطیلی این کاباره ها بیشتر از سود آن است.
من برای نخستین باربدون هیچ گونه ملاحظه ی فلسفی وفکری،تفاوت میان آرمان گرایی و واقع گرایی را در یکی از رسانه های یزرگ ترین دموکراسی دنیا دیدم ودریافتم که به قول نصرت رحمانی: راستی فاحشه ها هم گاهی حق دارند.
2- درزبان انگلیسی اصطلاحی ست به نام "انتخاب هابسون" که معنای آن چیزی می شود درحد و حدود: حق انتخاب یک چیز یا اجباردر انتخاب یک چیز.
مثال ها: کنمت یا کشمت … تو آزادی که دراسارت باشی… می تونی قبل از مرگت یه نخ سیگار بکشی وغیره
(از نظر تجربه ی شخصی،زمانی در جایی خدمت می کردم که مشترک روزنامه بودیم.روزی از مقامات بالا برای مان نامه ای رسید مبنی بر این که :مقتضی ست از روزنامه های صبح یک عدد(ترجیحا جمهوری اسلامی) واز روزنامه های عصر،یک عدد(ترجیحا کیهان) خریداری شود.)
تجربه ی تاریخی ی حق انتخاب در شیوه زندگی شرقی نیز روشن کننده این نکته است،مثلا در ابتدا می آید:لااکراه فی الدین ولی بلافاصله می گوید:قد تبین الرشد من الغی.
تجربه ی انتخابات در ایران نیز برگرفته از همان فرهنگ انتخاب به شیوه ی هابسنی است.انتخاب بین بد بدتر یا: می خوای بخواه نمی خوای نخواه !
این حدیث نفس طرف داران دموکراسی در ایران است .تراژدی ای که رهایی از کابوس آن شاید که سالیان سال به طول انجامد.جهان اطراف ما آن چنان بر گلوی ما فشار می آورد که تنها حق آن راداریم که بگوییم: لطفا یواش تر خفه ام کن !
(یه ضرب المثل غیر محترم ایتالیایی میگه: وقتی می بینی دارن به زور بهت تجاوز می کنن تنها کاری که می تونی بکنی اینه که پاهاتو باز کنی و…لذت ببری !)
دراین موقعیت ابزورد،طرف داران تحریم انتخابات حق دارند که آن سوی دیگر حق انتخاب خودرا نمایش بدهند:من حق دارم که انتخاب نکنم!(موقعیت ابزوردی دیگر)گریزاز چاله وپناه بردن به چاهی دگر.باری انتخاب کردن،یک تراژدی ست وانتخاب نکردن تراژدی ای بس عظیم تر. حکایت تحریم ، حکایت آن زن آرمان گرای اول بحث است و واقع گرایانه نگریستن وشرکت در حق انتخاب مان،(حتا اگر حق انتخاب شیوه ی مرگ مان باشد)نیز چیزی ست که ماباید از آن زن رقاصه بیاموزیم ؛ ما ازحق انتخاب نکردن خود،یک بار استفاده کردیم،نتیجه همین کابوس چهارساله ای بود که دیدیم ...باری تا فردا چه خواهد شد،دل خوش می کنیم به این شعر نصرت رحمانی:
"حلقهی یکم"
فاتحان پوسیدند
واژهها گندیدند
مرمرین گونهی نازکبدنان را با مشت
عاشقان بوسیدند
کودکان از نوک پستانک نارنجکها
انفجار به عبث نوشیدند
مادران، عریانی عریانی عریانی پوشیدند
ائتلاف
خبر این بود و هدف
اختلاف
بوی گندیدهی اندیشهی اندیشهگران
خیمه بست
لجن شب ته خورشید نشست
معصیت راهبه شد
همه گفتند که او معصوم است
گل به تنهایی گلدان گریید
اشک خون شد، خون چرک
عاج انگشت پیانو را دستی نفشرد
دستها معیار فاصلهاند
برترین هدیه به دست
قفل میباشد، قفل
قفلها
ارتباط دو سر زنجیرند
دستها پرپر شد
"حلقهی دوم"
مرزها پرسهزنان در به درند
بانکهای رهنی پردگی دخترکان را اقساط میخرند
میفروشند به بازار سیاه
چه سپیدی، چه سیاه
رنگ و یک رنگی و هم رنگی و رنگارنگی کم رنگند
خط دگر جاری نیست
هر خطی دیواریست
روی هر خط بنویسید که دیوار عظیم چین است
کلمات
گرهاند
جملات
گرهی پشت گره پشت گره زنارند.
دشنهها دگمهی سردستی پیروزان است
خط دگر جاری نیست
قفلها رابطهاند
رنگها پرپر شد.
"حلقهی سوم"
باز پرگفتم، پرگفتم، پرگفتم و پرت
موشها
موشها میدانند
دگر آن روز رسیدهاست که پولاد جوند
بمب و باروت، مقویتر از گندم و جوست
دانههای گندم را انبار
پهنه دریاهاست
بمبها باید انبار شوند.
عدل فریاد کشید
- احتکار خارج از قانون است
بمبها باید مصرف گردند
عطر باروت زمین را بویید
زندگی پرپر شد.
"حلقهی چهارم"
شهرداران کفن رسمی بر تن کردند.
هدیهشان
قفل زرینی شد
بوی نعش من و تو
بوی نعش پدران و پسران از پس در میآمد
شهرداران گفتند:
- نسل در تکوین است
نعشها نعره کشیدند: فریب است، فریب
مرگ در تمرین است
ماهیان میدانند
عمق هر حوض به اندازهی دست گربه است
گورزاریست زمین
و زمان راکد و کور و کر و لال
دیرگاهیست که از هر حلقهی زنجیری روییده است
و زبانها در کام
فاسد و گندیده است
لب اگر باز شود
زهر و خون میریزد
ای شهیدان چه کسی باز به پا میخیزد
راستی تهمت نیست
که بگوییم پسرهای طلاییِ اسارت هستیم
و نخواهیم بدانیم نگهبان حقیقی حقارت هستیم
غُل و قلاده و زنجیر به هم پیچیدند
نسلها پرپر شد.
"حلقهی پنجم"
ای عفیف
چه کسی گفت ترحم، چه کسی؟
رحم را دیدی شلاق فروخت
شرم، شلاق خرید
و خیانت به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت که من دلالم
در به در در پی بدبختیها میگردید
تا حقارت بخرد
راستی را دیدی
که گدایی میکرد
و فریب، که خدایی میکرد
ای عفیف
همه در چنبر زنجیر، ز هم میترسند
قفلها
ارتباط دو سر زنجیرند.
"حلقهی ششم"
ای عفیف
عشق در پهنهی زنجیر گناه است گناه
دل به افسانهی فرهاد سپردن تلخ است
کوه از کوهکنان بیزار است
تک گل وحشی وحشتزدهی کوهستان
تیشهی بی فرهاد است
تیشههای خونین
پاسداران حریم عشقاند
دوستی پرپر شد.
"حلقهی هفتم"
ای عفیف
قفلها واسطهاند
قفلها رابطهاند
قفلها فاسق شرعی در و زنجیرند.
ای عفیف
راستی واسطهها هم گاهی، حق دارند
راستی فاحشهها هم گاهی، حق دارند
رمز آزادی در حلقهی هر زنجیریست
قفل هم امّیدیست
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید.
"نصرت رحمانی"
منابع:
http://wildtulip.blogfa.com/post-127.aspx
http://ibnlive.in.com/news/dance-bar-ban-forces-dancers-to-turn-sexworkers/87268-3.html
http://www.asiantribune.com/oldsite/show_article.php?id=3146
بودن یا نبودن مسئله این بود حالا مسئله چه گونه بودن وچه گونه نبودن است
1- امکان رشد استبداد و دیکتاتوری در جوامع سنتی یادر جوامع نیمه سنتی-شبه مدرن(ویژگی بنیادین جوامع جهان سومی)بسیاربیشتر از جوامع مدرن است و در این مسیر،نقش طبقات فرودست جامعه همانند طبقه ی روستایی،طبقات پایین شهری وحتا بخش هایی از طبقه ی متوسط وثروت مند جامعه در شتاب بخشی به پیش برد این روند،نقشی انکارناشدنی ست.فاشیسم ونازیسم حاصل انگشت گذاشتن سیاست مداران،برزخم ها،تحقیرهاوعقده های فروخورده ی طبقات زیرمتوسط جامعه اند.
اما دلیل این مسئله چیست؟سنت وفرهنگ سنتی هنگامی که ارزش های خودرا به عرصه ی سیاست منتقل می کنند،فاجعه آفرین می شوند عناصری همانند:دیدگاه محدود قبیله ای،احترام به بزرگان(چه خانوادگی وچه شیوخ قبیله)،گذشته پرستی،خودپرستی وبیگانه هراسی،احترام بی چون وچرا به رسوم جاری قبیله ای،عدم باوربه چیزی به نام حوزه ی خصوصی،شرافت پرستی و از همه مهم تر بازتاب این نوع نگرش در رفتارروزمره و تجلی آن در چیزی ویران گر به نام خشونت ...، همه وهمه هنگامی که عرصه ی سیاست راتحت الشعاع خود قرار می دهند،فرهنگ سیاسی ویژه ی خود را می آفرینندو این فرهنگ سیاسی،هنگامی که در نهادهای سیاسی واجتماعی متجلی می شودویا ارزش های خودرا به عرصه ی قدرت منتقل می کند،دست به حذف وطرد عناصر غیر خودی(چه منابع انسانی وچه غیر انسانی) می زند وسعی درایجادنهادهایی مبتنی بر دیدگاه دوگانه محور خود (خودی وغیرخودی)می کند.(مثلا مسئله ی وفوراعدام در ایران نه یک مسئله ی سیاسی که پدیده ای کاملا اجتماعی ست وبازتاب باور سنتی خون در برابر خون است که درقوانین جزایی ما بروز یافته است)پس امکان ایجاددموکراسی در جوامعی که دارای فرهنگ سیاسی سنتی هستند بسیار دشواراست.
2- آن چه تحت عنوان پدیده ای به نام دوم خرداد در ایران اتفاق افتاد حاصل امواج اجتماعی ای بود که طبقه ی متوسط شهری در جامعه ایران ایجادکرد.حتادر نگرشی کلان تر انقلاب اسلامی نیز حاصل تلاش های طبقه ی متوسط جامعه برای به رسمیت شناختن ارزش های ویژه خود بود که در شعاری به نام استقلال ازادی،جمهوری اسلامی تجلی یافت البته تجربه نشان داده است که طبقه متوسط درایران طبقه ای کاملا شکننده است و دلیل آن وابستگی مادی این طبقه به اقتصاددولتی ست.از طرف دیگر این طبقه خود نیز ممکن است حامل ارزش های سنتی وقبیله ای نیز باشد.بیش تر افراداین طبقه را کسانی تشکیل می دهند که از دهه ی چهل به این طرف به دنبال سیاست های اصلاحات ارضی به شهرها مهاجرت کرده اند به این خاطر است که عمر طبقه متوسط درایران زیادنیست و از نظر ساختاری نیز طبقه ای مستقل نیست که بتواند فرهنگ سیاسی ویژه خودرا در تقابل با فرهنگ سیاسی سنتی پدیدآورد.آرمان های غیر اقتصادی طبقه ی متوسط در ایران به والایی آرمان های طبقه متوسط در اروپا نیست تا بتواند انقلاب هایی ساختار شکن همانند انقلاب فرانسه را پدید بیاورد واز طرف دیگر آرمان های اقتصادی آن نیز در حدی نیست که بتواند انقلابی همانند انقلاب سرخ ایجاد کند.واقعیت این است که طبقه ی متوسط در ایران طبقه ای پادرهواست واگردرصددایجاداصلاحات ساختاری در نهادهای سیاسی ست،در آغاز، خودنیازمند ایجادتحولات ساختاری در نگرش خود نسبت به جهان اطراف خود و رهایی از فرهنگ سیاسی سنتی است.
3- تحلیل های رایج انتخاباتی این روزها حاکی از این قضیه است که اکثر طبقات فرودست جامعه همانند طبقه ی روستایی وطبقات پایین شهری(این اصطلاحات رادرنه معنای تحقیرآمیزآن که کاملا به معنای جامعه شناسانه ی آن به کار می برم) تمایل به انتخاب مجدد احمدی نژاد دارند. برای بیشتر آنان احمدی نژاد نمادی از ارزش ها ومطالباتی ست که طبقه ی متوسط شهری وطبقات بالاترجامعه از آنان دریغ کرده اند(حتادر سطح جهانی، اقبال مردم کشورهای جهان سوم به ویژه خاورمیانه به وی نیز از همین دیدگاه بر می خیزد) واقعیت این است که درگیری اصلی در ایران بر سر اصلاح طلبی و اصول گرایی نیست.بلکه جنگ میان فرهنگ سیاسی سنتی وفرهنگ سیاسی نیمه مدرن است.جنگ بر سر ارزش های روستایی وشهری ست.دراین مسیر، ارزش های سنتی مانعی بزرگ در راه تحقق دموکراسی در ایران هستند.دیدگاه طبقات زیر متوسط نسبت به جهان اطراف خود ، کوتاه -برد است بیش ترآنان به خاطر فقرشدید اقتصادی ممکن است افقی به غیر از سود سهام عدالت در ذهن خود نداشته باشند.این وظیفه ی طبقه ی متوسط در ایران است که با طبقه ی مادر خود مهربانی کند وخود وآنان را آموزش دهد که جهانی فراتراز چشم های ما نیز ممکن است وجودداشته باشد.
4- به دست گرفتن دو قوه ی مجریه ومقننه وهم چنین شوراها تمام ظرفیت اصلاح طلبی قانونی در ایران است.دریافتن این نکته برای ما هشت سال به طول انجامید.اما تزریق ارزش های دموکراتیک از ناحیه ی این سه نهاد به کل جامعه ،می تواند نهادهای انتصابی،طبقات زیر متوسط ودر کل،فرهنگ سیاسی سنتی را دگرگون سازدوجامعه رابرای پذیرش ارزش هایی والاتر آماده سازد.
5- پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری حاصل اجماع طبقه ی غیر یک دست شهری ست(چیزی که در دوم خرداداتفاق افتاد) این پیروزی نیازمند ایجادیک موج اجتماعی به نفع دو کاندیدای اصلاح طلب است.هرچه میزان حضور در انتخابات بیشتر باشد امکان تقلب در آن نیز کم تر می شود.رای قاطع به یک نماینده ی خاص پیام روشنی برای کل جامعه خواهد بودو مشخص خواهد کرد که مطالبات ما،در چه سطحی ست.تغییر شعارمعروف کروبی(هرایرانی ،پنجاه هزارتومان در ماه)در چهارسال پیش به طرح مطالباتی همانند حقوق شهروندی وازادی های فردی در حال حاضر،حتااگردر سطح شعارهم که باشد نشانه ای نیک است بر تغییر فرهنگ سیاسی در ایران.
6- احتمال پیروزی نسبی موسوی در انتخابات ،بیش تر از کروبی ست.اما شعارهای کروبی به نسبت شعارهای موسوی ،کارآمدتر،واقعی تر وروزآمدتر است کارتشکیلاتی (ایجادحزب وروزنامه)کروبی نیز کارآمدتر از موسوی است.می توان موسوی را نماینده ی بعد سلبی اصلاحات و کروبی را نماینده ی بعد عقلانی وایجابی آن دانست.ترکیبی از این دو می تواند احتمال پیروزی اصلاح طلبان را افزایش دهد.
7- کروبی همانند هاشمی رفسنجانی، مردسیاست های پشت پرده و چانه زنی های سیاسی است.این مسئله نقطه ی قوت او و درعین حال پاشنه ی آشیل اوست چرا که اصلاحات بیشتربه صراحت وصداقت وشفافیت نیاز دارد تا به لابی گری.صراحت لهجه ی موسوی به مراتب بیشتر وگزنده تر است. اما از طرف دیگر،شعارهای او ابهامات زیادی دارد که وی باید در غبارروبی آنان بکوشد.
8- شیخ اصلاحات! اصلاحات اگر قرار است نامش اصلاحات باشد نیازی به شیخ ومفتی ومحتسب ندارد.
9- پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری نیازمند اجماع اصلاح طلبان برروی یک نفراست.تعدادزیادی از مردم هنوز در انتخاب میان کروبی وموسوی در تردیدند.واین می تواند به سود جناح مقابل باشد.
10- تحریم،حداقل در حال حاضر سیاست کارسازی نیست.آن کسی که رای نمی دهد با آن کسی که به احمدی نژادرای میدهد هیچ تفاوتی ندارد.این یک واقعیت است که سیاست مداران می توانند مشارکت بالادر انتخابات را به سود خود تفسیر کنند.اما این نکته نباید فراموش شود رای دادن برای ما یک حق است نه یک تکلیف.من اگر رای دهم فردا می توانم در قبال رای خود به سیاست مداران ، مطالبات خودرا هر چه صریح تر بیان کنم.هرچه رابطه ی ساختاری دولت وجامعه کمترباشد امکان دیکتاتوری بیش تر می شود.شرکت در انتخابات،این رابطه را افزایش می دهدو راهی واقع گرایانه است به سمت تحقق دموکراسی درایران.
11- سه راه حل مهم برای رهایی از بن بست اقتصادی،سیاسی وفرهنگی رویکرد نهادهای قانونگذاری ،اجرایی ومدنی به تحزب،فدرالیسم واقتصادخصوصیست.بحث فدرالیسم رااز دهان کسی می شنویم که اصلا انتظارش را نداریم:محسن رضایی.
مسئله ی مطالبات فراموش شده ی قومی واقلیت ها در ایران تنها با رویکردی فدرال حل خواهد شد.عدم اقبال نظام سیاسی ایران به این مسئله، بحران مشروعیت را فراگیرتر خواهد کرد.
درمورد مسئله ی تحزب ، رویکرد کروبی به کارحزبی یکی از بزرگ ترین نقاط قوت اوست.شاکله ی تیم مشاور او نیز نشان ازرویکرد اوبه عدم تمرکز در تصمیم گیری دارد که امر خجسته ای ست .اقتصاد،به طور اعم واقتصادخصوصی به طور اخص ، پاشنه ی آشیل تمامی کاندیدا هاست.چرا که هیچ کدام حتا در حیطه ی شعارهای انتخاباتی چشم انداز شفافی نسبت به این حوزه طرح ریزی نکرده اند.
12- این که کسی به دموکراسی وحکومت قانون باور داشته باشد اما به تحریم معتقدباشداز نوع تناقضاتی ست که آن را تنها در جامعه ی پیچیده ای مثل ایران می توان یافت.
13- انتخاب اوباما به عنوان ریاست جمهوری آمریکا نظام ذهنی اقتدارگرایان رادرایران به هم ریخته است.چرا که یکی از پایه های ایدئولوژیک آنان وجود چیزی به نام دشمن است.اما دراین موقعیت اگر دشمن، شعارگفت و گو ودیپلماسی سر بدهد قواعدبازی به می خورد .این فرصتی طلایی برای کاندیداهای اصلاح طلب است که با طرح شعار گفت وگو ودیپلماسی توجه جامعه ی بین المللی را به خود جلب کنند.
14- من خود، روستازاده وروستایی زاده ام. گونه ای نادراز روشن فکر روستایی که نسلش منقرض نشده است یا به عبارت بهتر هنوزبه وجود نیامده است.
15- زندگی در ایران تراژدی خنده داری ست ،انتخابات نیز تراژدی ای خنده دارتر. برای خنده هم که شده می روم تا گریه هایم را در قالب یک برگه ی رای به خنده ای حتا پوچ تبدیل کنم.جدی بودن،شاید مجازاتی ست که خدایان آن را از طریق سیاست مداران برمردمان اعمال می کنند.
بخشی از یادداشت های یک ایرانی فرویدزده
مرگ ،انکار زندگی ست وانکار خویش نیز. زندگی اما، هم خویش را اثبات می کند هم مرگ را. هم ازاین روست که زندگی را بیش تر از مرگ دوست می دارم.
*
خانوم خجالت بکش مگه خودت برادر و پدر نداری؟
*
- اختیار، پیشه ی دانایان است جبر، پیشه ی نادانان.
- و زندگی ای فارغ از این دو، پیشه ی من.
*
ماتریکس.یکی از ریشه های تروریسم.
*
خانوم افتخار می دین(بکش پایین) یه رابطه ی غیرافلاطونی(جنسی) مبتنی بر کرامت شخصی(صیغه)واحترام متقابل(شصت ونه) باهم برقرارکنیم؟
*
- خسته ام
- خب یه دوست دختربگیر
- نچ نمی خوام به دوست دخترام خیانت کنم.
*
- کوری چه رنگی است؟
- کوری اگر رنگ داشت که کوری نبود
*
لاک پشت های نینجا(عقده ی جنسی کودکانه)
*
ایرانی اگه تنها باشه می شینه فیلم سوپر نیگاه می کنه بعد حوصله اش سر می ره با خودش ور میره
ایرانیا اگه دوتا باشن می شینن فیلم سوپر نیگاه می کنن بعد که حوصله شون سررفت باهم ور میرن
ایرانیا اگه سه تا باشن یکی شون با خودش ور میره دوتای دیگه هم با هم.
ایرانیا اگه چهارتا باشن تصمیم می گیرن که حکم بازی کنن اما مشکل این جاست که معمولا یکی شون حکم بلدنیس.پس بی خیال بازی میشن و دوتا دوتا با هم ورمیرن
ایرانیا اگه پنج تا باشن چهارتاشون علف می کشن و حکم بازی می کنن.اون یکی هم حوصله اش سر میره می شینه فیلم سوپر نیگاه می کنه بقیه هم بازی رو ول می کنن می شینن تماشا
ایرانیا اگه شیش تا باشن تصمیم می گیرن که برن سینمایی که اخراجی ها نشون می ده،دختربازی کنن. اما چون یکی شون عاشق سینمای تارکوفسکیه، بی خیال سینما می شن ومی شینن فیلم سوپر نیگاه می کنن
ایرانیا اگه هفت تا باشن، توهم عرفانی می زنه سرشون اونوقت حشیش بار می کنن و می شینن درباره تاریخچه ی شاهد بازی و لواط در صوفی گری یه بحث فلسفی راه می ندازن
ایرانیا اگه هشت تا باشن هفت تاشون بحث قبلی رو با چوب و چماق ادامه می دن هشتمی هم چون از حشیش بدش میاد،می شینه فیلم سوپرتماشا می کنه
ایرانیا اگه نه تا باشن میرن خیابون،دختربازی اما توی خیابون با یه گروه ده نفری دعواشون میشه کتک مفصلی می خورن برمی گردن خونه خالی به تماشای فیلم...
ایرانیا اگه ده تا باشن علف بار می کنن ومی شینن به غصه خوردن که چرا یازده تا نیستن یه تیم فوتبال تشکیل بدن
ایرانیا اگه یازده تا باشن تصمیم می گیرن که یه تیم فوتبال تشکیل بدن اما چون شیش تاشون قرمزند وپنج تاشون آبی، بی خیال تیم میشن ومی شینن تماشای فیلم...
ایرانیا اگه دوزاده تا باشن(تصوراین که دوازده تا ایرانی یه جا جمع بشن تصور محالیه اگه بشه هم یحتمل به یه انقلاب سکسی منجر میشه)
-بخشی از یادداشت های یک ایرانی فرویدزده-
*
- بهت حسودیم می شه
- چطور؟
- که چرا نمی تونم مث تو حسودباشم
*
پاش زخم شده بود.کودک شدم وگفتم:پات خراب شده؟ رو به مامانش کرد وگفت:مامان دایی می گه پات خراب شده هه هه هه ...(قندتودلم آب شد)
*
این خیلی جالبه که بازجوها توی هتل باآدم قرار می زارن
*
- بیام برم
- بیای یا بری؟
*
- موتور برق دارین؟
- برقی شو داریم
*
شب جمعه اس شماروبه ابوالفضل کمک کنین
(صبح های پنج شنبه معمولا این جمله رو زیاد می شنوم)
*
ترک کرده بود.پیک نیک رو روشن کرد و با لحنی نوستالوژیک گفت:روزی یه بار روشنش می کنم و عاشقانه به صداش گوش می کنم.بهش گفتم:تابیست سال دیگه هم که نکشی،باز هم معتادی.
*
قبض وبسط تئوریک قلب من.بی تفاوتی عملی قلب تو(اینوبهش می گن ادبیات)
*
- چشامو رو هم میزارمو تورو به یادم میارمو
- خیلی بی تربیتی
بر سپیدی اسب دوزیستم گریستم
داد زدتف تو روت وهم زمان با کلمه ی تف یه تف بزرگ از دهنش بیرون پرید چسبید به صورت طرف . دال ومدلول یکی شدند.(عملا امتحانش کن)
*
- یا تو یاهیچ کس دیگه
- خب من اون هیچ کس دیگه رو ترجیح می دم
(ورژن مورد علاقه ی من نه تو نه هیچ کس دیگه س)
*
_آره هند سرزمین تساهل وتسامح وبودا واز این حرف هاست
- اه راستی توی سفر بعدی ت یه میمون واسه ام بیار
*
- تو به تخمم هم نیستی
- خب من در عوضش بهت احترام می زارم و می گم تو تخم من هستی
*
-رفیق بد، زغال خوب،روز بارونی
- رفیق بد ،زغال خوب ، عصربارونی سیزده بدر
*
وقتی به دوروبرت نگاه می کنی ومی بینی همه مشکل دارن خودتو نیگاه کن ببین شاید مشکل از خودته
*
واسه ماهی قرمزام کارتون در جست وجوی نمو گذاشتم فرداش یکی اش افتاد ومرد
*
از راه که رسید سلامی کرد و با حوله عرق سر وصورتش را پاک کرد وسیگاری آتش زد.بهش گفتم نه به این دویدن سنگین وعرق کردنت نه به اون سیگارکشیدنت.نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت " من می دوم تاسینه ام سالم بمونه بتونم سیگار بکشم.
*
وسط بارون سیل آسا سوار موتورش داشت داد می زد : آی داره بارون میاد آی داره بارون میاد
*
- کی اومدی؟
- یه ساعت دیگه تو کی اومدی عمو؟
- ربع کم
( چون که با کودک سروکارت فتاد پس زبان کودکی باید گشاد)
*
- شما بزها خیلی بزین
- بع ع ع ع ع ع له
*
- خلاصه جات خالی کربلا خیلی حال داد راستی تو کی رفته بودی کربلا؟
- زمان صدام
-به عجب سعادت بدی نصیبت شده بود
*
- جناب ببخشین اسم شما چیه؟
- جناب
- پس سلام جناب جناب
*
- اسم شما چیه؟
- زلیخا بوسفی
*
- اسم کوچیک شما چیه؟
- بزرگ
*
- تو یه حسن بدی که داری اینه که
- ؟؟؟؟؟؟
- منظورم اینه که بدی تو اینه که خیلی خوبی
*
ایسمیسم
*
از حقانیت چماق نگو وقتی که ان را به دست داری مبادا که روزی دیگر به دست دیگرانش ببینی و دستان تو خالی باشند.
*
اگر تیغ عالم بجندبدزجای نبرد رگی تا نخواهد خدای
خداکشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدا جامه بر تن درد
(خرافات وارونه)
*
- فیلم شب دارین؟
_؟؟؟!!! سوپر منظورتونه؟ نداریم م م م
- نه همین که دهاتیا بهش میگن شو
*
- خواب با موسیقی متن دیدی تا حالا؟ من دیشب دیدم
- این که چیزی نیست من یه خواب رنگی دیدم
- اینا پیش خواب من هیچه من یه خواب دو بخشی دیدم که توی بخش دومش نقد فیلم خواب اولم بود
(باور کنین من همه ی این جور خوابا رودیدم)
*
به باغ بی دیوار یکی از دوستان رفته بودیم گفتش که چن روز پیش یه معتاد توی یادداشت خودکشی ش نوشته بود من از این باغ خیلی میوه بردم برین ازش حلالیت بطلبین
*
می تراوه مهتو می درخشه شو تو (نیما با لهجه ی شیرازی)
-یه سیگار بده تا برات بکشیم
-!!!؟؟؟؟؟
*
- فیلم دختری در قفس رو دارینش؟
- آره خوبم داریم
- پس لطفا دوتابدین
-!!!؟؟؟ -
آخه قشنگه می خوام دوبارنیگاه کنم (بخشی از یک گفت و گوی واقعی)
*
یه نامه می خواس واسه بانک . تموم که شد از روش براش خوندم با نگاهی تحسین آمیز بهم گفت من بهت افتخارمی کنم می دونی اگه بری دم دادگستری واسه مردم عریضه بنویسی می تونی روزی چند می تونی در بیاری؟ (بخشی از یک گفت وگوی جدی واقعی بین یک روشن فکر ویکی از اقوام عوام کالانعامش)
*
فیلم اسلحه ی برهنه رو دیده بود کلی باهاش حال کرده بود. اومد وگفت یه فیلم بهم بده تو همین مایه ها صحنه هم داشته باشه، ای بدک نیس. اوقاتم تلخ شد گفتم فیلم رو که واسه صحنه هاش نیگاه نمی کنن تازه من فقط فیلم هنری دارم نگاهی سفیه اندر عاقل بهم انداخت وپرسید هنری یعنی چی؟ براش توضیح دادم . یکی خواست بهش دادم.فرداش اومد اعتراض کنان که بابا این چیه یه فیلم هنری بهم بده مثل اسلحه ی برهنه!
* روی اعلامیه زده بود:ترک فیزیکی اعتیاد.بعد دوماه هنوز گیجم که منظورش چه بود. * مصیبتیه که یه برق کار چپ دست باشه ها
*
حالا که حوصله تو سرمی برم بامن باش (معین فرمود)
*
-چرا حوصله نداری
؟ -چون زن ندارم
- خوب چرا زن نداری؟
-چون حوصله ندارم
(صدباربهت گفتم شازده کوچولو فقط یه قصه س)
*
ای وای بر اسیری کزیادرفته باشد تنگش گرفته باشد اسهال داشته باشد
*
چون صندلی به یک پارک این قلب خسته باشد کس نیست یادگاری برروی آن تراشد
*
ما براساس آدامس جویدنمان لباس می پوشیم
*
مسواک توی دهنت باشه و در حال گفت وگو با موبایل روی سنگ دست شویی مشغول مخلفاتی چندگانه و شدید باشی ومراقب باشی که طرف متوجه نشه اون وقت یهو عطسه ات بگیره
*
-فلونم توی فلون مامانت
- مهم نیس هر چی می خوای فحش بده
-نه تجسمش کن
-می کشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
*
-چرا خدا واسه مرگ فرشته استخدام کرده واسه ولی واسه تولد نه -فضول روبردن جهنم دهنش رو بستن
*
هم اکنون حافظ وسعدی در ادبیات ایران نقشی همانند نفت در اقتصادایران رادارند
*
روی در نوشته بودladies toilet که معنیش می شه توالت خانم ها . ظریفی حرف ال رو پاک کرده بود شده بودladies tolet که معنی ش می شه خانم ها واسه اجاره!
*
بنا به درخواست برخی از طرف داران پروپاقرص طبقه پایین فیلم های هندی ژانر جدیدی وارد می شود به نام: فیلم هندی جنگی انتقامی
*
-شب برهنه روی می خاستم
- همون که شاد مهرتوش بازی می کنه؟
-نمی دونم همون که که یه موتور هزارتوشه
(شادمهربروبمیر)
*
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
ـ باگفتن این بیت شدی نفر هفتادوسوم
- این خرد ستیزی حافظ نیست خرد ستیزی ماست
*
زندگی مسخره است مرگ از اون مسخره ترخودکشی دیگه ازاین دوتا مسخره تر تر .پس تو این وضعیت خیلی مسخره رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز اگر طالب فیضی ...
*
- مرزی میان بدی و نیکی نیست جایی که آزادی و اسارت کارکردی یکسان دارند
-مرزی میان آزادی و اسارت نیست جایی که بدی و نیکی مفهومی یکسان دارند
- جفتش دوتان
*
به شیخ شهر ؛ فقیری ز جوع برد پناه
بدان امید که از لطف خواهدش نان داد
هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت :
که گر جواب نگفتی نبایدت نان داد
نداشت حال جدل آن فقیر و ؛ شیخ غیور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجب که با همه دانایی ؛ این نمی دانست
که حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد
من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد
آذر بیگدلی
*
ـ افتخارملی.خزربزرگ ترین دریاچه ی جهان
ـ و شایدکوچک ترین دریای جهان
. ترسم که کوه ما درآن جا تل خاکی بیش نباشد.علی حاتمی.
*
اگه بگم آره مردم با من دشمن میشن اگه بگم نه خدا بامن دشمن میشه حالا که ندای مردم ندای خداست پس میگم نه نه نه
*
ای پسته ی تو خنده زده برحدیث قند محتاجم از برای خدا یک شکر بخند وقتی به این فکر می کنم که ترجمه ی این بیت به انگلیسی چی میشه کلی حال می کنم و می خندم
*
جاده مسافر خودش است
*
نوستالوژی.استمنای ذهن.
*
درسال یک میلیون ترمیناتور چگونه بر زمین هبوط خواهد کرد؟
*
هیجانات فروکشیده
ازبنده ی خدایی که پس از سال ها آب آتش گون نوشیدن آب توبه به سرریخته وبه راه تصوف
کشیده شده بود پرسیدم در چه حالی؟ گفت
صفای دل گفتم امام اولت کیه ؟
گفت :علی پرسیدم دهمی اش ؟ گفت : نمی دونم هنوز به اون جاهاش نرسیدیم
*
سپوره داشت آشغال های توی جوب رو می ریخت توی گاری
ش. پیرمرد همسایه با یه سطل آشغال سر رسید. سپوره عصبانی گفت آقا نریز اون تو من
مسئول جوبم نه آشغال های خونه ها اون کار یکی دیگه س.
همسایه هم
آشغال ها رو ریخت توی جوب.داستانی واقعی.
*
می خواد عراق رو به انگلیسی ایراک تلفظ نکنه . نمی
تونه می گه ایراخ
*
معماری ورقص و موسیقی سه دستاورد
شگرف تمدن هند.هند را می توان سرزمین عینیت محض نامید ترکیبی متجانس از زیبایی
وزشتی بوی ادرار وعود . گه وگل.اما در سینما موقعیتی دگرگونه دارد این فرهنگ در هم
پیچ. هلیوود که خود یکی از سرچشمه های کیچ در جهان است به بالیوود می رسد کیچ کیچ
*
پشت چراغ قرمز که وایسادم نگام به یک مینی بوس جلب
شد یه چیزی توش درست درس نبود اما نمی دونستم چی بود.بعداز چندثانیه مغزم کار کرد
:فرمونش طرف چپ بود.عین ماشینای ایران.به این آشنایی زدایی وارونه کلی خندیدم.(توی
هند ماشینا فرمونشون سمت راسته)
*
- نکته ی جالبی در مورد مد شنیدم که اخیرا مانکن ها رو
از میون مدل های زیبا انتخاب نمی کنن
-چرا؟
- واسه
این که زیبایی مدل ممکنه زیبایی لباس رو زیر سوال ببره یعنی مخاطب مبهوت زیبایی
مدل بشه نه لباس.واقعا که آخرالزمونیه.
*
سنگ سار. رجم شیطان. زانیه، تجسم مطلق شیطان
*
بچه م کتک خورده چرا می خواین ببرینش قانون بجشکی .
پیرزن. روایت، واقعی ست.
معنی:بجشک:گنجشک قانون بجشکی:قانون گنجشکی گنجشک:پزشک قانون پزشکی:پزشک قانونی.
شاهزاده یعقوب را شغال بالای مناره درید.
*
افسره ازم پرسید اون سی دی ها چیه گفتم اونا خرابه
سوخته یکی شو با تعجب برداشت وبو کرد وگفت
این کجاش سوخته؟
*
رضاخان بی سواد کاری را توانست بکند که در ایران از
عهده ی صدها روشن فکر فرهیخته بر نیامد
به یک دلیل خیلی ساده. ذهن او فاقد پشتوانه ی تاریخی
بود ومی توانست تصمیمات انقلابی بگیرد
*
نطفه شاید نطفه زال زر است ، اما
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه
زاده او را یک نبهره ی شوم ، یک نا خوب مادندر،
نه ، نبایستی بیندیشم . . »
خان هشتم مهدی اخوان ثالث .
ناموس پرستی رابنازم .ادامه تفکرفردوسی . ایرانیان حق چنگ زدن به زنان تورانی
رادارند اما تورانیان بلعکس این کار را نمی توانندانجام دهند
*
پادشاهی بود افسرده که چرا هر چه ظلم به مردم می کند کسی معترض نمی شود.
بنا به پیش نهاد دلقک مقرر شد که بر در دروازه ی هر شهر مامورانی بگمارند تا هر که را که خواست به شهر وارد شود بگایند .
وشد. سالیانی گذشت وناگاه روزی خبر رسید
که کسی معترض شده است.احضارش کرد وبا خوش حالی سبب اعتراض را پرسید . پاسخ داد:
بابااین چه وضعشه یه خورده تعداد
این ...ون کنا روبیشتر کنین این همه مردم توی صف علاف نشن!
*
تمی دونم چرا وقتی که با یه نفر که انگلیسی وارد نیست می خوام حرف بزنم حس می کنم خودم هم انگلیسی بلد نیستم و هی زور می زنم درست حرف بزنم اما نمی شه . اما با واردتر ها راحت انگلیسی حرف می زنم.
زمانی با یکی از دوستان برای یک طرح آمارگیری در
مورد تعداد گاوهای شیری به یکی از روستاهای نزدیک شیراز رفته بودیم و از جمله پرسش
های مندرج در مقدمه ی پرسش نامه ، تعداد
افراد خانواده ها نیز بود.همین طور که مشغول آمارگیری بودم به یک مغازه ی بقالی
رسیدم که صاحب آن پیرمردی کهن سال بود.پس از خوش وبشی کوتاه پذیرفت که به پرسش ها
پاسخ دهد.
- چن تا بچه داری باباجون؟
-
دوتا
- !!!!؟؟؟؟
(به پیرمردی
روستایی با این سن سال نمی آمد که تنهاصاحب دوفرزند باشد) پدرجان این آمارگیری دولتی نیس فقط واسه دانشگاهه پس لطف کن راستشو بگو
- خوب منم دارم راستشو می گم
گیج مانده بودم که یکی از مشتریان مغازه به دادم رسید وگفت این بابا
9 تا بچه داره منتها هفت تاش دختره که اونا رو هیچ وقت جزو بچه هاش حساب نمی یاره
(من وامونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
- لعنت بر پدر ومادر کسی که در این مکان آشغال بریزد!
- به جای لعنت به تاریکی،شمعی روشن کن. کنفوسیوس.
- یعنی چی؟
- یه سطل آشغال بزار اون جا
*
یهو دستم را بردم طرف جیبم خشکم زد موبایلم نبود.چند ثانیه طول کشید تا
متوجه بشم توی دست دیگمه
*
توی عمرتون به کسی برخوردین که شراب رو حروم بدونه
اما ویسکی رو نه؟ .من دیدم.
*
وسعت را دوست داری به قدریک بند انگشت یا ژرفنا اما
به قطر سوراخ سوزنی کوچک؟
*
مشتری سرسخت فیلم های جمشیدهاشم پوربود ازنوع تاراج
وزخمی ویورش و پروازازاردوگاه و افعی وچشم عقاب.حتا قارچ سمی ومادر ودلشدگان را هم
به عشق او دیده بود.هر کدام هم حداقل هفت هشت بار. یک بار به مغازه آمد. دوباره
چندتا از فیلم ها رو بهش پیش نهاد کردم بعداز کمی فکر کردن با کمی شرم گقت:
راستش یه فیلم از هاشم پور می خام که توش کچل
باشه!!!
*
امروز داشتم می رفتم دانشگاه وسط راه استادمون- یه
دکترای علوم سیاسی- رو دیدم که کنار
خیابون وایساده داشت می شاشید.خنده ام از این گرفته بود که فاصله اونجا تا دانش
گاه حداقل 100 متر بود و موتور هم
داشت.
*
چیزهایی سوررئالیستی که من از حیوانات دراین جا دیدم:
6 صبح. سگ
نر وماده در حالتی انسانی مشغول سکس .چنان چسبیده به هم که معلوم نیست کدام نر
وکدام ماده است.
6 عصر همان روز همان مکان همان سگ نر وماده در همان
موقعیت یعنی از صبح تا حالا؟ و من هم همان پیاده ی تماشاگر همیشگی .
10 صبح فردا : سگ ماده را شناختم با سگی دیگر به
همان کار مشغول.
گاوی ماده مشغول خوردن شیر خودش از پستان خودش .من ندیدم دوستم بهروز دیده
بود.
مرد،عاشقانه پاهایش را در ادرار فیل می شست
سگی ومیمونی در حال سکس
دهانی.آخرالزمان حیوانی.
ماده خوکی با سه چهار عدد توله. یکی از توله ها به او بند کرد بی چاره اما
قدش کوتاه بود وخرما بر نخیل و در همین لحظه توله ی دیگری به توله ای که به ماده
چسبیده بود چسبید.تماشایی بود سکس خانوادگی حیوانی.
مردی سینی سبزی به دست ملتمسانه به گاو می نگریست در خواهش گوشه چشمی از
سوی آن خسرو خوبان که سبزی را بخورد.
پارلمان سگ ها .نمی دونم چه جوری توصیفش کنم ولی به معنای واقعی پارلمانی
بود ساعت هفت صبح یک شنبه تعطیل روبروی خانه ام . آخرش هم به کشت وکشتاری خنده دار
کشید
- واقعا وصفش سخته یه گروه ده پانزده نفری از سگها یک طرف و گروهی دیگر آن
طرف. دعوا اما میان دو سه سگ از هر دوطرف
بود وبقیه هواداران خاموش. اما صدای آن سه چهار نفر گوش فلک را کر می کرد.
حکایت مرغ وخروس ها راهم که قبلا روایت کرده ام
سه تا سگ داشتن ازکنارم رد می شدن محض تفریح شروع
کردم خرخر کردن ودندونامو بهشون نشون دادم که یه دفعه دبدم یکی شون واق واق کنان
پا به فرارگذاشت. فکر کنم این اولین باربود که توی زندگی ش با یه حیوون این جوری
برخورد کرده بود.
*
تنها در و تخته ای که در تمامی عمرم جور دیده ام این بود:
هواپیمایی ملی ایران .هما.
*
این سیگاری بودن من هم واسه خودش حکایتی شده
باکسی می خرم پاکتی پز می دم اون
وقت روزی 2 نخ بیشتر نمی کشم.
*
می لیسمش
چنان که سگ تشنه
آب را
*
آتش سیگار و
خواب هیمه ی خاکستر
قندیل می زند
شب در دهان آهکی ی ماه
*
ترنم شبنم برشبانه ی شاخ گوزن
بنگر که عنکبوت کجا تار می تند!
*
نه عشق مانده نه تردید
تنهاست در حوالی ی کوهستان بی پلنگ
مهتاب و چشم محض
*
سیگار تلخ و
خط نامتقارن
در تناسب لب وبوسه
*
صوفیان برکرانه ی رودسیاه پوش
دست درکمرباد
به تماشای دشنه ی جلاد
*
آهسته برکتاب من
حلزون می رود
عمیق
من رها نمی شوم اما...
*
خدایی شکسته در گردن های دختران آلاسکا
دریاچه دراندوه خویش غوطه وراست و
آبی عمیق برخواب آسمان سرازیر می شود
*
درفساد برف گل سرخ آفتابی شد.
*
کلمات از برف می آیند
دامنه ی گوشت
می چرخاند ارواح سرگردان را
سینه ی گنجشک
تبعید غوزه های نمک
*
خيل نفس هاي بي طنين بر فصول پادشاهي انسان بر زمين و داعيه ي افتخار فتح دختركان بر گهواره شيطان خوابيده در نگاهت را بيدار كن تا كه تمام جهان بلرزد از ترشحات خرمگس معركه لعنت نمي فرستد پيامبري را كه برفراز كوه به غارنشينان آموزش پژواك صدا و مرتبه ي بلند روح تو تضمين صددرصد در آموزش گاه عرفاي قرن بادام وكاندوم ما از همين كنار شما تا كسي را جور كرديم براي رسيدن به خانه هاي مجردي كه ناگهان پاسبان محله به يك سكه ي پنج ريالي دعوت كرد تو را در انفعال چرت كنار پيك نيك بعدازظهر آب هاي دوزخي فوران كردند روي پستان هاي ميدان دانشجو و زخم هاي جناب سرهنگ كه سرباز مي كرد در گلوگاه مسلسل هاي فواحش پادگان سيگار كشيدن هاي دزدكي در توالت هاي سرپايي و جيم زدن هاي سرجوخه از پي هرويين در ميدان رسالت ضريح هاي بي شمع و دست مال كاغذي را متناسب با تو اي مهره ي شطرنج من ساز مخالف بزن كنار آتش موعود جنگل و شمع هاي سوخته را آب كن به ياد زمين هاي بي گندمت ودردهاي نوزادان سربريده را به فراموشي بسپارپهلوي تخت خواب چركين سلطان بن سلطان بن آسيابان كه الت تناسلي اژدها را بيدار كرده بود دربرابر رژه ي سربازان سربي با خواب زابرا واسلحه هاي بي گلن گدن در برابر مقام شامخ شيخ الشوخ عرب كه آلودگي صوتي دريا را مي خواست شلاقي بزند وبه كويرقوم لوت تبعيد كند مارا كه شايد فيضي از برهنه شدن هاي مدونا شامل احوالمان شود از توي سوراخ حمام روح القدس از پدرش ارث مي برد كتاب الفيه و شلفيه اي پوسيده يادگار دلتنگي هاي نوشته شده روي ديوار توالت و دراين زمانه نمي بيند رفيق يكرنگي دوست ديشب كمونيست من كه همراه با پور فرخزاد ابنه اي از آلمان چند عدد بمب شيميايي براي وام آتش سيگار ناصرالدين شاه از ديوار قادسيه ي صدام عفلقي پايين پريد تا زيادي ي زنان پنج ساله خرم شهر نصيب قافله ي خودي ها را تماشا كند ميعاد گاه عاشقان دست و آلت تناسلي و بگريد به حال صاحب مجلس كه از بوي گوز دهان خودش خنده اش گرفته بود او كه براي حرمت هاي خودش احترام چداني قائل نبود همراه صبح روي صفحه كاغذ طلوع كرد شق شدن هاي تاريخي ي سلطان در حرم سراي دويست وپنجاه تخت خوابي
همراه با خدمات پس از فروش از سرسره پايين آمد تا آماده كند جهت مصارف خواجگان از شير مرغ بگير تا پيرزن چهارده ساله ی خرم شهر فرقي نداشت حادثه اي كه خشك وتر به پاي هم مي سوخت جاي داغ سربازان روي ران هاي نخل ها ودل هيچ احدالناسي حتا تا حالا آتش نمي گيرد به حال اين تن هاي شيميايي كه فقط يك بار تا براي هميشه مردي را لمس نكردند وشايد كه خدايان خفته باشند الله اكبر از درخت هاي خربزه كه گاهي انار هم توليد مي كنند پس فراموش كن همه چيز را و بگو هفته ي دولت مبارك بادا ایشالله
- شهروند درجه یک شهروند درجه دو...
- بازم خوبه که به حداقل شهروندی راضی شدی
- فراموش کردی که این جا سرزمین رضایت به بد وبدترهاست؟
*
- داشتم موتور می روندم سرم خارید کلاه کاسکتم روخاروندم.
- منم داشتم ماشین میروندم رسیدم به شاخه ی یه درخت . هم چین سرمو گرفتم پایین که همه بهم خندیدن
*
دودره بازی.دودوزه بازی.کم کوشی زبانی.
*
سکس وفلسفه رودیدم.نه سکس توش بود نه فلسفه.
*
پدرم می گفت قدیما توی دهات اطراف ما یکی بود اسمش علی بود اما ازبس بدعنق بود صداش می زدن :علی عمر.
*
دراتاق آهسته حرکت می کنم مبادا که خلوتم به هم بخورد
*
تشنه بودم وپرسه زنان در پی جرعه ای آب.بیدارشدم وجرعه ای آب نوشیدم چرا که حسابی تشنه ام بود{تشنه بودم}.
*
کدام یک بیشتراست ؟
احتمال اشتباه ازجانب هزاران نادان دربرابر احتمال اشتباه ازیک نفردانای کل؟
- اما آیا دانای کل وجود دارد؟
*
بی گناه آیا حق دارد اززندان فرارکند یا به قوانین اجتماع تن بدهد؟
*
می خورند ومی خوابند تادوباره بتوانند بخورند وبخوابند.
*
مدرنیته واسطه ای بود که باقاشق میان دست ودهان وباکفش میان پا و زمین فاصله انداخت.
*
- صدای تلویزیون رو کم کن
- کم، کم کنم یا زیاد کمش کنم
*
اعتصاب زانوان بسته.جل الخالق!
*
ترجیح می دهم که میان نابغه ها متوسط باشم تا نابغه ای میان متوسط ها
*
وقتی مرد با بچه ها جمع شدیم بریم سر قبرش بگیم ما که زنده ایم ..ن لق هر چی مرده
سرقبرش که رسیدیم دیدیم روقبرش نوشته ما که مردیم ...ن لق هر چی زنده س !
*
معنی شدن معنی دادن معنی بودن معنی کردن معنی یافتن معنی داشتن معنی خواستن معنی ساختن ... آیا همه یک معنی میدهند؟!!!
*
هم آغوشي در فضايي دود آلود با پاكت نامه اي كه خالي به مقصد نامعلوم خانه ي ما فرستاده بودند نامه بري را كه باعث شعف زايدالوصف نديده ي هشتاد ساله ام نخواهد شد شب ها كه خالي از زعفران وانگور سر بر بستر تنهايي شما مي گذارم دست بر خطوط تنت فالي قهوه اي از تباهي افسانه هاي نوستالوژيك ما زحمت كم مي كنم از پوچي ي هر دو جهاني كه قرار است در آن سخت زندگي كنم شايد كه بالاخره موشك هاي خداپيماي دعاي شما در مدار راس السرطان ايدز افغاني بگيرند و باعث كسادي بازار فواحش ميدان اعدام باعث اعلام طرح پنج يا شايد پنج هزار ساله ي اقتصادي دولت در نظم نوين آن جهاني مرض قند موروثي من همراه با عقابي براي شكار مارمولك هاي دست شويي با حقوق مكيف وكيفي و مكفي كفايت راحت الحلقومكي كه نامش اسهال وارونه بوددر دهان شما جاي گرفت ونمازي كه قراموش كردم بخوانم بر جنازه ي سوزاكيان ترياكي كه اثر انگشت هاي شمارا در كون گشادي شان جا نهاده بودند واينك با اجازه از محضر مبارك دادگاه مي خواهم كمي گوزهايم را به عنوان شاهدي از غيب تقديم شهود محترم نمايم واعلام كنم اي دوست عدالت تو هميشه مايه ي پنير مرا شل مي كند وآتشي كه از مزار من بر مي خيزد به گوسفندهاي مسلول اجازه ي شاشيدن نخواهد داد چرا كه من هيچ گونه مرضي را قبول نمي كنم به استتثناي سلسله البول ابوالهول و ولايي كه ذوبم نمود در شخصيت شخيص پيشواي كبير قوم گل وبلبل و قوز بالاقوز ننه خاتون بيگم از دارقوزستان شمالي طلوع كرد تا در مراسم عشاي جسماني نان فطيري بپزد براي ميتراعشق دوران نو جواني من كه اعطا نمود مرا كسب معنويات بسيار همراه با مصرف روزانه يك عدد پاكت سيگار وشبانه نماز شبي بر آسفالت خيابان هاي بي عابر كه جز سگ وسپور وسرباز معرف الحضور دوران آموزشي در پادگان هاي قزوين ودانش كده ساخته ي دست هاي حماسه آفرين افغانيون نان ونمك قسم مي خورد كه پشت دستش را داغ كند وچاقو بردارد و خودش را به خاطر تنها يك نگاه اتفاقي جر بدهد وعلامت ضمه اي بر بي كسي عدل مظفرالدين شاهي در صد سالگي مشروطيت آويزان نمايد خايه هاي رضاشاه مزين به بوسه اي طيب آينده كه توبه اي در پابوس حضرت نمود وكجايي كه برادرت را كردند قيصر بي دربار ودرباره عكسي بگويم كه از شماره تلفن شما گرفتم تا شب هايم را با ياد صحبت هایي كه عاشقانه برايت خواهم نوشت پست كنم اما چه كنم كه اين يبوست موروثي عذابم مي دهد باري ي ي
خودكشي اگر بكنم آن قدر بخند كه جر بخورد جداره ي عبوس جهان و چيزي موافق طعم لبهاي شور تو در خاطره ام بنشيند
يكي از بزرگ ترين مشكلات دنيا كه احتمالاً غير قابل حله وقتي پيش مياد كه دو تا آدم عينكي بخان هم ديگه رو ببوسن
*
صداي پاي اسب به فارسي:پي تي كو پي تي كو يا پوتي كو پو تي كو
يا كو تي كَ كو تي كَ
(ترجمه به انگليسي: كليپ كلاپ)
*
- عجب بدبختي يه كه من دارم مذهبيا بهم ميگن من لامذهبم لامذهبا هم بهم تهمت مذهبي بودن
مي زنن.
- آره منم سيگاريا بهم ميگن تو سيگاري نيستي پيش غيرسيگاريا هم محكوم به سيگاري بودنم.
*
كوتاهي اين جملات نه به خاطر حوصله ي خواندن شماست كه حوصله ي نوشتنم بسيار كم است.
*
" حتا فكرشم نكن" تا به حال به اين جمله توجه داشتي؟
معروفه كه يه نفر كه مي خواست به حقيقت برسه رفت پيش يه مرشد. مرشد بهش گفت براي رسيدن به حقيقت بايد چهل روز بري پشت يه آبشار و رياضت بكشي اما توجه داشته باش كه توي اين چهل روز اصلا نبايد كلمه ي ( حالا خود كلمه خاطرم نيست اما شما فرض كنيدسندرقيت يا قسطنطنيه يا عبهرقود) رو توي ذهنت بياري اون بي چاره هم رفت پشت يه آبشار نشست وآماده ي رسيدن به حقيقت شد............................!
*
اين مطلب را نخوانيد،يعني اين مطلب را بخوانيد منتها با تاكيد بيشتر.
*
كسي كه حضور خويش را نمي پذيرد چگونه قادر به حضور ديگري خواهد بود.
*
- تو اگه يه فرشته جلوت ظاهر بشه و بگه كه سه تا آرزو كن كه برآورده كنم چي كارمي كني؟
- توي اولين آرزو ، آرزو مي كنم كه همه ي آرزوهام بر آورده بشه و ديگه هيچ آرزويي نداشته باشم. بعدش هم ديگه هيج كاري ندارم كه انجام بدم اون وقت آرزو مي كنم كه بميرم اما فرشته مي گه شرمنده ام به خدا تو توي اولي همه ي آرزو هات رو تموم كردي.
- آره فرشته هم فرشته هاي قديم كه يه كم رياضي ومنطق سرشون مي شد
- نه بهترش اينه كه فرشته ها برن سراغ موجوداتي كه بلد باشن آرزو كنن
*
- برو بجه تو هنوز جاي سفت نشاشيده اي
- تو هم هنوز سرپا نريده اي
*
-چو ن كلمه ي تريشماسكوله در جهان وجود ندارد خود تريشماسكوله در جهان وجود نداردو بالعكس
- حالا كه كلمه شو نوشتي احتمال داره كه خودشم پيدا بشه به قول شاعر :
نوشتم باران باران باريد
*
فكر مي كردم فقط آدما خودخواهن. ديروز كه روي پشت بون مشغول در تاملات فلسفي وسير آفاق وانفس بودم يه باره چشمام افتاد به يه خروس كه در معيت سه مرغ مشغول دانه چيني وصحبت درباره ي مسائل زناشويي بود چن دقيقه اي كه گذشت سروكله ي يه خروس ديگه پيدا شد. خروس اولي تا چشمش به اون افتاد بادي به غبغب انداخت وظاهرا يه چيزي به سه تا مرغ ديگه گفت كه همشون رفتند يه چن متري دورتراز خروس دومي ايستادند تصور كنين كه اگه اين جا ايران بود ،در جا دوتا خروس به هم مي پريدند و سر سه تا مرغ بي خاصيت حسابي همديگه رو خونين و مالين مي كردن اما اين جا هنده هند سرزمين تساهل و گاندي وبودا وگاو و از اين حرفا.خروس دومي هم به نظرم توي دلش گفت به تخمم ومشغول خوردن و ريدن شد.
باز يه چن دقيقه كه گذشت سر وكله ي يه خروس ديگه پيدا شد. خوب ميبينين كه قضيه داره جالب مي شه.سه تا مرغ با سه تا خروس .تصور كنين كه اگه افلاطون اون جا بودچه افاضاتي درباره ي نظم وعدالت واين جور مزخرفات تحويل جامعه ي بشري مي داد شانس آوردين كه جاي افلاطون من اونجا بودم.به هر حال خروس اولي انگار يادش رفت كه اين جاسرزمين بودا وگاو و از اين حرفاست پس به خاطر مسايل ناموسي آماده ي مبارزه شد كه يه دفعه چشم همه شون به من افتاد، به خاطر اين كه من يه اِهِمي عين اهم هاي توي دست شويي مسجد از خودم صادر كردم.بعدش ظاهرا گفتگويي بينشون در گرفت :بچه ها خوب نيست جلوي غريبه ها دعوا كنيم اين ايرانيه خيلي بي جنبه است فردا ورمي داره توي وبلاگش هزار تا حرف ناجور بار مرغ وخروس هاي هندي مي كنه آبرومونو مي بره ... .
خوب نتيجه هم كه كاملا مشخصه ،خروس اولي سه تا مرغشو برداشت وبرد ورفت و دو تا خروس هم بي خيال دنيا ومافيها مشغول چرا شدند.
احتمالا باور نمي كنين واي بدويني كه اين داستان واقعي يه
پس از تحرير:بعد ازچند روز امروز دوباره ديدمشون وبهشون گفتم برين خوش باشين من شما رو تا اطلاع ثانوي توي وبلاگم جاودانه كردم.
*
بهشت را به زمستان ببر
تاجهنم كمي بهشت شود
بگريز از قلمرو بي مرز آسمان
و زمين را به خدايان هبه كن
مرا نگاه كن
كه فراتر از آسمان وزمين ايستاده ام
ودر دست هايم كودكان خدا در چراي مورچگان خواب رفته اند
حال كمي جلوتر بيا وگوش كن:
ودر آغاز ترانه بود وترانه نزد خدا بود و ترانه خدا بود:
گل پري جون !!!!!! بعله..............
اينجايي جون!!!! بعله
*
هنوز بعضي وقتا مغزم چنان از كار مي افته كه نمي دونم نقطه ي خ رو بالا مي زارن يا پايين . مي ترسم يه بار موقع نوشتن جلوي يكي آبرو ريزي كنم.
*
سِر سيد احمدخان . نه به سرت نه به سيدت نه به احمدت نه به خانت
شاعر عليه العنه فرموده:
نه به اون سيد و اون سر شدنت نه به اون احمد و اون خان بودنت
*
تو را چنان مي خواهم كه رامبو كارد سنگري اش را و ترميناتور عينك دودي اش را
*
احمدي نژادها هولوكاست مي شن آريانژادها آنتي عرب . پس اي جناب احمدي نژاد زود نام فاميلتو عوض كن
*
كوليان مست
در خلسه ي معاشقه با ماه
بر علف زار هاي خيس از خون
- سورچهارشنبه ي بي اعدام _
*
سگ به درياي هفت گانه بشوي چون بيايد هنوز خر باشد
*
اين خيلي جالبه كه طوطي مي تونه صداي آدم رو تقليد كنه از اون جالب تر آدمايي هستن كه مي تونن صداي تقليد طوطي رو تقليد كنن.
*
- پلوراليسم يعني نه اين كه تو مسلمون باشي و اديان ديگه رو هم به رسميت بشناسي يعني اين كه در آن واحدهم مسلمون باشي هم يهودي وهم مسيحي و هم...... لامذهب
- و البته پلوراليسم تاريخي ما تنها پلوراليسم موذن ها هنگام نماز صبح بوده است.
*
رازبقا.زندگي الاغ ها. من كه نديدم شما چه طور؟
*
تو تنها آزادي كه اسير باشي. آزادي شرقي.
*
واقعيت لورنس انگليسي در عربستان.
تخيل رامبوي آمريكايي در افغانستان.
تفاوت دو جهان
*
- دوستي دارم كه دوست دوستم است.روزي خسته از مباحثه با اوپيش نهاد كردم كه فيلم ژان دارك را ببيند تا بهتر بتواند منظور مرا درك كند.چند روز بعد،دوستم را ديدم كه گفت فلاني (يعني دوست دوستم ) را ديدم كه مي گفت كه فلاني(من)به من پيش نهاد ديدن فيلمي را داد كه وقتي آن را ديدم ،تمام فيلم اثبات حرف هاي من بود!!!!!!!!!!!!!!!!
- اين كه چيزي نيست من يه دوست داشتم كه وقت مباحثه با من مي فرمود آقاي ستوده تمام حرف ها ودلايل شما صد در صد درسته اما من باهاتون مخالفم.
گزارش لالايي يك عاشق بر گهواره ي عاشق در عصر جمهوري پاچه وانقراض سلسله ي موي دوست
از گردنه هاي خنجر و گردن و شقه شقه هاي بدن ومردهاي مان كه تمامي تاريخ را با رختخواب ور مي روند عقده هاي باستاني تخت اهوراپيكان درباغ ارم و پندنامه هاي شخصي كه به ما اجازت ندادند كه تمام جهان را به شكل زن و تمام زنان را به شكل يك مثلث كوچك تخيلات كنيم
باري بخواب كه تمام جهان انگار به زير دامن تو ختم مي شود و تخليه هي سر پايي خيل زنان چتر باز تحت عنوان حمايت از شوهران ترياكي از كاميون هاي بندر عباس در كوچه هاس پشت شاه چراغ جعفر كه از فرنگ برگشته عاشق عكس دختر لر مي شود و سيد داريوش از مرحله ي دوم فاز سوم بهره برداري از پل صراط كلنگ برداري مي كند و اشك اول كه از خون پادشاهان اشكاني سياه تر نبود به عصر بازي حافظ پرتاب شد ژانر ور رفتن چوپانان با گوسفندهاي لنگ در هواي قصاب خانه بوي جوي موليان و يك كنيزك كه در ستايش تاريخي كدو سوارش خر مراد شد برق چشم هاي چشم هاي مراد برقي در آينه ي بفل پيكان اهدايي ابن شاه شاهان بي چاره باد حضرت دجال بيش باد تقصير ما نبود كه تشت تورا بي پرده از آسمان خراش هاي يازدهم سپتامبر بر سنگ فرش تلويزون پهن مي كنند ساري سپيد من پريود كه مي شوي، القاعد گي ات را طالبان هستيم تاتي كه مي كني چه تماشايي است تمرين بابا كرم در گوش راست تو وشيطان چه ساده مي گويد در گوش چپت اشهدان لا الهه ي ناز زير برقع چه چشم هاي تو زيباست مادر بزرگ من امشب معامله اي بزرگ پيش روي خواهي داشت پاپ كه از خر مراد بگذرد، به مسلماني مجدليه غبطه هاي مرسوله را پس خواهد فرستاد چرا كه در تمامي تاريخ گهرباربشري چهار زن كامل عددي كم نيست
مرا از مفاعيلن لالايي ها گريز نبود جايي كه كليات شمس را مفتعلن شن گرفته بود يك دست جام باده و يك دست زلف تو پيش كش هاي زنده به گور شمس چه دل هاي خونين تر از عصر مغول بر زلف هاي تو خوابيده بود آلت مردانگي مان در ستايش آن تخيل زيبا و تركان خاتون سوگلي شهر نو شيراز از حافظ نشاني مراسم اسكار را به يك گل فروش دختر زيبا داد كه در بازار بخارا كتاب شليته اش چه ورق ها نخورده بود و از آن زمان كه فتح علي شاه كلنگ افتتاح مجموعه هاي سرسره بازي را بر فرق مبارك خودش كوبيد تا از حرم سراي عدس پلو چن ماهه داري ،خيل جوانان غيور وطن پرست در استبداد شوروي سابق به حزب توده ي مردم اعلام خيانت بنمايند يا ننمايند فرقي نمي كند حالا كه يك دست شاه نامه و يك چشم فيلم سوپراز چشم ساختار وتاويل تخم فال قحبه مي گيريم زهدان زليخاي ذليل از تمرين پورنو گرافي در اتاق آينه كاري عزيزان مصر وفيض روح القدس كه رسولان پاچه وپستان را از مصيبت عظماي گناهان كبيره ي يوسف نجات دهنده در گور نخوابيده بود و از متعالي ترين لحظات لذت جنسي مان دوربين مخفي سياره هاي مخابراتي استان دوزخ وخواب شهرزادهاي باكره ي هاليوود يا همان شيوه ي زندگي امريكايي كه معرف حضور مسبوق الذكر شخص شخيص جناب عالي مقام محترم مي رساند كه از باشگاه پرورش روح در مسابقه ي خواب اول شدند ملت ايران در زمانه علي حاتمي از چرت بعد از ظهر قوم آريا به چه زباني تشكربنمايم كه از خجالت اين ناف هاي تو در تو در آيم مراسم پرده روبي شما كه از پخش مستقيم در سرعت خود بكاهيد در اتاق كاه گلي پادشاه امير ارسلان كه نه كرسي فلك چه عرض كنم ديوار چين هم كوتاه تر از اين حرف هاست كه در گشادي اين قوم نشئه ترياك جايي بيابد وزيبايي خيره كننده گل ابريشم روي پشم گوسفند پنكه ي ديواري به رقص امده بود و در عقده هاي فرو خورده مان توليد مقادير معتنابهي شرطي شدن تا كي به تمناي وصال تو با بالش هاي پرقو ور بروند سلاطين حرام سراي دشنه و تشنه گان يك عدد گوشت وپيچ گوشتي از خر مهره خودكفايي ما را اعلام مي دارد طبق گزارشات نگارشات تراوشات مغز عليل من كه هي ور مي رود تا در كوزه كمي مدرك ليسانس خر چراني اين تبار پاك را سفيداب بزند تا كه مقبول طبع خواستگارصاحب نظر شود وحيراني صوفيان بنگي در زمانه ي عسرت به محتسبان يك پيك عرق كشمش فرد اعلا كه مافات زحمات شبانه روزي دربست به تمام مناطق سيل زده و باسن هاي ماه واره اي منشي جناب دكتر عوارض پرست مالياتي كه از مريض هاي زنش تنها در حضور شوهرانشان چشم چراني به تمام نقاط بدن و معاشقه ي سرپايي در آسان سور هتل هفتاد ستاره ي عاشق به شوق زيارت قدوم مبارك به خاك پاي همايوني دست بوس خانه زاد نوكر سگ شاهنشاه كورش تباربن زنجبيل دوزدر ميدان دانش جويان محترم سرويس غذاخوري با قاشق طلا خوري چاك پستان والنگوي بدلي حضرت ملكه مادر كه تا بوده و خواهد بود سپاس گزار جده ي محترمه در اداره ي نفس هاي به هم پيچيده ولب گرفتن هاي ته دست شويي مسجدبازار در حضورتيره هاي هميشه در صحنه ي تئاتر خلقي كه خلق مرا گاه تنگ و گشادش به اختيار شماست و خاطرات دوست داشتني كودكي تخت خواب جناب وزير و پارگي سندرقيت فلسفي مان با ترياك فرد اعلاي ساواك در شب نشيني تجريش و زور خانه ي بواسير صادر كرده به نقاط استراتژيك شما فكر مي كند كه چگونه مسافران محترم ساكن ايست گاه فضاشناسي بالاده به سوگ واري آن لب هاي بوسيدني بپردازند و از خمس وزكات صصميمانه شان تشكر مفصلي بنمايند واز ته صميم قلب آرزو منديم كه در معاشقه بعدي بوسه ي آخر كار حتما به امضاي آب دار خانه ي مباركه اين پمپ بنزين دور افتاده برسد حتما حتما حتما
***
داستان هاي واقعي:
- شب رفتم خواستگاري، همون شب كارم شدعقد وعروسي وحجله ...
- رفتم به خواستگاري دختر يه آدم پول دار. نشستم و چايي آورد. به احترامش بلند شدم بهم اشاره كردن كه بشين چند دقيقه بعد كه دختره خودش اومد ، فهميدم اولي خدمتكارشون بوده
- مغازه ي گل فروشي داشتم رفتم خواستگاري دختر يك آدم پول دار باباش بهم گفت وقتي باغبون لازممون شد خبرت مي كنيم .
- داداشم كه مرد ، دوتابچه داشت ، بعدازچندوقت با زن داداشم ازدواج كردم يك بچه هم گيرم اومد حالا بچعه ها هم خواهر وبرادرن ، هم دختر عمو پسرعمو. بزرگ تر كه بشن، رابطه ها خيلي پيچيده تر ميشه .
- دختر عموم شده زن داييم ،بعضي وقتا نمي دونم چي صداش كنم كه ناراحت نشه .
- پيرمرد هم ولايتي رفت به خواستگاري پيرزن هم ولايتي، جماعت بيكار هم پشت سرش. از توي كوچه داد زد :ننه غلام توي اين سرماي زمستون نمياي زير لحاف ما چند تاگوزبكني لحافمون گرم بشه ؟؟!!
***
تنم را می فروشم، وطن را نه! گفتگو با یکی از کارگران جنسی ایرانی در اروپا، تهیه و تنظیم: میترا روشن، شهروند- گويانيوز
- وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟
- نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید
- برایشان مهم است که کجایی هستی؟
- نه زیاد. مودبانه سوال میکنند اگه جواب ندم فورا عذرخواهی میکنند. ولی بعضی ها گیر میدهند! یکیشان میگفت میدونم اسپانیش نیستی، عرب هم نیستی، خواهش میکنم بگو مال کجایی، میخواهم بدونم آخه این چه زمینی بوده که یه همچین میوه به این زیبایی و شیرینی داده!
***
سه شنبه به دانش گاه رفتم تعطيل بود. چرا كه همه داشتند همديگر را رنگ مي كردند.انگار سياهان بيشتر از سپيدها به آرايش نياز دارند.
چهارشنبه ساعت ده ونيم كلاس داشتيم
ده و چهل دقيقه نظافت چيِ زن همه را بيرون كرد تا كلاس را از رنگ ها تميز كند
ده وچهل وپنج دقيقه استاد آمد
ده وپنجاه دقيقه كلاس شروع شد
ده وپنجاه و دو دقيقه استاد فرمود با اين وضعيت اصلا براي هند آينده اي متصور نيست
ده وپنجاه وسه دقيقه موبايلش زنگ خورد
ده وپنجاه وچهاردقيقه من چشم هايم سخت مي سوخت
***
الف :خداي شما كيست ؟ منم فرعون.
ب- سلطنت ، موهبتي الهي ست كه....
ت- سلطنت موهبتي الهي ست كه ازطرف مردم.......
ث ج چ ح خ........ دموكراسي ، حكومت مردم به وسيله ي مردم براي مردم
)of the people by the people for the people)
ي- ك.. مردم به وسيله ي خود مردم توي ك.. خود مردم. خودكفايي دموكراتيك
(off the people buy the people far the people)
***
نگار من كه به مكتب نرفت وخط ننوشت فقط به خاطر سهميه اش مهندس شد
***
تركي عارف شد فرياد زد انا الحمار
***
ازش پرسيدم ارزش واحد پول كشور شما در برابر دلار چه قدره؟سرش را پايين انداخت وبعد از چند لحظه سكوت با لحني شرم آلود گفت:150 تا
خداخدا مي كردم كه از من اين سوال رو نپرسه.
***
امروز كتاب خونه برق نداشت كه زنگ تعطيلي رو بزنن عوضش نگهبان يه زنگوله ي بزرگ به دستش گرفت و.....
*
سال دومي ها بايد حتما عضو كتاب خونه باشن امروز روز آخرتحويل كارت ها بود با رفيقم رفتيم 300 روپيه داد واسه كارت عضويت،كارت رو براش صادر كردند وهمون جا هم باطلش كردن. به ياد كافكا.
***
اگر فلسفه ي غربي سوالي ست در جهت موجود و وجود و اگر فلسفه به پرسش چرا پاسخ مي دهد، در تصوف اسلامي پرسش كننده خداست وانسان جواب مي دهد.پاسخ انسان پاسخ به پرسش الست بربكمِ خداست وپاسخ انسان در واقع تذكر عهدي ست كه در روزالست بين خدا و مخلوق بسته شده است داريوش شايگان.بت هاي ذهني و خاطره ي ازلي ص75
*
عشق بازي مي كنم با نام او.استمناي عرفاني.
*
- به نظر تو چرا اين جا اداره ها ساعت ده ونيم باز مي شن؟
- آخه اين جا خواب دم صبح خيلي مي چسبه
چرت پرستي قوم ايراني.به ياد علي حاتمي.
*
- اگه يه فيل بره بالاي درخت چي ميشه ؟
- هيچچي پايين آوردنش كار حضرت فيله .
*
شرط ورود خرها به باغ وحش، فقط راه راه بودنشونه. سهميه ي حيواني.
*
- انسان ، حيواني ست كه مي انديشد.
- حيوان اجتماعي
- حيوان ناطق
- حيوان سياسي
- پس با اين اوصاف ،در حيوان بودنش شكي نيست. از نظر فلسفي ذاتش يكي يه اما عرضش فرق مي كنه
*
- اگه من توام، پس تو هم تويي. وقتي كه من شما شدم تو هم مي شي شما يعني شما مي شي شما
- "تو" ، مرز گفت و گوي شهر و روستا، صميميت وفاصله، و ريا وادب است. جدايي تو و شما همان رياكاري زباني ست و يا شايد كاست زباني تو ، به شما نمي تواند بگويد تو. تو، تنها به تو مي تواند بگويد تو. اما شما اين حق را دارد كه به تو بگويد تو. نيز شما را تو خطاب كند.
- يه بار ديدم كه يه پيرمرد داشت توي يه دارو خونه با دكتر اون داروخونه درد دل مي كرد و آخر هر جمله به صورت ترجيع بند اين را تكرار مي كرد:حاليتانه آقاي دكتر يا نه ؟دكتر بي چاره هم هي جواب مي داد حاليمه پدرجان حاليمه .
حالا من متعجبم كه انگليسي هاتونستن ميون و he و sheو it تمايز قايل بشن اما زورشون به you درمقابل thou نرسيد
- قبلا كه خدمتتون عرض كردم: خود زبان مي تونه منشا سوء تفاهم باشه
*
يك عمر دراز گوش شدن تلقي شدن رو تحمل كردي يه روز سوسك شدن را نه !
ستارخان به خاطر مشروطيت به تهران آمد نه به خاطر قوميت
*
- شما هندو ها مشركين ! بت پرستين! لااله الا الله.....
- شما مسلمونا هم اون قدر بدبختين كه واسه تمام كاراتون فقط يه خدا دارين!
- اما اين واسه من خيلي جالبه كه هندوها الله رو هم به عنوان يه خدا قبول دارن منتها خداي مسلمونا
*
جهنم واقعي هر فرد ،پس از مرگ، زندگي واقعي او پيش از مرگ است.
*
ناسيوناليسم:مليت گرايي باوري خواهي انديشي انديشانه خواهانه باورانه گرايانه نگري نگرانه گروي بيني داني
*
بيرون ، هوا بارونيه،جلوي چشام كتاب تاريخ فلسفه در جهان اسلامي پهنه توي دستم يه قلمه
اون ور اتاق هم صداي باخ مي ياد. نمي دونم با كدومش كنار بيام ؟؟؟
*
- تا حالا اتفاق افتاده كه شما توي خواب به زبان ديگري حرف بزنيد؟
- شما چي تا حالا اتفاق افتاده كسي در خواب شما به زباني ديگه حرف بزنه؟
- من فكر مي كنم كه رابطه ي خواب با مقوله ي زبان خيلي پيچيده س
منم نظرم همينه. مي شه گفت كه حتي روياهاي انسان هم مرزي دارن كه شايد بشه به اون رسيد هرچندروياها دروغ گو ترين چيزها در عالم اند يا به عبارت درست تر دروغ ترين چيز ها در عالمِ كون ومكان. اگر راز زبان كشف شود شايد راز خواب نيز كشف شود .
- يا بالعكس
....
....
- چن شب پيش يه پيرمرد اومد تو خوابم و آن قدر مثل بلبل باهام انگليسي صحبت كرد كه رشته ي هر چه نظريه رو بافته بوديم....،
نه هنوز قضيه ادامه داره اگه كسي توي خوابت ،ژاپني صحبت كرد، اون وقت قضيه فرق مي كنه.
*
- به بردگي خوش آمدي. سلما هايك
- خيلي ممنون من قبلا زن داشتم !! . جرج كلوني
(from dusk till down 1)
*
- شنيدم كه تو يه دورگه ي مسيحي – يهودي هستي تو كدوم نيمه شي؟
- خوب من اون نيمه ي خوبشم . ( يادم نيست مال كدوم فيلمه)
*
رتق و فتق امور مستي شراب زده را در مجلسي عروسي به من سپردند. به خلوتي بردمش . چنان از مستيِ دُز بالاي خود پشيمان بود كه هي ناله مي كرد خدايا غلط كردم گه خوردم ديگه اصلا عرق نمي خورم قول ميدم نماز بخونم.....
پس از نيم ساعتي كه هي بالا آورد و آرام تر شد،ناله هايش اين گونه شد:
خدايا قول ميدم كه بيشتر از دوتا پيك نخورم...
*
عرفان ستيزي وفلسفه ستيزي:گذشته
علم ستيزي و دموكراسي ستيزي:اكنون
*
- دختره رو نيگاه؟ چشاش عين عروسكه
(جايي كه آفريده از آفريننده جلو مي زند.الگويي زنده براي سنجش اين زيبايي نيست، الا عروسكي مرده كه ساخته ي دست آدمي ست)
*
شرمنده ي آنيم كه در روز مكافات ، اندر خور عفو تو نكرديم گناهي.
كجايي كافكا
*
ساعت 9 صبح داشتم از خونه بيرون مي اومدم صابخونم گفت صبح به اين زودي كجا؟
*
دوستي دارم مي گفت همايشي بود به نام جامعه ي مدني وتفكر اسلامي.استادي بزرگ از راه رسيد آهسته سر در گوشم كرد وگفت اين مسخره بازيا نمدونم چي چيه جامعه رو از اولي واسلامي رو از دومي بگيرين بچسبونين به هم ،خير دنيا وآخرت . بقيه ي اين خزعبلات رو هم بريزين دور.
*
از عجايب زندگي فعلي من اينه كه گواهي نامه ماشين دارم ولي ماشين ندارم در عين حال موتور دارم ولي گواهي نامه اش را نه
*
يادش به خير دوره ي دانش جويي توي ايران يكي از اساتيد معظم علوم سياسي ما بحثشو در باره ي ماركوزه اين جوري شروع كرد: خوب مي رسيم به خانم ماركوزه
*
مرغ هم مي تونه بگه به تخمم
*
هندوانه ها ، هنديانه ها ، هنديات ، سبك هندي مدرن و پست مدرن ،
***
ايمان من به بودن، هم اندازه ی ايمان من به نبودن است . گاهي كمتر گاهي بيشتر . گاهي هم به هيچ كدام ايمان ندارم.
***
مصلوب آبهايم
در كناره ی درياچه ی تنت
كافي ست تا اشاره اي بكني
تا آن چنان به آسمان هفتم عرياني ات عروج كنم
كه مسيحا پناه به مريمهاي خود برد .
***
از پنجره ی هواپيما تماشاگر پرواز در ميان ابرها هستم. و زير پايمان انبوهي از جنگل و رود و ابر و دود…..نزديك تر كه مي شویم انبوه زاغه ها در كنار فرودگاه بمبئي . به خودم گفتم اينجا همون بهشته . هر چي باشه دوروبر بهشت هم خاكستر نشينهاي جهنم حق گدايي بايد داشته باشن.
***
زن هندي روسری اش را در آورده بود و با سر برهنه توي هواپيما مي گشت تعجبم را قبلاً كرده بودم . توي سفارت وقتي كه چشمم به يك دختر منشي افتاد كه پشت ميز با سر برهنه . مويي پريشان و زيبا نشسته بود و گاهي از سر لطف نگاهي مي كرد .
***
اينجا يه خيابونه كه توش هم مسجده هم معبد هم كليسا . من لا مذهب هم كه رفتم توش ديگه نورعلي نور شد .
***
اونجا از عزا فراري بوديم اينجا از عروسي خسرالدنيا و الاخره .
***
باربر هندي آن چنان بار سي كيلويي مرا روي سرش گذاشت كه گفتم الانه كه گردنش زير فشار بشكنه . با خيال راحت يه چمدون ديگه روي سرش گذاشت. يكي ديگرم توي دستش گرفت.
***
-الآن اونجا بودم . گذشته -الآن اونجام . حال -الآن مي رسم اونجا . آينده
-الآن مي رسم اونجا . گذشته -الآن اونجام . حال -الآن اونجا بودم . آينده
مي بينيم كه گذشته و آينده زياد فرقي با هم ندارند.
***
چنان با نيك و بد سركن كه بعد از مردنت عرفي مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
سپس صادق هدايت مثل خاخام عرب گردد رود خاکسترت را در كليسا دفن گرداند
***
آدم حشري به خواهر زنانش ميگه : خدمات پس از فروش .
***
من چرك نويس آخرين شعر سخت گيرترين شاعر عالم يعني خدا هستم .
***
سخت است انديشيدن با كلماتي كه از آن تونيست . سخت است دوستت دارم گفتن و دوستت دارم نشنيدن و شايد بلعكس .
***
هر كسي طاووس خواهد جور هندوستان كشد . هر كه هندوستان خواهد جور كدام سفررا بايدبكشد.
***
ما را از انديشيدن توسط كلمات گريزي نيست . خود زبان يعني ترجمه و اين سخت ترين ترجمه است . هر انسان در ذهن خود يك مترجم دارد كه حس وانديشه را به كلمه تبديل مي كند . پس سخت ترين ترجمه ، ترجمة فلسفة هگل به زبان تركي قشقايي نيست بلكه جدالي است كه انسان باخودش دارد كه مثلاً چگونه به معشوقه ی خود بگويد كه دوستش دارد . چرا كه تا هنوز به سخن در نيامده ، هزاران سخن بر زبان دارد اما تا گفتن آغاز مي كند ……
– دو …… دو…… دوستت دارم ……
- اَه تو چه قدر مسخره اي.
***
انسان اگرخدابشود كه! نمي شود (1) در دم جهان شود دادا داخ داخ تا راخ تا راخ
در سطر شعري از اخوان ثالث آمده خر را خدا شناخت كه به او نداد شاخ
انسان خدا نشد عوضش گاو هم نشد در مرتع خدا نچريد و نكرد ماخ !!! (1)
محبوب من تو جاي خدا را گرفته اي و نيچه هم كه گفته : خدا مرده است …خ ! (3)
من يوسف مدرن جهانم عزيز من شد جگرم به ياد زليخا سوراخ سوراخ
من حاضرم به خاطرت ايثار هم كنم از كعبة گدايي ام به سوي كاخ
بين من وتويك ميليون سال نوری است كي مي رسم كنار تو با سرعت دو ماخ
برخيز و در كمر قر بابا كرم بريز هي ناله ، گريه ، مويه چرا با موزيك ماخ
پيشم كه آمدی متعجب چنان شدم كه روي كله ام عوض تو برسته شاخ
ديدم هزار فيلم سوپر را به ياد تو كردم كنار تو عوض حرف، آخ و واخ(۴)
ديشب به خاطر تو نفس كش صدا زدم جو گير بودم و بدنم شد سوراخ سوراخ
رفتي به آسمان و خداي خدا شدي آنك منم منم خر بي فعل سنگلاخ
من گويمت به فارسی ازپاز..گوته..باخ اما شنيدن تو به ترکی ست گوته باخ
گفتم به ميهماني يك بوسه ام ببر انگشت شست داد كه يعني بيا بيلاخ (۵)
1: البته توي نسخة استانبول، جاي انسان « يك ترك» آمده كه ما بنا به ملاحظات نانژادپرستانه اونو به كار نبرديم. معروفه كه ميگن شباهت بين ترك و اسپرم تو اينه كه از هر يه ميليونشون احتمالاً يكي از آنها ، انسان ميشه .گردن اونا كه مي گن . احتمالاً يكي از اونا براهني بوده « البته اسپرمها نه تركها» . من نسخه استانبول را رد مي كنم چرا كه آدم شدن ترك ، فرض محاله اما خدا شدنش حتي فرض محال نيست.
2: با تشكر از حضور محترم حضرت گاو در اين شعر، با اجازه ايشان صداي ايشان از ماغ به ماخ تغيير يافت مگر نه اين است كه مي گويند شعر رستاخيز كلمات است . تصور كنيد از توي صوراسرافيل صداي گاو در بياد.
3: اين آخ همون آه معروفه كه به ملاحظات قافيه اي به آخ بدل شد. به قول شاعر اه….
4: البته غير از آخ و واخ چندتا جمله شاعرانه ديگه هم بود كه ادب اجازه نداد.
5: ببخشين خيلي بي ادبي شد خدا شاهده كه من اصلاً اهل اين حرفها نبودم غربت ما رو اينجوري كرد.
6: از اختيارات شاعري خيلي توي اين شعر استفاده شد. شعر سوراخ ، قافيه اش هم سوراخ سوراخ ميشه.
***
ما را از گذشته گريزي نيست . فراموشي، دردي بزرگ است و ياد آوري دردي بزرگتر.
- بلعكسش مهمتره.
***
عجب جاييه . من سياه دارم به خودم مي نازم كه ميون اين همه سياه چرا من اينقدر سفيدم.
***
بعضي حيوونا از فرط تقدس قابل خوردن نيستند مثل گاو نزد هندوها و برخي از فرط شيطانی بودن مثل خوك نزد مسلمانها.
***
خطر : جاده پهن مي شود مژده :جاده پهن مي شود
***
از كنار جهان كه مي گذري خودت را از ابر و آفتاب دريغ مدار . تو كه در آتش كلمات سوخته مي سوزي چگونه مي تواني خاكستر نشين سكوت باشي. نفس كه مي كشي به ياد كه مي افتي . گريه كه مي كني از كه شكايت مي كني. هميشه خسته تر از آني كه گوشه اي نشيني و خستگي دركني. از خوابهايت چنان خسته بر مي خيزي كه انگار فرسنگها راه را با خودت راه آمده اي. اين چه جهاني است كه در آن خواب، انسان را خسته تر از بيداري مي كند. اين هم آن گوشه دنجي كه هميشه مي خواستي پس بگو ديگر چه مي خواهي . تو كه هميشه مرگ را به اندازه زندگي به سخره مي گرفتي. در اين انديشه هستي كه جهان حتي تو را براي لحظه اي آرام مي گذارد؟ جدال ما با جهان، جدال خداست با شيطان . پيروزي حتي اگر بزرگ و شگرف، لحظه اي بيشتر نيست.
***
7=1 شنيدم امّا نمي دونم كه واقعيت داره يا نه . وقتي كه يه اتوبوس به يكي بزنه راننده از ماشين پياده مي شه و يه كوپن روي جنازه مي زاره و سوار اتوبوس می شه و می ره . يعني توي هند هر اتوبوس مي تونه هفت نفرو بكشه؟ از وقتي كه اينو شنيدم از شنيدن صداي بوق وحشتناك اتوبوس ها چنان از جاي مي پرم كه رستم از كابوس مرگ سهراب .
***
يه بار يكي اومد تو مغازه و يه نگاه سطحي به دور و برش كرد و رو به من كرد و گفت : ببخشين آقا. يه فيلمه كه من اسمشو فراموش كردم ميكروب ….. ويروس…. يه همچين چيزيه…… آهان يادم اومد فيلم دستهاي آلوده رو دارين؟؟؟
***
گريز،گريز به سمت نبودن . خاطره هاي دوردست را به فراموشي سپردن تا كه خود بودن . لحظه ها كه خالي از تو باشند . آن چنان مي گذرند كه من نمي دانم چگونه از پس اين شبهاي بی خاطره برآيم . بي شراب، خالي ام با شراب خالي تر . مي خواهم آن چنان سبك شوم كه چون پر كاهي در آسمان و زمين غوطه ور شوم . مي خواهم آن چنان سنگين شوم كه هيچ ترانه يي نتواند مرا تكان بدهد.
***
براي هر نويسنده، اين گونه نوشتن يعني حاشيه. مثلاً شازده احتجاب را مي نويسد و بعد مي نويسد كه چگونه شازده احتجاب را نوشتم . براي من كه قرار نيست نويسنده شوم همه اين نوشته ها متن است نه حاشيه و شاید حاشیه اي بر حاشيه . چرك نويس صفحه آخر توضيح المسائل . يادتان باشد كه پيشترها گفتم: من نويسنده نيستم . نويستنده ، نويسا ،نويسار ، يكي از اين هايم . به قول همشهری ها : هميه كه هه ميخي بخو نمي خي نخو ترجمه:
چه قسمت ازلي بي حضور مي كردند گر اندكي نه به وفق رضاست خرده مگير
شايد هم چند سال ديگر اگر نويسا يا نويسار…. باقي نمانده،نويسنده شدم ، نوشتم : چگونه اين حاشيه ها را نوشتم.
***
آدم خيالباف وقت معاشقه خودشو نفر سوم حس مي كنه . معروفه كه يه آدم كه در زندگي اش غير از هنرهاي دستي و تجسمي (منظور، استمناءست) كاري نكرده بود،شب عروسي اش تا چشم هايش به اندام برهنه عروس افتاد، فيلش ياد هندستون كردو….
بازم معروفه كه يه ترك رفت كنسرت داريوش . از ته سالن داد زد سلام داريوش. داريوش هم از پشت ميكروفن گفت : سلام عزيزم سلام. تركه فرياد كشيد: واااه ه عجب كيفيتي!
***
ديروز استاد مشغول بحث درباره مسائل مهم جهاني بود كه ناگهان يك سنجاب زيبا از پنجره به داخل اتاق پريد و رفت زير صندلي خانمها. نه دختري جيغ كشيد و نه پسري خنديد و نه استاد ترسيد….. درس ادامه پيدا كرد.
***
حق التحریف:نویسنده ی این وبلاگ به بک عدد قلم و دفتر مخصوص تمرین خط تحریری احتیاج دارد.
***
يه ايروني و يه عرب توي هند ، عاشق يه دختر بلژيكي بشن چي مي شه ؟؟؟
***
محویم در تقويم
باور نمي كني؟ برو از خرسها بپرس
كه نصف عمررا
خواب انگور و عسل مي بينند
*
كز كرده اند عاشقانه
دو سنجاب پير
ـ كتابخانه ی خاموش ـ
در خواب كدامين شكوفه بادامند
اين چشمهاي بسته بادامی
*
آهسته تار مي تند اين عنكبوت پير
در خوابهاي ساكت يك داركوب
عقابي هميشه مي ميرد.
*
در سرزمين رنگ
نقاشي سياه و سپيدت
چه ديدني است.
کنار عبور پياده رو
ـ جهان خوابی ست -
*
بالقوه ممکن است
که بالفعل نماند
سهل الوصول بودن تو
پس بگذارکه خاموش نمانند
اين دو خرس قطبی
که سردر استوای سينه هايت نهاده اند
بگذار دست های صخره نورد من٬
دره های صعب العبور اندام تو را
جستجو کنند
وبر فراز قله های تنت آفتاب را
در چشمه دوشيزگی ات شستشو دهند
حالا بيا درخلوت درياچه لبهايت
دنبال موميايی دريانوردهای خسته بگرد٬
که ساليان سال
درجستجوی چشمه ی نمک لبهات
آواره ی جغرافيای اندام تو بودند
*
بالا بلند تر از باد!
سوار من شو وپارو بزن !
از جزر و مد فرياد هايم عبور کن!
ژرف نای کوهستانی تنم را مرور کن!
و گيسوان روسپی ات را
درکوچه های بدنام اندامم رها کن !
وغرق کن در ناف جهان
چشم های غرورت را!
...
ژرف نای زمين باز وبسته خواهد شد از اين
خاطرات ممنوعه
هی باز بسته باز ...
تالحظه ای که نيمه شود ما و
در من و تو
چکه چکه
آب شود
خواب يخ زده ی خرس های دريايي.
هی گفتيم ميايم اين جا بچه ی درس خونی ميشيم نشد که نشد 2005/10/7 بازم کتاب خونه دانشگاه.
***
می دونين خوانندگان ايرانی بهشت چی می خونن؟؟
ياد کوچه های خاکی مون اون خونه های گلی مون.
*
شاعرکه می ميرد٬
جهان پياده روی خلوت است در باران
سايه ی یرگ های خزانی را
چه کسی نقش خواهد زد؟
*
شعله ور درافق مستراح
سوسک در هبوط شراب.
ـ گل سرخ وسفيدم کی ميآيی؟؟ ـ
*
حاج جلال آل احمد
*
دوست آقای رفيق دوست به انگليسی ترجمه اش چی ميشه؟؟
*
نگاه کن به جهان بی دريچه ی کلمات
*
پرنده در قفس٬ مشغول تماشای فيلم پرواز از تلويزيون بود
*
قيطاس . معادل شهرستانی اسکول
*
ده درويش درگليمی بخسبند و دو فايل هم نام در فولدری نگنجند.
*
تا مرز جنون شايد فاصله ای نداشته باشم.درجدالی که با خويشتن دارم کدام يک شکست خواهيم خورد؟؟؟؟
*
- اوووه چه دودی راه انداختی توی آشپزخونه مگه چی داری می پزی؟؟
- تخم مرغ!
*
اين جا گربه ها عين سگ از سگا می ترسن.گفته بودم که :خاطرات سگی ی يک گربه.
*
وقتی يه نفر رو بکشی ميشی قاتل وقتی هزارنفر رو بکشی ميشی قهرمان
*
به محض اين که يکی دکتر بشه همه ی اطرافيانش مريض ميشن.
*
فريادهای بی ملاحظه ی باد
خاطراتی که قراراست بيايند
چه سخت ساده فراموش می شوند.
*
هی شعرمی نويسدوخط می زند هی تمام خودش را
هی شعرمی نويسدوهی خط نمی زند
دربهار توخالی
جای زندگی خالی
*
می کند مگس هبوط
قوت لايموت عنکبوت
*
هم چون هميشه
تمساح ازکتاب درآمد
برای خوردن من نه...!
تمساح ازدرياچه آمد
برای خو...خ....خـ...
*
جغدهای عينکی درکمين مارهای عينکی
تنها شباهتی که به من دارند.
*
درخواب توام مرا نمی بينی؟
يک بوسه دراين خواب
دل چسب تر ازبوسه ی بيداری ماست
*
جلوه ای در چشم های خواهش من کن
يک بار تا هميشه که چشمم برای خواب
در خاطرت سپارد
*
هی انقلاب تمساح...
هی گردش دوماهی...
درياچه نيز خاموش.
*
گاوباشی و توی هند زندگی کنی.
*
باری بهار را
با چار فصل خشک خودت
عوض نخواهی کرد؟
*
اوج تفکريک ايرانی کجاست.کنار جوی و پای بيد وطبع شعروياری خوش؟
*
من نمی دونم چرا حضرت ابوالفضل فقط سراغ رضازاده ها ميره
*
يکی بوداسمش بهرام شاشوک بود گفتنش اسمت خيلی زشته عوضش کن اونم اسم خودشو گذاشت شهرام شاشوک.حالا شده حکايت غزل فرم وغزل پست مدرن.
بازمعروفه که چندتا رند دور يه رشتی خط کشيدن وبهش گفتن که اگه پاتو ازاين دايره بيرون بزاری می کشيمت بعدهم مشغول زنش شدن.بعدازاتمام کار زنه بهش ای بی غيرت ای ترسو بروبمير رشتی يه گفت بابا تو حاليت نيس وقتی اونا حواسشون به تو بود من بيشترازده بار پامو ازدايره بيرون گذاشتم.
اين هم همون حکايت استفاده از اختيارات شاعری در شعرمتغزلين متاخره.
*
زمانی سخن يک يهودی رادرباره حقانيت موسی می پذيرم که پدرش يهودی نبوده باشد .
*
قفسی پرواز می کرد در دل پرنده.
*
ازتنگ پريد وسط آکواريوم
***
ـ الناس علی دين ملوکهم.
- و زنان بر شوهرانشان
***
- آره جوون بدون که پاک دامنی چيز خيلی خوبيه من افتخار می کنم که به عمرم بندم رو به حروم
باز نکردم
ـ باز خوش به حالت مال ما که حتی به همون حلالش هم باز نشد
***
هرگونه کپی، نقل، توارد، اجرا، خودکشی، برداشت آزادوغیرآزاد از این سطور چه بدون ذکرماخذ چه باذکرماخذ آزاد است.البته اگه نباشه هم باز فرقی به حال ما نمی کنه.
*
فریادمرگ بر آمریکا نیمه شب ازداخل مینی بوسی مملوازخواهران استکبارستیزکه درتشییع عروس و داماد به سمت حجله شرکت می کردند(بعضی چیزهای سوررئال واقعا ً رئال هستندوبالعلکسش که خیلی مهمتره. مثل همین داستان واقعی).
*
خوشبخت مردی که زنی دوستش داردونمی داند
*
- علامت هاجملات رادر حبس خویش کشیده اند.فکرش را بکن همین علامت کوچک با جمله ی به این هوا درازی چه رفتارمفتضحانه ای دارد.جمله ی با آن بلندی به راحتی با این علامت کوچک به بازی گرفته می شود.جمله مقهورعلامت می شود.چیزهای کوچک علیه چیزهای بزرگ به مبارزه برخاسته اند.کوچک ها زیبا می شوند.دموکراسی برقرارمی شود.
- نه این دموکراسی نیست.اجزاءکه خود زمانی مقهورکل ها بودندآنان راتحت استبدادخود درآورده اند.این آغازتوتالیتریسمِ برعکس است.
*
این یه موفقیت بزرگه.
امروزتصمیم گرفتم بنویسم و.....نوشتم
(اعتراف صادقانه به شکست)
*
حضورمی یابدآفرینش.نیستی هست یا که نیست؟ازاین هست یاکه نیست چیزی هست می شود کلام می شود رودخانه می شود ودرجهان جریان می یابد.
برخی دریایندوماباید به آنها برسیم وبرخی رودخانه اند وبه ما می رسندوبه هم می رسیم ودریا می شویم وبه ما می رسند.
پرسش:دریابودن بهتراست یارودخانه بودن؟
مرداب...مرداب...مرداب...
*
یک خون آشام رادرمرکزانتقال خون استخدام کردند فردایش ایدز گرفت ومرد.
*
تو روبروی آینه من روبروی تو
پیراهن برهنگی ات سخت شعله ور
کجاست مرد یا زنی
که عاشقانه تماشای ما کند.
*
اگه آدما دوتا بودن
نصف تو مال من میشد
نصف دیگه ات هم مال من
*
برادر.برار.اخوی.داداش.داش.داشی.کاکا.کاک.کاکو.کوکا.کا..... . پسرخاله.
*
همچین میگه بچه ی حلال زاده به داییش میره!!!
آخه حرومزاده! دایی که شوهر ننه نیس.
*
از من رمقی به سعی ساقی ماندست وزصحبت خلق بی وفاقی ماندست
ازباده ی نوشین قدحی بیش نماند ازعمرندانم که چه باقی ماندست.
تصحیح مضحک یک رباعی به شیوه ی قدمای معاصر.
*
رؤیا تنها درواقعیت رؤیاست( زیباست) .
*
آخرش که چی؟ آخرش که چی؟
آخرش که چی؟ آخرش که چی؟
آخرش که چی؟ آخرش که چی؟
*
با نخ دندان جرم های مسواکم راتمیز کردم.
*
زورمرگ به جسمم نرسید روحم راکشت.
*
مرده باد هرکه بگوید مرده باد مرگ.
*
- نثر، تماشای یک چشم انداز در روز روشن است.
- شعر، تماشای همان چشم انداز است در مه
*
تخم مرغ دزد، شتردزد می شود. مورچه کش، شاعر.
*
مهدی سهیلی حق دارد کتاب چاپ کند من نیز حق دارم آن را نخوانم
*
قاچی از ماه راخوردم و زیرنورمهتابی نشستم.
روی سطرهای شعرتازه ام خسوف شد.
*
آن قدر باد راسرودم که عاقبت ترکیدم.
*
روایت اول: دلم برای پسرواکسی سوخت.دمپایی ام را واکس زد.
روایت دوم: دل پسرواکسی برایم سوخت دمپایی ام را واکس زد.
*
روی تی شرت یه هیجده ساله عکس چه گوارا بود پرسیدم این کیه؟ گفت نمی دونم یا ابی یه
یا داریوش!
*
آن قدربه تونزدیکم
که تو دردوردست من.
آن قدر که تو یا من به دروغ
دوستت دارم گفتیم و
من کور شدم
*
بارانی آمدو
اشیاء خسته ازکلمات شکسته پاک شدند
من مانده بودم وتو
باز بارانی آمد و...
*
گل به آیینه هدیه می دادم
دستی از آینه برون آمد
خنجری را به سینه ام بخشید.
(نامردی یه شیوه ی سوررئالیستی)
*
مرهمی بود زمان به سال صفر
آنک قصه آغاز شد
آنک تنهایی ودرد
مردهمچون کودکی گریست
هم چون پلنگی در نیمه شب نعره کشید
اسبش را زین کردودل کند وگریخت
مرهمی بودزمان به سال صفر
نگاه کن زمان در گذر است
مرهمی بودزمان به سال صفر
باید به زمان دیگری اندیشید.
(شعرمتن سریال لبه تاریکی)
*
من شاعر- منتقدِ دیگرانٍ خودم هستم.
*
جهان
جایی که نان گرسنه شدوآب تشنه زیست.
*
یه چن تاعوام کالانعامیسم ازمرحوم کتاب کوچه:
ملاپیناس:خسیس ملانتربوق:ژولیده عشوه ترکی(همان ایراد...س ترکی خودمانی):نازبیجانازخرکی.
شیخ کش:زن زیبا کالیبرگشاد:تنبل میرزاقشمشم: جلف متکبر میرزامقوا:بسیارلاغر
*
پشت یه تانکرنفتی نوشته بودن:
ELTEMASE 2AA
*
وقت اگرطلا نباشدحلبی که هست.
*
مردی درباران باغچه اش راآب می داد.
*
به خوابم آمده ای
درخواب من خواب می بینی
*
می شه تاشی؟ نه کاکا نمیشه تاشی البته تاکی باشی
اقتدارلهجه ی حاشیه.
*
مال دیگرون اوباشن مال ما تماشاگرنما.
*
خداچیزی راآفریدکه علیه او عصیان کرد:انسان
انسان چیزی راآفرید که علیه اوطغیان کرد:ماشین
ماشین انتقام خداوند است از انسان
پس از تحریر:ماشین چه چیزی رامی آفریندکه علیه اوطغیان کند؟
پیش ازتحریر:
خداوند فرزندعصیانگرکیست؟
*
دو روح دریک بدن یا یک روح در دو بدن؟
*
ساعت چنده؟
- هشت وپنجاه وپنج دقیقه
- نه پنج دقیقه کم
- نه وپنج دقیقه کم
- پنج دقیقه به نه
- نه!!! (ایرانی ها می گویند)
*
نویسندگی یعنی نوشتن چیزی را یا با چیزی نوشتن. شعرنوشتن. خط نوشتن مشق نوشتن.نامه ی عاشقانه نوشتن. نامه ی اداری وصیت نامه ....نقاشی نیز حتا نوعی نوشتن است پس من نویسنده ام من نوشتن را می نویسم
اشتباه: نوشتنِ نوشتن یعنی نوشتنِ چیزی یعنی نوشتنِ نوشتن
پس من نویسنده نیستم نویسا نویسته نویسان نویسار نوستار نویستنده نوسته نویسه ...
یکی از اینهایم.
*
بی ربط ترین جمله در مکالمات روزمره:سلام برسانید.
می رسانیم؟؟؟
*
خوانش جاهلی از سینما:
پهلوی:جاهل ها به کافه می رفتند.
اسلامی: جاهل ها تعزیه اجرا می کنند
*
خوانش جهان از خواننده به خواننده فرق می کند.حتادریک خواننده نیزباتوجه به وضعیت روانی او درزمان های متفاوت متفاوت است.
خوانش یک ملت ازتاریخ خودودنیای اطراف خودنیزباتوجه به وضعیت سیاسی اجتماعی فرهنگی.... آن فرق می کند.
پهلوی:سال کورش
اسلامی: سال امام علی
وضعیت سیاسی یک کشوروتفکر ایدئولوژیک حاکم برآن رژیم برخوانش آن رژیم ازتاریخ ومتن ها تاثیرمی گذارد.
عملیات آمریکا درافغانستان آناکوندا نام می گیردو مال ایران هم والفجروفتح المبین وغیره...
*
فاکنرگوربه گورشده.
*
خاطرات محترم یک دستشویی عمومی.
خاطرات غیرمحترم یک دیوارمخروبه.
*
هرکتابی هویت خاص خودش راپیدا می کندونه هویت نویسنده را
(نمی دونم این جمله مال خودمه یایکی دیگه)
*
گزاره:معنا وجودندارد.
نتیجه:بی معنایی وجود دارد.
(بازم نمی دونم این جمله مال خودمه یایکی دیگه)
*
فرهنگ فلسفی عبورومرور
پیاده:کلبیون پیادگان:مشائیون ارابه:برده داری اسب سوار:اشرافیت مرتجع کالسکه:مرحله پیشرفته ی اشرافیت مرتجع قطار: امپریالیسم.آخرین مرحله ی سرمایه داری(البته تازمان لنین.ومبرهن است که ازنظرلنین ودیگرکمونیست ها حال جاودانه بود)(جمله ی معترضه ی مسبوق الذکر: دیروزهاحال جاودانه نبود...)
اتوبوس شرکت واحد:دموکراسی پوپولیستی. مترو:دموکراسی نیمه الیتی تاکسی:خرده بورژوازی
تاکسی تلفنی:مرحله ی بعدی وپیشرفته ترِ خرده بورژوازی هواپیمای شخصی:بورژوازی مطلق
فضاپیمای شخصی:اِند آرزوها تا فعلاً وتافعلاً که معلوم شده است که حال جاودانه نیست.
*
به جهنم که رسیدی به من زنگ بزن
*
درختی درآسمان افتاد
رویید و
دانه شد
*
- تصورکن قیافه ی ترزا وتوما را هنگام مطالعه ی بارهستی می خندند یاگریه می کنند؟
- پوزخندمی زنند.
*
- دیروزمغزمن فلج شده بود.هرجا که می رفتم هرکار که می کردم چیزی یانکته ای رافراموش می کردم.شب می خواستم فراموشی هایم را به خاطربیاورم.تابخندم.اما نمی توانستم.
- پس فراموشی مطلق یعنی فراموشی ِ فراموشی
- هم چنان که پیشترهاگفته ام:سخت نابرابراست جدال انسان بافراموشی
*
پاشو بنشین!!!
*
مردی درحال آوازخواندن درمیان سبزه ها.چندالاغ در حال ریسه رفتن.
*
مراسم اعدام.اسلحه ی خراب یک سرباز.اعدامی درحال تعمیراسلحه ی او
*
- چه چیزها که یادمان آمده درموردچیزهایی که یادمان رفته وچه چیزها که یادمان رفته
- چه چیزها که به یادمان نیامده درموردچیزهایی که ازیادمان رفته یا به یادمان آمده
- نیامده یعنی هم آمده هم نیامده
- آره... چه جاهایی که نرفتم یعنی چه جاهایی که رفتم.
*
گفتگو یعنی رفتاردوانسان یا بیشتر با زبان در شرایطی مساوی.
1-رفتار2 لال یابیشتربه وسیله ی حرکات دست وچهره نیزدرزمره رفتارانسان بازبان تلقی می شود.چرا که هریک ازاین حرکات خودبه مدلولی زبانی اشاره دارد
2- رفتاریک کربایک لال وبیشترنیزبازدرزمره ی گفتگوقرارمی گیرد(سخت ترین نوع گفتگو. به ویژه زمانی که موضوع بحث درموردتاثیرفلسفه ی هگل برنحوه ی پختن آب دوغ خیار درکره ی مریخ باشد والبته اگرگفتگودرموردناثیرلوکاچ برفوکوباشد حضوریک مترجم کورنیزدراین گفتگوی صمیمیِ چندساله لازم به نظر می رسد)
3- شرایط مساوی یعنی عکس این قضیه:گفتگوی اینشتین باچارلی چاپلین درموردتاثیرفرمالیسم روسی برروندتهیه ی سوسیس بندری
4- شرایطمساوی یعنی گفتگوی دونفردرموردنقش مهره ی سربازدربازی شطرنج به شرط آن که یکی ازطرفین بازی ِ شطرنج راحرام نداند.
5- زیرآسمان های جهان.گفتگوی !!!! رامین جهانبگلو با!!!! داریوش شایگان.اسم مصاحبه بهترنبود؟
6- جهان وارونه. پرسش ها بلندترازپاسخ ها هستند.
*
ضرب المثل عربی:عقل یونانی ها در روحشان.عقل رومی ها درمغزشان وعقل عرب ها درزبانشان است.عقل ایرانی هاهم که معلومه کجاشونه؟
*
طول زنجیربه طول بردگی است ومتاسفانه به طول آزادی نیز.(براهنی)
*
نوشته ای ازغلامحسين ساعدی درباره مهاجرت و تبعيد ياشايدنقدی برفيلم نفس عميق يا شايدپاسخنامهای به بارهستی.هرچی هس توی يکی از اون شبای بی خوابی خيلی بهم حال داد.
((...او بی پناه است،از يک چشم اشک می بارد واز چشم ديگر خون، پايان راهش را نمی داند. کسی که در چنين فرصتی قرار بگيرد يک تبعيدی است.بله،يک تبعيدی ونه يک مهاجر،هرچنديک تبعيدی نيز همانند يک مهاجر ازدوری وفراق وطن رنج می برد اما بين اين دو تفاوت عظيمی وجود دارد.
ـمهاجر باانتخاب شخص خود دست به کار می شود،هرگوشه جهان را ازآن خود می داند،هرجايی را خانه خود می شماردوتمامی جهان برای او درحکم مرتعی است.
- اما تبعيدی انتخاب نمی کند چراکه برای انتخاب آزاد دنيست.وقتی شرايط به اوفشار می آورد،ناچار به پناهندگی می شود حال به صورت صحيح،خوديک پناهنده است.زندانی گوشه ای از جهان است.حتا به فرض داشتن آب وهوای بهتر تغذيه ولباس خوب،اويک بيگانه است،انسانی است باقلبی مرده.
تنها خاکی که می تواند روی آن بايستدخاک کشورش است.
- اما مهاجر؟
حال و روز او حکايت ديگری دارد،دليلی وجودندارد که شادمان باشد،به سالم بودن خود ايمان دارد.بنابراين می خندد،لطيفه(جوک) می گويدبه ذائقه خودباوردارد،رنگ ها را می شناسد،به سينما می رود واز موزه ها بازديد می کند.
- اما تبعيدی چنين نيست.او می داند که موجودی تباه شده وپوسيده است،به خوبی آگاه است که نه تنها تکه ای از جسمش ،بلکه تکه ای از روحش رابريده اند.وازاين طريق می تواندريشه هايش راکه کنده شده ودرحال گنديدن است مشاهده کند.همانند قانقاريا که نخست پاها راسياه می کندسپس به آرامی به بالا می خزدوسرانجام تمامی وجود رادر چنگ خودمی گيرد.
ـ مهاجربه ظواهردلبسته است.
ـ تبعيدی دلمشغول عمق تنهايی خوداست.
اوخانه به دوش و آواره ای است که قادربه جمع کردن وجودپراکنده خودنيست.هزاران زخم جسم اوراپوشانده است ومرگ به روحش نفوذ کرده است.اوهنرپيشه نمايشنامه ای است که هيچ تماشاگری ندارد.
ازپنجره به کوچه وخيابان ناآشنا خيره می شود.
اومی خوردومی آشامد،نه ،او می خورد ومی بلعد.سپس اضطراب به سراغش می آيد،پس هرچه بيشتر می آشامد و به جهان ترس ووحشت گام می نهد،چندروزی می گذرد،به محض اين که احساس می کندمکان امنی يافته است،ناامنی اورادرچنگال خودمی گيرد.زنگ در،آژيرآمبولانس درحال گذر،پليس غيرمسلحی که در گوشه خيابان ايستاده است،همه،ترس رابه جان اومی اندازد.اوآدم شجاعی نيست وحال درمی يابدکه يک پناهنده هراسيده است.
- مدت ها می گذردوپناهنده وتبعيدی هنوزدست راست وچپش رااز هم نمی شناسد،درجايی که هست آرام وقرارنداردوهنوزبه خودنيامده است.
طبيعت(برزخ )طوری نيست که بتوانی آن رابسنجی ،پهناودرازای آن رانمی توان حدس زد وعمقش غيرقابل محاسبه است . دنيای تبعيدی محدود،وپايان ندارد.درجهان تبعيدی حتا مرگ،مرگ واقعی نيست.تبعيدی شخص مرده ای است که هنوز تظاهربه زنده بودن می کند.
ازررفتن به بستر وبيدارشدن هراس دارد،زمان طولانی به هويت گذشته اش می چسبد،به هويت فيزيکی و فکری اش چنگ می زند.اين چنگ زدن يک واکنش دفاعی است.
واکنشی است درقبال مرگ در برزخ،چنگ زدن به خاطرات کشورش ودوستانش،
به همراهان مبارزش ،همراهان ايدئولوژی وچنگ زدن به ابياتی از حافظ،ياداستان هايی که به خاطردارد.
- تبعيدي نه پول دارد ونه جايی برای رفتن،خستگی مزمن وگرسنگی ممتداورابه موجودی بيچاره بدل می کند،انسانی عاری ازهرگونه اميدياآرزو.
بدترازهمه اضطراب وترس دائمی اوست.
تبعيدی حتا ازخودش می ترسد.ازتصوراتش می ترسد.انديشه مرگ هرگزرهايش نمی کند.همواره مرگ بستگان دور ونزديکش رابه ياد می آورد.اومی ترسدکه بميردولاشه لعنتی اش روی دستهابماند.
- به طرزپيگيری پيرامون مرگ وراه های مردن می انديشد،به خودکشی فکرمی کنداما عمر،طولانی است و روزها بی پايان.
- تبعيدی ازفکرخودکشی هراسان است فقط به اين دليل که نمی خواهدديگران فکرکنندکه اوشخصيت زبونی داشته است.
- خاطراتش ازگذشته نامربوط است چنانکه به اين نتيجه می رسدکه زندگی اش رويايی بيش نبوده است داستانی که او نشسته برزانوی قصه گو شنيده است.
- بنابراين آرزوی خودکشی راه به ((افسردگی)) می برد.اندک اندک فراموش می کندکه قصدداشته خودرانابودکندومرگ تدريجی،مرگ مزمن،آشکار می شود.بندرت غذا می خوردوبه نقطه ای می رسدکه نفس کشيدن برايش دشواراست،بنا براين می ميردبامرگ مواجه می شود.
اگرنعره اش نمی زنی،اگردنيا راتکان نمی دهی مرگ تدريجی ،مرگ مزمن همانندقانقاريا به آرامی توراخواهدخورد.همان بهتر که خودکشی کنی.))
جمشيدی،اسماعيل .گوهرمرادومرگ خودخواسته.۱۳۸۱ نشرعلم.صص۲۵۹-۲۵۶
*
رژه می رفتيم محکم وپرصلابت ازمقابل جايگاه اما.اسلحه هامان گلن گدن نداشت.
*
- الو اون جا قهوه خونه ی شماست؟
-نه قربون اين جا قهوه خونه ی شماست.
اسم قهوه خانه شما بود
*
خيرآباد.مرزن آباد.عشق آباد.خراب آباد
آب آباد
*
خواب می ديدم که بيدارم وخوابم نمی برد.بيدارشدم وديگر خوابم نبرد.
*
- دنيا همان جايی ست که ما درآنيم
- دنيا همان جايی ست که ما درآن نيستيم
*
- انسان،هديه خدابه شيطان بود.
- نه شيطان، هديه خدابه انسان بود
- نه...
- نه...
هرچه که بود ...يادم تورافراموش...
*
اگه يه اسب داشتم اسمشو میزاشتم: اسب
*
جمعه من تعطيل بودم.اما اسب می خواست تعطيل باشد.هی شيهه می کشيدکه آهای الاغ!!! من اسب نيستم سگم.
يامن واقعا آدم نبودم،(خيلی خربودم.کم خربودم.زيادی آدم بودم.کم آدم بودم)
يا اسب، زيادی شاعر بود.
*
چريک های چروکيده دررويای يقه های سپيد جيغ می کشند و
شرطه ها شرت هايشان را به سمت آزادی شوت می کنند
زيباست خانه روشنیی جلاد
*
کرکس تورا نمی شنود
درقفس بمان
تو در اسارت آزادی
چه قدر آزادی
*
تکه ای از جاودانگی ات را
لای روزنامه بپيچ و
به من بده
*
صلح با جنگ،جنگ کرد.جنگ تقاضای صلح کرد.صلح نپذيرفت و جنگيد وجنگيد آن قدرجنگيد تا شکست خورد.اون وقت بود که اونا اسماشونوباهم عوض کردن.
*
شاسکولفسکی
*
يه بار وسط يه خيابون شلوغ حس کردم يه چيزی توی آستين اورکتم گير کرده يواشکی کشيدمش بيرون ديدم شرتمه.
*
يکی شب که می خواست بخوابه يه ليوان خالی بالای سرش ميزاشت گفتن آخه واسه چی؟ گفت شايد تشنه ام نشد.
*
مرگ فريادکشيد:زنده باد زندگی
زندگی زمزمه کرد:مرده بادزندگی
مرگ زمزمه کرد:مرده بادمرگ
زندگی فريادکشيد:زنده باد مرگ
هرچه بود منطقاْ يا غير منطقاْ زندگی با مرگ دشمن بود.
*
حاصل عمرم سه سخن بيش نيست سوختم وسوختم وسوختم
*
دوسربازديدم دستبندبه دست يکديگر
*
← صفحه بعد صفحه قبل →

نظرات ()