شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

برای شماها ،تنها چند کلمه است این نوشته. برای من، اما زندگی ست...وشایدمرگ

...و فکر می کنم به واژه هایی که با آنها عاشق شدم به زندگی.به درک ِ حسّ شور زیستن.به عشق به آزادی به گل.به طنز واژه ی عدالت و بازی دلقک وارش در زندگی ام.به خودم که بعد چهل سال عشق ورزی باواژه ها هنوز همان بچه کارگرجنوب شهری ام که به خاطر آزادی بازهم اگر پایش بیفتد به خیابان می روم و سنگ و دشنام از دست ولب دوطرف برمی گیرم و چوب دوسر گُه می شوم و اشک بر چشم وخون به جگرو امید در دل بر می گردم به خانه تنهایی ام.اما به خاطر عدالت چه ساده شیر گاز کنار تخت خوابم وسوسه ام می کند به شکستن قولی که به خودم داده ام که: تا مادر هست،هرگز.

کاش می شد که این واژه هارا روی هم انباشته کنم بعد بروم بالای این توده ی انتزاعی، بنزینی واقعی روی خودم بریزم کبریتی واقعی بکشم بعد از اعماق جانم نعره بکشم: زنده باد زندگی ی ی ی…
 بعد کبریت را رها کنم روی خودم. آن گاه چنان آتشی به پا شود که معناها از جسم واژه ها بیرون بپرند و خاکسترم همراه خاکسترواژه ها باقی بماند و روحم همراه معناها در سرتاسر جهان منتشر شود.آن گاه تنها کافی بود که لب به سخن واکنی یا دست به قلم ببری یا صفحه کلیدرا فشار دهی ، می دیدی که همراه هر واژه طعم ناب زندگی درفضا پراکنده می شود.می گفتی: عشق.عاشق می شدی.می گفتی: آب، سیراب می شدی.اما وقتی که می گفتی : نفرت، طعم تلخی در دهانت جاری می شد.پشیمان می شدی وباز می نوشتی: عشق....

نویسنده : اسکلت : ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

چهل سالگی...

مرگ،یعنی همان که پیش تر ها گفته ام: نبودن در دل کسی...

"دیگری ام" اسیر منی شده که قرص می خورد ومی خوابد و هی هر ده دقیقه به پنج دقیقه، خاکستر سیگار های تا ته نکشیده اش را با گفتن یک " شت" از روی رکابی اش به کف اتاق می تکاند.

دیگری ام، راه می رود و پشت سر هم تکرار می کند:شوبروگم شو برو گم شو برو گم شوبروگم....

دیگری ام ، چهل سالگی ام به تخمش نیست دموکرات است و گاهی " من " را فتیله پیچ می کند،: به حمام اش می برد عین یک مادر لباسی شیک تن اش می کند،عین یک معشوق، یقه ی تاخورده اش را درست می کند وعین یک دوست همراهش به خیابان می رود ومجبورش می کند که به همه لبخند بزند وبرای دخترک پسرکان سه چار ساله شکلک در بیاورد .

" من" اما به هرحال قوی تر است.هر چه باشد،چند تا پیراهن بیشتر از او پاره اش کرده اند.پیر است وحرمت چهل سالگی و علم وفضل اش را از اطرافش می طلبد به خصوص از " دیگری".

"من" همیشه تنهاست."دیگری" هم تنهاست اما قاعده ی زندگی همیشه همین بوده: دورباش عزیز باش.

برای همین است که جهنم، رونوشتی برابراصل از پنجره ای خاک گرفته است که: من" می بنددش ودیگری از ترس یا به خاطر احترام، بازش نمی کند...

نویسنده : اسکلت : ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم