شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

چیزی بگوی که در اشک غرقه شوم...

رسانه،دست هابیل بود

*

ذهنی که شرطی ِ مرگ شود، خود به خود پشت واژه ی "فتوای" ، کلمه ی "قتل" را می بیند!

*

چیزی بگوی که در اشک غرقه شوم

*

داستانی کاملن واقعی
یه روزبهش گفتم تر کم کن از اون روز به بعد هر روز منو خشک خشکی می کنه!

*

روزگار کودکی برنگردی الهی

*!

قانون مهم انال زندگی اینه که چه خودت رو شل بگیری چه سفت ،اون سفت خودش رو می زنه

*!

اگر دین ندارید،آزاده هم نیبستید، لااقل فراموش کار نباشید!

نویسنده : اسکلت : ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

عشق،شقّ عینی ست در ترازوی من شدن

همیشه که قرار نبوده محتسبی مامورامنیتی ای، برادربزرگه ای دهانت را ببوید مبادا گه خورده باشی که گفته باشی دوستت دارم.همیشه که عشق، کنار تیرک راهبند بر در کونش تازیانه نمی خورد.عشق ، از ترازو می گریزد.اسیر ترازو که شد، از وزنش فروکاسته می شود.چرا که می افتد به  روزمرگی اش که  وزن بوسه چقدر است وزن همآغوشی چقدر است وزن پول هدیه یا که سوغات چقدر است وزن دوستت دارم و چرا در جوابم نگفته ای من نیز ، چقدر است وزن آشپزی برای آقا وزن رانندگی برای خانم ،وزن من به تو لطف کردم که از عقب دادم ،وزن من به خاطر تو تاخرخره مقروض شدم ودیگر وزن ها ودیگر وزن ها...همیشه همین است،عشق، منت پذیر نیست اما ترازو که بیاید،حتا ژولیت نیز ممکن است در جهانی دیگر منت گذار رومیو شود که من به خاطر تو...

نویسنده : اسکلت : ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

چگونه از دو نخ، به روزی یک پاکت برسیم؟

چشمم اما آب نمی خورد از این سال از این بهار بی مصرف از تصرف کریمه از هواپیمای گمشده از ادامه ی حصر از جهادملّی از هرچه که شما انسان ها اسمش را زندگی گذاشته اید و انگار بامعیارهایش احساس خوشبختی می کنید ودر تلاشی بی وقفه اید که بهشت یقین خود را به درون مرزهای جهنم پر تردید ما هم صادر کنید...

من، انسان نیستم دیرسالی ست که خارج از تقویم زندگی می کنم.عید وعزا برایم توفیری نمی کند چرا که در هردو غمگینم.روزگاری کتاب هایم را فوج فوج امانت می دادم ومی بخشیدم به تژاد انسانی،تا که شاید از عصر جادو،از غریزه ی نخستینش،ازخشونت ذاتی اش ،از یقین ویرانگرش،از رسوم وعقاید به روز ناشده اش،از روابط اجتماعی عمودی اش،از دوستی کم خردانه اش واز دشمنی بی خردانه اش رهایی یابد...

اما جدال  سخت نابرابر بود و واقعه سخت نامنتظر...

نویسنده : اسکلت : ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم