شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

ما کاری به حکم نداریم، حکم رو کاغذ مال محکمه اس. اصلیّت حکم مال خداست...

بالا وپایین مملکت را همین تفکر کاهگلی،پوشانده مملکتی که قیصرش الّا به لاحکم الا بالناموس،پاشنه ور نمی چیند و بر بیشتر رعیّت هایش  نام رضا نهاده اند که رضا به داده دهند و گره از جبین نگشایند.باری حرجی انگار نیست بر مردمکانی که قانون را مترسک می دانند و خردورزی،برای شان تنها تصویری آدم برفی ای ست در تابستان بس که به سینه کوفته اند وخطاب به فلکی که در قامت کریم،کودوم کریم؟ کریم آب منگل بر آن ها نازل شده ،چیزی غیر الهی جزّ جگر بگیری گفتن ندارند.راه طی ناشده ی دموکراسی در ایران از سنگلاخی به نام قانون می گذرد سنگلاخی که روشنفکران فراری از خانه اش تنها سنگ از جلو برداشته اند وبه پشت سر پرتاب کرده اند...

باری چه مسعود است آرمان دموکراسی و چه کیمیاست وصالش...

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

خودارضایی فکری با نقب به گذشته های درگذشته

در فوران غرب زدگی وعرب زدگی وشرق زدگی و بی همه چیززدگی،یک زنگ زدگی دیگر هم هست که از همه شان اما خطرناک تر است وآن چیزی نیست جز: خودزدگی.

خودزدگی همان خودارضایی اندیشه گی ست ونمودش همین پرسش می شود که آن چه خود داریم را چرا از بیگانه گدایی کنیم؟این تفکر را روشن فکران ره گم کرده ی دهه ی چهل بیش تر پروبالش دادند ونتیجه اش رسید تا حوضچه ی اکنونی که ما در آن زیست می کنیم.حوضچه که نه: مرداب.چرا؟

شعار حکومت در دهه ی شصت را یادشان هست بعضی ها: خودکفایی اقتصادی  از راه کشاورزی محور استقلال.نتیجه این شد که کشاورزی در کشوری نیمه بیابانی چون ایران شد سرلوحه ی خودکفایی اقتصادی.بعد هرچه آب شرب وغیر شرب بود رفت پای گندم ها ومحصولات استراتژیکی چون چغندر!.بعد هی آب که کم آمد دست به دامان سدها  شدند وبعدش دریاچه ها وبعدش هم که آب هی کم وکمتر شد رفتند سراغ چاه های عمیق وآخر همین شد که می بینیم: خشک سالی و خشک شدن دریاچه هایی چون ارومیه،پریشان یا بختگان...

حالا ردّ همین همین تفکر را در دیگر حوزه ها به ویژه در حوزه ی اندیشه ورزی و فرهنگ نیز دنبال کنید.وقتی که بر سردرسینماها جز پلاکارد فیلم ایرانی نمی بینید، وقتی که آشپزهای تلویزیون جز روش طبخ غذای ایرانی چیزی دگرآموزش نمی دهند،وقتی که تفکر رانتی نفتی،در تمامی ارکان زندگی ما راه می یابد،وقتی که ایران بی بهره از رفت وآمد توریست هامی شود، نتیجه همین می شود که می بینیم: سترون شدن تفکر در قحط سال خردورزی با دستاویز خودکفایی فکری...

کلام آخر از مهاتماگاندی: من نمی خواهم به دور خانه ام دیواری بکشم و پنجره هایم را بپوشانم. من دوست دارم تمامی فرهنگ های جهان با آزادی کامل به خانه ام بوزند. اما نمی گذارم زیر پایم را سست کنند. من نمی خواهم در خانه های دیگران مثل یک برده و گدا زندگی کنم.

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نوستالوژی برای خشک سالی ودروغ

بیش ترِ آدم ها از دروغ های زیباکننده لذت می برند.با گفتن اش تحریک می شوند وبا شنیدن اش ارضا.
عشق،همان دروغ زیباکننده است.آدم عاشق،چیزی غیر زیبایی نمی بیند حتا چشمش به تکه مدفوعی هم بیفتد،یاد معشوقه اش می افتد بس که زیباشناس است عشق...


آدم هایی هستند که بادروغ،خشک سالی را پنهان می کنند.آدم هایی هم هستند که بالبان تفتیده خشک سالی را باور نمی کنند بس که رافع عطش است دروغ...


آدم هایی هستند که طلوع هرروزه ی خورشیدرا معجزه می دانند.آدم هایی هستند که حال را جاودانه می پندارند و پایندگیِ حال را معجزه می دانند بس که معجزه باور است اسطوره ای به نام انسان...

آدم هایی هم هستند که هنرشان زشتی شناسی است با این تفاوت که آن ها چیزهای شاید زیبارا واقعازشت می بینند.اینان شاعرانِ سیاست اند.در صف اول بهشت سیاست،سیاست مداران اند ودر صف دوم اش،شاعران زشتی شناس.
این اسطوره ها معجزه شان همان زیباکردن دروغ است برای انسان هایی که باور دارند به باور داشتن چیزی برای هویت بخشی به زندگی روزمره شان.چرا که ادم ها اگر دروغ نباشد،واقعا می میرند...

نویسنده : اسکلت : ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تریلوژیِ چارتکبیر بر هرچه نیست...

مرده شویان شوی مرده

 می رفت تا برای خودش آدمی شود

حوّا که لال زمزمه ای در غبار بود

هابیل ، محو ترجمه ای گنگ از خداش

قابیل هم که خودکشی اش بی نتیجه بود

...

...

...

دیگر نمانده بود کسی غیر یک کلاغ

 

فرضا که یقینی هم باشد...

فرض را بگذار بر دخترک چریک شهری
فرض را بگذار بر پسرک قاصد گروه
فرض را بگذار بر تروری ناموفق
فرض را بگذار بر نبرد الجزیره
فرض را بگذار بر چه گوارا این آب
فرض را بگذار بر زنده باد آزادی

آنگاه بنشین باخودت یکی تایی کن وبعدش
تمام فرض ها را بردار
چیزی که می ماند ،
فقط یک خود-دیگرارضایی ِمعصومانه است
در زیرمیزی که بالایش
پسر ودختری به سمت های غیر از خود چشم دوخته اند

 

در ستایش پیرهن های سپید

ماشه ها را که می چکاندند،
آسمان هم چنان آبی بود
خون پرنده اما آنقدر مقدس بود
که مافرض را بر قرمزی گذاشتیم...

نویسنده : اسکلت : ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم