شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

ما آدم های اجاره ای ما آدم های 0930 وخورده ای ما آدم های0919...

گلدان لئون را که یادتان هست که هرجا که می رفت با خودش می برد وآخرش عین خودش توسط دخترک به خاک سپرده شد که شاید گل بدهد؟ آدم های اجاره ای این گونه اند.عین خودشان ونه عین چیز دیگری تکه تکه اند.خودشان را عین وسایل شان جایی باقی می گذارند واز خودشان در جاهای جدید چیزی باقی نمی ماند. بخشی از وسایل شان عین خاطرات شان در خانه ی پدری ست،بخشی خانه ی برادر یا خواهر یا دوستان وآشنایان نزدیک.آدم های اجاره ای،هیچ گاه به زمین احساس تعلق نمی کنند عین باد روی استپ های پهناور زندگی شناورند اما هوهوی شان به گوش کسی جز خودشان نمی رسد.
آدم هایی هستند عین وانت باری های تهران که 
پیش شماره ی تلفن شان 0918 هست 
یا عین داروفروش های ناصر خسرو، 0911 
یا عین معلم ها 0917 
این ها به تهران آمده اند به امید روزی که بتوانند بار وبندیل شان را ببندند و به 1 یا 8 یا 7 شان برگردند.این ها با خودشان به زبان یا لهجه ی سرزمین مادری شان سخن می گویند این ها آدم های اجاره ای نیستند چرا که روزی به گلی بر می گردند که روزی روز گاری در خانه ی پدری خویش کاشته بودند.
اما آدم هایی هم هستند که 0919 اند این ها عین من اجاره ای اند فکرشان شاید اجاره ای نباشد اما زندگی وروزگارشان اجاره ای ست. آدم هایی که در وطن خود غریبه اند ودر تهران غریبه تر. آدم هایی که سیم کارت های اعتباری خود را عین گلدان لئون با خود به این جا وآن جای این کشور می برند ودر برابر پرسش ِ تو کجایی هستی، ابتدا اندکی تردید می کنند وبعد نام شهرستانی را به زبان می آورند که نخستین عکس العمل تهرانی ها در برابرش این است: کجاست؟ 
آدم های اجاره ای همه جای این شهر هستند ونمونه ی دیگر این آدم ها در همه جای جهان آواره اند.آدم های مهاجر آدم های تبعیدی آدم هایی 0098 آدم هایی که در رویاهای هرشبه شان خواب کوچه های خاکی شهر خود را می بینند ...
آدم های ویران آدم های باد آدم های هوهوی باد در کوچه های ویران...

نویسنده : اسکلت : ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

کموتر با کموتر قاز باقاز...

دوست من ای موشک قاره پیمای عزیز!
از من به تو نصیعت
هیش وخ به مستراحِ
یه رستوران بین راه
پیشنهاد ازدباج نده.
چون که بعضی وختا
درش رو که وا میکنی
می بینی یه رانننه ی کامیون ده چرخ
با یه زن دامن کوتا بالازده
و زنت یه تریسام راه انداختن
اما زنت فقط لیاقتش اینه که بپاچن به صورتش
این جاست که یه روزی از روزا
که مشغول گشت زنی
توی یکی از قاره ها هستی ،
یه هویی این قذه فکرش عذابت میده
که از همون جا مستقیم
خودت رو میزنی روی دکمه ی اتومات
مقصدت، یه توالتِ یه رستورانِ بین راه ،
که یه دختربچه ی شیش ساله ی ناناز،
داره پی پی می کنه توش..

نویسنده : اسکلت : ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دیدی دلا که یار نیامد؟

تقدیم به تمام پیرمحمدهای احمدآبادی

آق مصدّق وختی مرد، یه چتول عرق خاچاطور رو واسه ی پسرش به ارث گذاشت.یادگار همون آخرشبی که پیشتر از اینا خذمت تون عارض شده بودم که من واخوان توی کوچه های نیشابور مست ولایعقل با هم دم گرفته بودیم که : دیدی که دلا که یار نیامد...
همون وختاش بود که داشتیم که میومدیم دوتا سیاهی از دور پیدا شدند آق مصدق بود با مشدی ممرضاشاه زیر کَت هم رو گرفته بودند و واسه سایه ها کرکری می خوندند.به ما که رسیدن،سبیلی به سبیل زدیم و چاق سلومتی کردیم.سراغ حافظ رو از مشدی ممرضاشاه گرفتم مست مست بود حالیش نبوده چی می گه:
فعلن که شراب خانگی ِ ترس محتسب خورده.آباجی خانوم اشرف دیشب واینا دماغ سوم رو که بالارفته،اووردوز کرده بود برده بودنش بیمارستان شاه شهید که سال وبایی خدایی سالی بودا حیف که فرح طلاق گرفت ازم به خاطر یه ربع سکه که پشت قباله اش بود عاره ازحافظ که شاخ نباتش که چشای بی بلاش بلای جون حافظ بلاگرفته شده که مسته ومارو خمار ول کرده راستی بیست وهشت مرداد یادتون هه؟
آق مصدق چنون خندربده ای کرد که گربه های نیشابور ابوالقاسم گویان از دوروبر گم شدن.چتولش رو به سمت گلوش برد و بعدش چکیده ی عرق رو از لباش باپشت دسّاش پاک کرد وگفت:
به جون هر چی مسته دلم هوای حصر خونگی احمدآباد رو کرده.راستی میدونستین حصر خونگی توی این مملکت به ارث میرسه؟
اخوان سبیل های گاوکش اش رو چرخی داد وباصدای تو دماغی اش گفت:
این شکسته چنگ بی قانون،رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر،گاه گویی خواب می بیند...
به این جاش که رسید، یهو یه شیشکی بستم به نافش وگفتم:  جون سوّم سوشیناش ادبیات مدبیات رو بی خی خی...
آق مصدق  و مشدی ممرضاشاه زدند زیر خنده .اخوان اولش تو لب شد.آق مصدق چتول رو بش داد.اخوان جرعه های عاخر روکه بالارفت، خاس چتول رو بزنه به دیوار و بشکندش. آق مصدق مانعش شد.چتول رو گرفت وگفت: حضرات پایه ایم یه سر بریم خونه ی خواجه شمس الدین؟
همگی باهم گفتیم: چرا که نه؟
راه افتادیم
اخوان دم گرفت: عمو زنجیر باف؟
مشدی ممرضا شاه جواب داد: بعله

ادامه دارد...

نویسنده : اسکلت : ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ شاعر در فصل کرگدن ها


شاعر، ندیدنی ست
جهان نمی شناسدش وعشق طلاقش داده است
تیراژ دوستان واژه فروشش
از کتابخانه های نمور بالا می رود

شاعر که می میرد،قبرش شکستنی ست
اما کلماتش در پس کوچه های جنوب شهر،پژوااااک می شوند

شاعر که می میرد،
جهان،پیاده روی خلوت است در باران
باری...
سایه ی برگ های خزانی را
چه کسی؟ چه کسی؟  نقش صفحه ها خواهد کرد؟

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

زدی ضربتی،نوش کن پشت زین...

یه عکسه هس که عکاسش منم از شب عروسی داداش بزرگه که هیشوخت خودم ندیدمش
...
...
...
داداش بزرگه عادت داشت توی عروسی ِ دوستاش یواشکی بدون این که عروس و بقیه بفهمن توی شلوغی ، دومادها رو انگشت کنه...حالا دوماد ها کیان بودن؟ ژانر اعضای انجمن اسلامی دانشگاه ها توی پنج سال اول دهه ی اول هفتاد!
...
یه  عکسه هس که عکاسش منم.شب عروسی داداش بزرگه

...

داداش بزرگه جلو وایساده پشت سرش ده نفر از اعضای سابق انجمن اسلامی دانشگاه ها توی پنج سال ِ اول دهه ی اول هفتاد . تا عکاس گفته: بگین سیییییب... یک...دو..سه ، دقیق سر ساعت ده ودقیقه ی شب، ده تا انگشت رفته توی پاچه اش...
داداش بزرگه سر ساعت ده ودقیقه نیم متر پریده بالا.درست لحظه ای که عکاس...

نویسنده : اسکلت : ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

شدصدایم دو قدم مانده به فریاد،شهید...

یه روزهایی هم هستند که عین آوار روی سرت خراب می شن.خاطره ی روزهایی که مدرسه مون کنار قبرستان شهر بود و روزی نبود که کلاسامون به خاطر تشییع جنازه ی جوانان همسایه یا قوم و خویش ها تعطیل می شد.روزهایی که تاریخ تولد واقعی ام توی شناسنامه رو رو به طرز ضایعی پاک کرده بودم ودوسال بزرگ تر نوشته بودم تا منو ببرند به جبهه.
روزهای شنوندگان عزیز توجه فرمایید،
روزهای آژیری که هم اکنون می شنوید،
روزهای لاله ی خونین من ای تازه جوانم شهید،
روزهای موشک باران ،
روزهایی که جمعه ها خاطره بودند ،
روزهای جای خالی پدر وبرادر بزرگه ،
روزهای اشک مادر،
روزهایی که با تمام احترامی که برای شان قایلم،هرگز دوست ندارم که تکرارشان را ببینم...
فکر کنم سال 75 بود که این شعر رو گفتم یکی دوبیتش رو به خاطر نمیارم واسه همین از حافظه نقل قول کردم اگه بعدن متن کاملش رو پیدا کردم باز نوتش می کنم.امیدوارم که ازش استفاده ی ابزاری نشه!

رفته بر باد در این بی کسی آباد،شهید
آه...کز چشم من وچشم تو افتاد،شهید


خواستم سخت از این فاجعه فریاد کنم
شد صدایم دو قدم مانده به فریاد،شهید...


قصه ای تلخ تر از قصه ی شیرین باماست
آخرِ گمشده اش: خاطره ...فرهاد...شهید


هر حماسه چه قَدَر بوی حماقت دارد
لحظه ای تلخ که گم می شود از یاد ،شهید


خوانده ناخوانده در این صبح دروغین گم شد
نامه هایی که شبِ پیش به ما داد شهید

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

در فضیلت ورذیلتِ سه نقطه...

سه نقطه جایش ممکن است همه جا باشد: وسط،آخر یا حتّا اول جمله.بعضی وقتها مفهوم تمام جمله را تحت تاثیرخود قرار می دهد وحتا گاهی معنای آن را دگرگون می کند.سه نقطه در تمام زندگی ما حضور دارد.در پشت دوستت... پشت بمان ... یا پشت آن سه کاف مشهور.

سه نقطه ،حرف های ناگفته ی مایند که که به نوک زبان که می رسند،با بن بست آزادی مواجه می شوند پس مجبور به برگشتن به مسقط الرّاس خود می شوند.سه نقطه را نمی شود دوست داشت اما در عین حال نمی توان از آن متنفر بود چرا که حضورش،حضور حاشیه در متن است.سه نقطه، کودک کار است زیر پل پارک وی.سه نقطه تنها قراربود یکی باشد اما فشارهای زندگی ما عائله مندش کرد.سانسورچی ها حامله اش کردند وعاشقان به دنیا آوردندش.سه نقطه امّا مرده به دنیا آمد.سه نقطه هرروز به دنیا می آید،اما مرده. نمی دانم کدامش مهم تراست : تولدش یا مرده بودنش؟ اما می ترسم روزی نقطه ها آن قدر تولید مثل کنند که چیزی به غیر آنها در متن باقی نماند.سه نقط ها، حرف های ناگفته ای اند که اگرهم چنان نگفته بمانند خطرناک می شوند.چرا که ممکن است  عقده شوند در متن زندگی ما وتبدیل به  خطّ فاصله  بشوند. آه ه ه سه نقطه...

بعدالتحریر.چیزکی که سالیان سال پیش در وبلاگم در باب علامت ها نوشته بودم:

-علامت هاجملات رادر حبس خویش کشیده اند.فکرش را بکن همین علامت کوچک با جمله ی به این هوااااا درازی چه رفتارمفتضحانه ای دارد.جمله ی با آن بلندی به راحتی با این علامت کوچک به بازی گرفته  می شود.جمله مقهورعلامت می شود.چیزهای کوچک علیه چیزهای بزرگ به مبارزه برخاسته اند.کوچک ها زیبا می شوند.دموکراسی برقرارمی شود.

  -    نه این دموکراسی نیست.اجزاءکه خود زمانی مقهورکل ها بودندآنان راتحت استبدادخود درآورده اند.این آغازتوتالیتریانیسمِ برعکس است.

نویسنده : اسکلت : ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تقدیمچه ی فرامرز دهگان به ما!

عارف فرود می‌آید و
در ترمینال پروازهای داخلی
دود دلش اوج می‌گیرد:
شانه بر زلف پریشان زده‌ای به به به
دست در منظره‌ی جان زده‌ای به به به

از سرزمین روسپیان، شهرستان؛
از سرزمین گدایان، شهرستان؛
از سرزمین الاغان، شهرستان؛
با چشم و گوش بسته، با پول، پول، کارت، پول، با تحصیلاتِ تکمیلی
تهران باکره کرم پول
کرم کلاس
کرم انار...

پارک یعنی ایستگاه
ایستگاه باکره‌ها، قمری‌ها، کلاغ‌ها، پیشی‌ها
باکره رفت روی نیمکت و پرید روی دوشم:
رقصی چنین میانه ی تهرانم آرزوست
- از اون بالا چی می بینی ؟
- سرباز نشئه کنج توالت نشسته است
جلقی به یاد دختر سرهنگ می‌زند
آخوند مرده بر سر منبر ز لِنگ خویش
حرفی به ریش مردم الدنگ می‌زند
شاعر نهاده تخم چموش‌اش به تخته سنگ
 با چشم بسته بر سر او سنگ می‌زند
و پارک ایستگاه شاعره‌ها ست

عارف بلند می‌شود از عارف دلش می‌ریزد
در ترمینال پروازهای خارجی که پشت سرش را نگاه می‌کند:
تهران که می‌میرد
دیگر نمی‌میر...رؤیا جان! تهران دوباره می‌میرد
انصاف را مرگ
روزمرگی بکارت اوست
باکره از من رد می‌شد در پارک
آن‌سان که باکری از همت
با خون خر به لب‌هاش و هاشورسایه‌ی رؤیاش یا شور و شوق پورشه‌ی شانس‌اش.
تهران باکره با کراماتش آتش به آتش سیگار
می زند به منظره ی جانت
و من
زره جانت

نویسنده : اسکلت : ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

از پدر دوستی تا پیشوا پرستی

بازتولید نقش پدر از پیشوا در ذهن پیروان او،یکی از رموز تداوم نظام های دیکتاتوری ست

اکثر دیکتاتورهای جهان که در گذشته اند،فردای آن روزنامه ها نوشته اند: پدر ِ ملت، در گذشت.این سر تیترها اتفاقی نیستند و حاصل جمع آرکی تایپ ها،عقده ی فروکوفته ی تاریخی،سرکوب های خانوادگی ودیگر بحران های اجتماعی و روانی ای هستند که در طول تاریخ بر روان ملت ها آوار گشته اند.نیاز انسان به ستایش قدرت ،از همان اوان کودکی،با ستایش قدرت پدر شکل می گیرد.به گونه ای که کودک،پدر خود را قوی ترین مرد جهان می پندارد.اما با رشد کودک و رسیدن به سنین بلوغ،فرد متوجه قدرت ناچیز پدر در مواجهه با نیروهای جهان بیرون می شود.از طرف دیگر،تلقی از پدر به عنوان استثمارگر ِ مادر(حتا با آن تلقی ادیپی) نوعی نفرت از پدر ژنتیکی را در ذهن فرد آفریند.این جاست که نهادهایی که متولی فرایند جامعه پذیری هستند پا به عرصه می گذارند وفرد را مورد بمباران تبلیغاتی خود قرار می دهند.تلقی نهادهای ورسانه های تک صدای نهادهای جوامع دیکتاتوری،از دیکتاتور به عنوان پدر ملت-پدری مهربان،دلسوز،فرزانه وخردمند-در ذهن افراد جامعه بازتولید می شود.ذوب شدن در پیشوا،از اصطلاحات رایج نهادهای آموزشی در دوران آلمان نازی بود.این گونه می شود که پدر،از عرصه ی عمومی پا به عرصه ی خصوصی فرد می گذارد.این جاست که تازه رسالت دیکتاتوری ها آغاز می شود...

نویسنده : اسکلت : ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

و باز باز باز در ستایش مادر

ننه  ،یکی از سوغاتی های سفر کربلایش را برایم می آورد.رهآوردش برای من،تی شرتی ست که به زبان انگلیسی پشتش حک شده:عراق!

ننه،لغت  فارسی را هم به زور می فهمد.من اما از او نفهم ترم. می گویم آن را به کودک فقیری بدهد.ننه اما آن را به نیت من خریده است...
حالا بعد سال ها به تی شرتی فکر می کنم که هیچ گاه پوشیده نشد به حسرت مادری و فرزندی...

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سیخ را در پستوی خانه نهان باید کرد...

استعداد اهالی ی این مملکتِ گل وبلبل در ممالک خارجه،درخلق موقعّیت هایی است که اگر دوتا کافکا وسه تا بوکوفسکی و چارتا تام ویتس هم جمع بشن،محالِ ممکنه که بتونن این جور چیزایی رو توی زندگی یا آثارشون تصویر کنند(ر.ک: اون تصویری که بوکوفسکی ،یک دست یه یطرعرق سگی ویک دست سیگار بیضی فعله کش در حال سخنرانی درباره ی ادبیات مدرن آمریکاست.یااونجایی که تام وییتس بااون صدای نخراشیده اش یه سیگار توی دستش ویه ال اس دی توی مغزش داره هارت اتک رو اجرا می کنه)

 الغرض شما تصور کنین که دوتاساسی مانکن ویه بهرام بیضایی، ویرشون بگیره که یه جایی،خیلی دور از وطن،یه درجه مونده به خط استوا،توی یه جنگل وسیع، بخواهند که بساط سیخ وسنگ راه بندازن، اما سیخ همراشون نداشته باشن بعد پاشن برن توی یه رستوران واون جا از رانت خارجی بودن شون استفاده کنند و بعدش یهویی تمام کارکنان و مشتریان از همه جا بی خبر ِ رستوران اعمّ از پیشخدمت وپسخدمت ورئیس ونظافت چی وهمه وهمه بسیج بشن که واسه اینها یه دونه سیخ  پیدا کنند! بعدش یکی از پیشخدمتها از بالای سقف شیروانی رستوران داد بزنه: اوره کا اوره کا...!

و فاتحانه یه سیخ نشون شون بده وبعدش یکی از ساسی مانکن ها بگه: ذیس سیخ عیز باریک هه!
بعدش اجبارن با همون سیخ باریک برن بشینن پای یکی از این درختهای مقدسی که مردم محلّی بهشون دخیل می بندن ونارگیل و منگو وگل مریم به پاشون می ریزن،بساط آتیشی وراه بندازن وبیضاییه مراقب باشه وساسی مانکن ها بشین پای شیره کشی.بعدش چند تا از مردم محلّی سر برسن وفکر کنن که این ها دارن یه مراسم آیینی مذهبی انجام می دن و با زبون بی زبونی به اینا حالی کنند که ما چقدر هپی هستیم از این که شما دارین به به اعتقادات مذهبی ما احترام می زارین!!!


القصّه کلاغه ساعت یازده ونیم شب به خونه اش رسید وبه محض ورود،رفت توی آشپزخانه وگاز رو روشن کرد و یه سیخ ورداشت وپشت دستشو داغ کرد که بار دیگه پا نشه بادوتا جوجه زاغ بره سفر جهان گردی...!

عاخه از نظر ایشون،ایرانی ها بدترین توریست های جهانند یا به عبارت بهتر اصلن توریست نیستند!

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

در ستایش مرگ

اسمش حمید بود.سیزده چارده ساله واوضاعش به شدّت بی سروسامان.چند بار به مقامات زندان نامه نوشته بودیم که او باید در بیمارستان بیماران روانی بستری شود بس که درمانده بود واسباب آزار دیگران در بخش اطفال.

جرمش سرقت بود. در روستا زندگی می کردند و مادرش برای گدایی به شهر می آمد.ابزار کار گدایی مادر بود از کودکی.بدنام بودند وهر سرقتی در روستا اتفاق می افتاد بر گردنش بود.لکنت زبان نداشت تا شبی که دو روستایی برای آن که اعتراف سرقت گوسفندی را از او بگیرند در شبی سرد وزمستانی به یک گاوداری در خارج روستا برده بودندش، برهنه کرده بودنش ، به چوبی بسته بودندش و دو سگ وحشی را به جانش انداخته بودند.

کنارم که نشست بغضش، لکنت زبانش را دوچندان کرده بود.از مادر شاکی بود.چرا که از مادرش خواسته بودیم که برای رضایت گرفتن به نزد شاکی برود. مادر اما گفته بود بگذارید در همان زندان بماند .هم برای خودش بهتر است هم ما.نان اضافه فعلن نداریم.از بچه ها شاکی بود که آزارش می دادند والبتّه گاهی حق نیز داشتند.نظافت بلد نبود.بدنش پر از جوش وچرک.جایش جدا بود وبه گوشم رسانده بودند که گاهی تشک خواب تازه واردها نیز می شود.هرچند که انگار اما خودش هم بدش نمی آمد بس که به سرنوشت لعنتی خود، خو کرده بود...

جمع شان کردم وبی پرده با تمامی جزییات ، گفتم شان  از ایدز و دیگر بیماری های مقاربتی و راه های انتقالش.شرم برنمی داشت این حکایت و حتا بچه ها نیز شرمی نداشتند از شنیدنش.تنها کاری که می توانستم کرد..

از او نفرت داشتند وکتکش می زدند.کاری از دست ما بر نمی آمد.بزِ بنی اسراییل بود در سرزمین گنهکاران.تجسم پلیدی های خفته در درون خود ما بود که آینه می شد روبروی مان و تنها کاری که می شد در برابرش کرد، راندن از خود بود...

چند ماهی پیش خبرم رساندند که فلانی مُرد.چندوچونش را به خاطر ندارم.اما الآن عین بختکی در بیداری بر جانم سنگینی می کند.وجه تشابه ما همین بز بودن بودحالا چه فایده که من بنویسم حکایتش را و تو بخوانی اش ولب بِکُرچانی که چه جهان پلیدی است؟ واز خاطر ببریم که هم چون حمید در این جهان کم نیست...

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

در ستایش موسیقی



نویسنده ی غول،آلبرت مورای، که برای خودش خیلی چیزهاست ازجمله رفیق من وتاریخدان موسیقی جاز،به من گفت که در دوره ی برده داری-دوره ی قساوتی که هرگز از زیر فشار آن خلاص نمی شویم-نسبت خودکشی میان برده دارها خیلی بیشتر از برده ها بوده است
مورای می گوید به نظر او دلیلش این است که برده ها برای مقابله باافسردگی راهی داشتند که برده دارها نداشتند:آن ها با نواختن وخواندن بلوز میتوانستند"عموخودکشی"را چخ کنند او چیز دیگری هم می گوید که به نظر من صحیح است.می گوید بلوز نمی تواند افسردگی را از کل خانه پاک کند اما می تواند آن را هل بدهد به گوشه های اتاقی که در آن می نوازند.پس لطفا حواستان باشد.

کورت ونه گات.مرد بی وطن ترجمه ی حسین شهرابی ص71

نویسنده : اسکلت : ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم