شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

دو شعر از موسای غربال به دست از کاروان جامانده

به دختران اختر

گم می شود آدم
در آسمانی که کوچه ی اخترش بن بست باشد
حصر از محاصره می آید
دوستت ندارم از دوستت نداشتم
حتا من هم که در آغوشت گم می شدم
حصر اختری بودم که در وسط سینه ات کاشته بودند
آدم ها می روند که گم بشوند
در آسمانی بی اختر
در کوچه ای بن بست
مثل من که در دوستت دارم ات گم شده بودم
حالا بنشین  وکمی سینه ات را برایم بشکاف
بگذار شکوفه ها از شکاف سینه ات برویند
عین اختری که سال ها پیش در سینه ات سوخته بود

 

به اختران دختر

بهار بود وباران در خون می غلتید
زنی زیباروی مرگ را حامله بود
آدم ها در صف پیر شدن نمی ماندند
چرا که مرگ جای شان را می گرفت
زن، مرگ را زایید
مرگ، کودکی زیباروی بود
که در صف پیر شدن
چتری خونین به سر گرفته بود...

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم