شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

چنین است کار جهان جهان!

نفرت دارم از روزگاری که روزهایش با " این نیز بگذرد" می گذرد...

*

آن خطاط، هیچ خطی ننوشت.اما از اون هفت خطّاش بود وخیلی ها رو انداخت توی خط

*

هر روز که می گذرد،زندگی ما به یک فیلم نیمه پورن بیشتر شبیه می شود.همه تماشایش می کنیم و آن  اصل کاری هایی که پیدا نیست را هم تخیل می کنیم!

*

از نصایح بارنی استینسون به تد موزبی!
ببین عیزم بدیِ ارتباط داشتن با یه فنچ اینه که نمی تونی باهاش 69 بزنی.فوقش بتونین 39 رو اجرا کنین

*

مرگ،غیاب جسمانیِ انسان است در جهان.امااگر مرگ را معنی ای در همین اندازه باشد،ما از همان روز اول که کله پای مان کردند تا نفس بکشیم،مرده بودیم.چرا که حتا خودرا نمی شناختیم وبدین سان هی بزرگ تر هم که شدیم،غیاب جسمانی ما در جهان کاملن مشهود بود.این مرگ،ادامه ی همان زندگی ای است در جهانی که ابلهانه می پنداردمان که حق زیستن داریم.
باری...امامرگ برای من تنها یک معنا دارد: نبودن در دل کسی.ولاغیر

*

کودکان پارک محله ی ما،اسم هم را نمی دانند.آنها همدیگر را صدا می زنند: دوستم

*

تنها وبی معنا.شبیه یک قاسقالنگ...!

نویسنده : اسکلت : ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

به خوانندگان بی شکل این وبلاگ!

روزانه به طور متوسط حدود هفتاد نفر از این وبلاگ بازدید می کنند.امیدوارم کسانی که باسرچ کردن مطلب خاصی سر از این وبلاگ در میاورند،دست خالی برنگردند کسانی هم که خوانندگان دائمی این وبلاگ  هستند نیز دست خالی برنگردند.راستش اما من هیچ تصور وتلقی خاصی از شخصیت ها وروحیات شما ندارم.در طول عمر هشت ساله ی این وبلاگ هم تاالان نشده که کسی بگوید از نوشته های شما خوشم آمد ودوست دارم شما را ببینم! والبته چه بهتر! چون مجبور بودم جواب رد بدهم واحتمالن دل یک نفر دیگر هم به دل هزاران نفری که شکسته ام اضافه تر می شد! علی ایّ حال،ای شماهایی که نمی شناسم تان ای کسانی نمی شناسیدم نمی دانم انگیزه ی شما از خواندن این وبلاگ چیست؟راستش تازگی ها خودم هم نمی دانم که انگیزه ی خودم هم از وبلاگ نویسی چیست؟فقط همین را می دانم که جهان مجازی، جهانی بسیار بی رحم است.اگر روزی ننویسی، کسی حتا پیدا نمی شود که بپرسد هی فلانی خرت به چند؟پس تا شما نمی پرسید،پس تا من دلم می خواهد که بنویسم، می نویسم.

پ.ن: این روزها همان وسوسه ی قدیمی بسیار سرآغم می اید که خط های تلفنم را آف کنم ،کتاب ها و وسایل زندگی ام را بردارم بروم روستایی دورافتاده در جایی کنار کوه یا جنگل یا دشت گل های آفتاب گردان، خانه ای کوچک با پرچین و ایوان وحیاطی پراز گل وسیزی ومرغ وخروس وسگ گربه...بروم زندگی کنم...زندگی

نویسنده : اسکلت : ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

ترجمه ی شعر پرنده ی آبی (Bluebird )از چارلز بوکوفسکی(Charles Bukowski)

هنری چارلز بوکوفسکی،( Henry Charles Bukowski) شاعرونویسنده ی بزرگ امریکایی،زاده شده به سال1920 و از جهان رفته به سال 1994 است.از او 6 رمان و هزاران شعر وداستان کوتاه باقی مانده است.از جمله کتاب های او که به فارسی ترجمه شده می توان به کتاب های عامه پسند،هالیوود،دختری با دامن کوتاه و ناخدابرای نهار بیرون رفته اشاره کرد.بر سنگ گورش جمله ای دو واژه ای، نقش بسته است: تلاش نکنید(don’t try) . همسر او، لیندا، در مصاحبه ای به سال 2005 ، در توضیح این نوشته می گوید: معنای آن این است که اگر شما تمام وقت خود را صرف تلاش برای چیزی بکنید،کاری انجام نداده اید و فقط تلاش کرده اید..پس وقت خود را صرف تلاش کردن نکنید.تنها آن را انجام بدهید(احتمالن جمله ی مشهور فیلم ماتریکس هم از این جمله الهام گرفته شده است جایی که مورفیوس برای تشویق نیو به پرواز از پشت بام یک آسمان خراش به او می گوید: فکر نکن که می تونی انجامش بدی.فقط انجامش بده)

(توضیح:تمام حقوق این ترجمه برای مترجم محفوظ است)

 

(شعر" پرنده ی آبی" از مجموعه ی"آخرین شب اشعار زمین" منتشر شده به سال 1992)

 

توی  قلبم، یه پرنده اس: آبی

که می خواد از اون جا بیرون بپره

من ولی خعلی  بهش سخت می گیرم

میگمش: اون جا بمون.

من به هیچ کسی اجازه نمی دم ببینتت.

 

یه پرنده اس با پرای آبی،

که می خواد از تو دلم فرار کنه

امّا من به ضرب ویسکی وسیگار، می فرستمش پایین

امّا جنده ها و مشروب فروشا

 یا سوپرمارکتیا

نمی دونن هیشوخت : که پرنده، اون جاس.

 

تو دل من یه پرنده اس: آبی

که دلش می خواد از اون بیرون بیاد

امّا من خیلی بهش سخت می گیرم

میگمش: اونجا بمون.   نکنه می خوای منو خراب کنی؟

یا که افتضاح کاری بکنی؟

یا به بازار کتابام تو اروپا ، صدمه وارد بکنی؟

 

توی قلبم یه پرنده اس با پرای آبی

که می خواد بیرون بیاد

امّا من زرنگتر از این حرفام،

چون فقط بعضی شبا، می زارم که در بیاد

وقتی که همه خوابن.

میگمش: من می دونم که اونجایی،

خیلی خب غصّه نخور.

بعد، برش می گردونم

امّا اون توی دلم یه ذرّه آواز می خونه

البته نزاشته ام پرنده کلّن بمیره

بعدشم باهم میگیریم می خوابیم

طبق یک قرار پنهونی که با هم گذاشته ایم

و اینم اون قده خوب وعالی هس،

که بتونه اشکای یه مردی رو در بیاره

من ولی گریه نمی کنم... شما چطور؟

 

Bluebird by  Charles Bukowski

there's a bluebird in my heart that
wants to get out
but I'm too tough for him,
I say, stay in there, I'm not going
to let anybody see
you.


there's a bluebird in my heart that
wants to get out
but I pour whiskey on him and inhale
cigarette smoke
and the whores and the bartenders
and the grocery clerks
never know that
he's
in there.

there's a bluebird in my heart that
wants to get out
but I'm too tough for him,
I say,
stay down, do you want to mess
me up?
you want to screw up the
works?
you want to blow my book sales in
Europe?
there's a bluebird in my heart that


wants to get out
but I'm too clever, I only let him out
at night sometimes
when everybody's asleep.
I say, I know that you're there,
so don't be
sad.
then I put him back,
but he's singing a little
in there, I haven't quite let him
die
and we sleep together like
that
with our
secret pact
and it's nice enough to
make a man
weep, but I don't
weep, do
you?

 

برای بیش خوانی:

1-

  http://1pezeshk.com/archives/2012/01/charles-bukowskis-blue-bird.html    

(در این نشانی اینترنتی،-یک پزشک- ترجمه ی ناقصی از این شعر،ویدئوی انیمیشنی ساخته شده براساس شعر و نیز ویدیوی خوانش آن به وسیله ی خود بوکوفسکی،موجود است)

2-

http://allpoetry.com/poem/8509539-Bluebird-by-Charles_Bukowski  

 

3--http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2_%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C

4-

http://en.wikipedia.org/wiki/Charles_Bukowski

نویسنده : اسکلت : ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آشوینی، فِلِرتیشیای من...

آشوینی، با اون ساری های رنگین کمونی اش چه قدر ناز می شد.مخصوصن وختی که یه دونه از اون خال طلایی ها رو می چسبوند روی پیشونی اش و موهای مشکی اش رو چتری می کرد می ریخت روی پیشونی اش.قدّ کوتاهی داشت اونقده که بش می گفتم فِلِرتیشیا هر چند خودش نمی دونست فلرتیشیا کیه؟ همیشه بش می گفتم: 

کوچک،زیباست         small is beautiful              

 اولین بار که دیدمش ازش پرسیدم:

-what does mean ashwini?

-star

-which star?

-any star

(-آشوینی یعنی چی؟  -یعنی ستاره  - کدوم ستاره؟  -هر ستاره ای)

بش گفتم سوار موتورم می شی برسونمت؟ دستاشو به حالت شرمنده ترسیده ای تکون داد وگفت: گفت نه. از هم کلاسی هاش می ترسید.قدّ من از اون یه کم بلند تر بود اما خوب من گالیوراً ، پدر معنوی اش بودم.دلم غنج می رفت که بغلش کنم وفتی که باهام دست می داد ودستای کوچیکش توی دستای کوچیک من گم می شد.چقدر دلم خواست که باهاش توی جشن فارغ التحصیلی برقصم اما نمی دونم چرا پیداش نشد اون روز و دیگه هیچ وقت هم ندیدمش.یه وقتی هم یکی از دوستان یه تیکه از مکالمه ی من اون رو با موبایلش ضبط کرده بود اونجایی که به شوخی بش می گم: آشوینی تو قلب منو شیکستی! بعدش اون...آخ آخ آخ که بعدش یادم نیس چیکار می کنه... فیلمه هم که پاک شده...

بعضی وختا فکر می کنم که کودکیام ، مستقیم پرتاب می شن توی زندگی العانم.عین فلرتیشیا که عاشقش بودم وحالا شاید عاشق آشوینی شده بودم چون که خیلی شبیه فلرتیشیا بود.به نظرم می رسید که فلرتیشیا به طوری قایمکی،عاشق گالیور بود اما خب عشق شون ممنوعه بود.تصور کن که گالیور می خواست اونو ببوسدش خب معلومه که قورتش می داد.اینه که می خوام بگم انگار همیشه عشق های من ممنوعه بودند.من همیشه از دست دادم هیچ وقت به دست نیاوردم.

...

...

...

حالا از ما که گذشت کاش آشوینی، گالیور خودش رو پیدا کرده باشه...

نویسنده : اسکلت : ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

گفتم، نمی خواهم نمی خواهم که بمیرند...

بعد، سه شاخه گل ورمی دارم یه ضبط می بندم به پشتم جای اسلحه که ازش a different drum پیتر گابریل بلند پخش بشه.هی طنین آخرین وسوسه ی مسیح ، پخش بشه توی هوا عین یه دعوت الهی ...

توی فضایی که پر از گرد وغبار عبور تانک هاس، برسم به یه سرباز امریکاییه یکی از گل ها رو بدم بهش، چش بندازم توی چشماشو و با یه لبخند روی لبهام، بش بگم :

گو بک هوم پلیز!

بعد، اون اسلحه شو بندازه زمین و برگرده به سمت تانکش....

بعد پرچم ایرانو ببرم بالا برم به سمت سرباز خودی ها، راهو برام واکنند عین یه تونل انسانی از وسط شون رد شم از یکی از گلها هی گلبرگاشو بچینم بزارم توی دستاشون..

بعد ، تا یه جایی بدرقه ام کنند وبعدش تنها راه بیفتم به سمت کوچه ی اختر با یه گل سرخ توی دستام...

نویسنده : اسکلت : ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

بروم تا سوریه... بروم تا عصرِ عُسرتِ انسان...

بروم حُمص از کوچه های  ویرانش بگذرم و به هرتانکی که رسیدم  یه پنجره ی یک متری هدیه  دهم تا آنهایی که آن داخلند دنیارا وسیع تر ببینند شایدکه وقت شلیک، دست شان کمی بلرزد...
بروم دمشق از بازارهای هنوز پاربرجایش بگذرم و به مسجدی برسم که مناره هایش سردر گوش ابرها الله اکبر را زمزمه می کنند.بروم آن بالا وازفراز گلدسته اش فریاد بزنم: ای شهر شهر باستانی تو خود خبر نداری که تنها همدم قافیه ی عشق بوده ای  در دیاری فرسنگ ها دور از تو که مردمانش به زبان دیگری حرف می زنند
بروم روستایی کنار حُما و کوچه های ویرانش را ببینم جنازه های سربریده اش را ببینم کودکانی که حتا یتیم نخواهند شد را ببینم و...همانجا بمیرم

نویسنده : اسکلت : ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم