شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

رونمایی از یک غزل قدیمی

  این شعر را حدودهای سال 75 ساخته بودم!چند روز پیش به خاطرم آمد البته این کاملش نیست چون حافظه ام ابیات را درست به یاد نمی آورد .اگر روزی گذرم به خانه ی مادری افتاد،پیدایش می کنم وباز می نویسمش.باقی بقای تان.

آن قدر شیشه دل ونازک و گل پیرهنی،

که اگر دست زنم بر تن تو، می شکنی

چشم های تو، لطیفند وظریفند وحریف:

آسمان را به نگاهی به زمین می فکنی!

گر صدایت بزنم ای گل من، سخت خطاست

گل نبودست بدین خوبی و نازک بدنی!

من همان گرگ پریشان شده ی دیوانه

تو همان آهوی خوش بخت که صیّاد منی

حرف هایی که قدیمی شده را گویم باز:

گلرخی!سبزخطی!سروقدی!سیم تنی!

آخرش می روی ومی رود از خاطرتو

که بت ساخته پرداخته ی شعر منی!

 

نویسنده : اسکلت : ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم