شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

راه در رو نداره این دنیا؟

نه که در رو نداشته باشه ها

خب عآخه دنیا مثل شهری یه که

اتوباناش همیشه بن بست اند

اتوبوساش میرن به هیچ کجا

آدماش هم که روزها خوابن

شبا با جی افا وبی افاشون

میزنن تا برن امومزاده

عاشق هم دیگه میشن اون جا

اون قده عشق شون بزرگ می شه

که میشه گنده عین خدا

جای هرچی بشر رو می گیره

بعدشم که می شن زن و شوهر،

بس که نزدیک هم دیگه می شن،

خفه می شن تو تخت خواباشون

راه در رو نداره این دنیا

چون که دنیا خودش خودِ راهه

کوچه ای که سرش زدن: بن بست

اما هیچ راه دیگه ای نداره

عشق من راه در رو ِ من بود

که می شد از میون آغوش اش

گاه گوشی یواشکی در رفت

زد و گم شد میون هیچ کجا

حالا اون نیست ومن می خام که بشم

عاشق دختری که تبّتی یه

بعدشم دوتّایی بریم بالا

عآخه افسانه ها می گن اون جا،

هشت هزار متر زیر قله ی اورست،

راهیه...راه در رو ِ دنیا...

 

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

خاکستر ِ آب بر آب های خاکستری...

گریان ، من بودم
در میانه ی دشتی که در محاصره ی ابرهایی بود،
آبستن کوره های آدم سوزی

گریان، تو بودی
نشسته کنار اجاقی یائسه
به کلبه ای ویران در انتهای جهان.

گریان، خدایانی بودند
نشسته به سوگ فرزندانی
که خود سر بریده بودند.

خندان،نوزادی بود که تو سرپیچان از فرمان خدایان،
بر زورقی نهاده بودی
-   روان به سمت کوره های آدم سوزی –

نویسنده : اسکلت : ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

از عمر من فقط یک چهارشنبه ی بی لبخند مانده است...

مثلا سه شنبه باشد و چهل ساله باکره،موهای جوگندمی اش را به خیابان ببرد و بایستد کنار یک دکه روزنامه فروشی و تمام تیترهای درشت روزنامه ها را بلند بلند برای مردم بخواند وبعدش از جوانک مشهدی دکه دار،یک سیگار اسی مشکی طرح جگر سرطانی بخرد وبه تمام دخترکان آدامس فروش سرچارراه،یک نخ بدهد که دود هوا کنند وبعدش ارسطووار راه بیفتد کنار سه چارفنچ دبیرستانی وحکمت مشاء را با تغلّظ گلو برای شان زمزمه کند انگار که میم مودب پور است یا ر.اعتمادی یافوقش پرویزقاضی سعید وبعدش شفاعت یک شاخ نبات لنگ وپاچه ای را بکند از محتسبانی که سر فلکه ی دوم صادقیّه، شرع را به متراژ یک چلوار تبرّج دقیق حساب می کنند و بعدش برود تا انقلاب تاآزادی تا خیابان جمهوری اسلامی که در تصرف عُدوانی ِبله شرقی نه غربی،بر سام پهلوان،نام کره ای سونگ گذاشته و اکنون می شود که از پس زایش مدفوعی چهل ساله،این باکره ی مخنثّ می تواند از جغرافیا یک عالمه تاریخ در بیاورد...مبارکش باشد...باقی به بقایی شان که ثمره ی زندگی اش ششدانگ مشاع از یک باب حکمت مشاء نبش خانه ی اسفندیار بی چشم وپاشنه است.نقطه.ته خط خبری نیست جز خونی که حاصل ازاله ی بکارت یک آلت تناسلی مردانه بود در حمامی در هتلی در شهری که دوراز جغرافیای تاریخی ست...

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

تمام روزها سه شنبه بودند و تو قرار بود چهارشنبه بیایی...

تمام روزها سه شنبه بودند و تو قرار بود چهارشنبه بیایی...

خانه ها مقدس بودند

جایی برای ما نبود

ما در خیابان ها بالغ می شدیم

در ایستگاه های اتوبوس عاشق می شدیم

و کودکان مان را در کوچه های بن بست به دنیا می آوردیم

پدران مان سر از سجاده ها بر نمی داشتند

ومادران مان پنهانی به آرمان های شان خیانت می کردند

مابه امید باختن آمده بودیم

کم نبودیم اما تنها بودیم

دود سیگار را به چشم دختر همسایه می دادیم

و چشم های خودمان در تصرف عدوانی اشک ها بود

من، ما نمی شد. ما در من گم بود

من در ایستگاه اتوبوس انگشتانم را ارضا می کردم

که مادرم سر رسید و برایم زنی آورد

که هنوز به دنیا نیامده بود

زن را گرفتم بوسیدم وکنجی نهادم تا لگد نخورد

زن،آیه ی مقدس نان از لای ران هایش جاری بود

زن،در من به دنیا می آمد

زن، من بود .من، ما بود

و ما هنوز به دنیا نیامده بود

تمام روزها سه شنبه بودند

دنیا مقدس بود

و هنوز در هیچ کجا جایی برای ما نبود...

و هنوز در هیچ جا جایی برای ما نبود...

و هنوز در هیچ کجا جایی برای ما نبود...

نویسنده : اسکلت : ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

*تنهایی های دونفره...*

دو دست مرد را محکم به سمت پایین کشید بعد یک دستش را ول کرد وبه چهره ی مرد سیلی زد.مرد،نگاهی از سر خشم به او کرد اما واکنش خشونت آمیزی انجام نداد تنها رویش را برگرداند وخواست دستش را آزاد کند اما زن نگذاشت.جسورتر شد مشتی به سینه ی مرد کوبید وداد زد:

 دیوونم کردی لعنتی چی از جونم می خوای؟حالا دیگه مزه ی دخترکای سینه سفت زیرزبونته؟ میری با اون لکاته ی جنده می خوابی؟از من سیر شدی؟ پیرشدم؟ سینه هام شل شدن؟موهام سفید شدن؟چرا چیزی نمی گی؟چرامنو نمی بوسی؟چرابامن نمی خوابی ؟خودت می دونی که من همین جوری اش هم اندامم ازدخترای چهارده ساله روفُرم تره جوابمو بده چرا خفه شدی کثافت بی شعور؟ سگ پدر  جنده باز بی پدرومادر قرمساق دیوث بی همه چیزِ کتابخون مادربه خطای حرومزاده ی بی اصل ونسب...

مرد تنهاسکوت کرده بود.انگارچیزی نمی شنید انگار چیزی نمی دید.موهای جوگندمی مرد را گرفت ومحکم کشید.دردی در چهره اش پیچید اما باز چیزی نگفت.جرّی تر شد و دستش را به لای پاهای مرد برد وبیضه های مردرا محکم فشارداد.مرد،فریادی کشید ونوک سینه های زن را نیشگون محکمی گرفت.زن،چیغی کشید وبیضه ها را رها کرد.مرد،چهره اش سرخ شده بود.نفسی عمیق کشید و باصدایی غرّان،گفت: دوستت ندارم اینو بفهم...
زن،جیغ-ناله ای کشید.دستش را به گلوی مرد برد وداد زد: منو بزن لعنتی ..بزن منو...

نویسنده : اسکلت : ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

خانه ی دوست کجاست؟

وسط تمشکزار وتوت فرنگی های وحشی، خوب که بگردی یه دخترکوچولو رو می بینی که داره با توت فرنگی ها لپاشو سرخ می کنه.می ری جولو وازش می پرسی :

دختر کوچولو تو می دونی که راه خونه ی دوست کودوم طرفه؟

 بهت نگاه می کنه بعد یه تیکه از توت رو به لبهات می کشه و به بالای درخت اشاره می کنه.بالای درخت یه پسربچه رو می بینی که داره یه جوجه رو بر می گردونه توی لونه اش بعد بهت میگه:

 راست شیکمتو بگیر برو جلو، می رسی به یه خونه که پشت شو به خونه ی روبرویی اش کرده.یه دختره اونجاس اسمش گل بانو هس. اگه ازش بپرسی خونه ی دوست کجاست،دستت رو می گیره می شونتت روی مبل بعد ازت می پرسه:راستی توی راه که میومدی،زندگی رو ندیدی؟

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم