شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

همین جوری عش ش قم کیشیده یه اسب باشم!

دوس دارم یه اسب باشم؛جولوم یه دشت باشه قدد هرچی که برم تموم نشه.هی پی تی کو پی تی کو  چارنل یالای مادیون کشمو توی هوا تکون بدم وبرم و برم و بازم برم. اون وختش یه روزی بی هوا بخورم به پست یه سرخ پوس که اسمش همونی باشه  که من می خوام و میگم:گم در باد. بعدنش طنابشو پرت کنه طرفمو گردنمو بگیره،هی واسه اش ناز کنم رامش نشم.بعدش از توی دسسای زخم وزیلیش یه دونه قند بگیره جلوی دماغم و مسسم کنه و یه چیزی توی گوشام زمزمه کنه من فقط آآآشق تن زخمی صداش بشم.آخه من یه اسبم یه اسب لامصب بی صاب که زبون هیشکیو نمی فهمه الا زبون یه کمند و یه حبه قند.بعدش بپره روم بی زین و بی مهمیز یالامو توی دساش بگیره وتوی هوا جیغ بزنه: هی ها هی ها بی ررری ها بی ررری ها بی ررری ها ها . چم دونم چه میگه این سرخه .من که یه اسبم و زبون آدمیزاد که حالیم نیس.گاسم منزورش اینه که بزن برین اسب من تا اونجایی که هیش اسب دیگه ای نرفته .بعدش بریم وبریم  وبازم بریم اونقدر که توی افق گورمونو گم کنیم.

نویسنده : اسکلت : ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تریلوژی پریولوژی تین ایجریانه ی سی وهفت ساله گی!

پری دریایی:

ته     دریا  ، کنار   یه    دریچه        داره  موهاشو می بنده  پریچه

حواسش نیس که یه ماهی کوچولو       تو فکره: بی پریچه دریا هیچه

پری جنگلی:

غروب،جنگل که زرق وبرق داره،    و خورشیدگوشه چشم بر شرق داره،

پری مشغول  این فکره که دنیاش ،    با   دنیای آدمها     فرق        داره

پری زمینی:

همیشه   آخر   قصه  همینه :      پری، رو اسب شاهزاده می شینه

ولی یک جای کارایراد داره:      یه عاشق  که فقیره  ،  رو زمینه

 

برگردان عنوان:سه گانه ی نوجوانانه ی سی و هفت سالگی در باب پری شناسی

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

چند اپیزود از مرگ یا سیاحت شمال!

اپیزود اول: 16 تیر ماه 83

تلفن مغازه زنگ می زند/می خورد گوشی را برمی دارم . خواهر علی ست . از میانه ی هق هق وکلمات بریده بریده اش می شنوم که: علی رفت. دوستی قدیمی از مهاجرین جنگ؛ با برادری که در سینما رکس در آتش جزغاله  شده وپدری که در غربت به خاک رفته است نامش: ماندنی وبرادرناتنی دیگری خسرونام که او هم چندی ست همراه بادها رفته.چند ماهی ست که خبری از او ندارم چرا که راهی را رفته است که بیش تر جوانان آن مرزو بوم رفته اند و در هر کوی وبرزنی ، گاهی حجله ای چراغانی می کنند از برای شان.علت مرگ: تزریق مواد مخدر.اور دوز. پتروشیمی به خاطر اعتیاد اخراجش کرده و حالا با مادر زندگی می کند و هرروز چیزی از وسایل خانه کم می شود.دست به دامانم می شود کمککی می کنم اما وقت جدایی رسیده است.بیشتر می خواهد.نامه ای به مقامات می نویسم و چندی بعد می برندشان تحت پوشش . از دولتی سر برادری که در جوانی جزغاله شده است.حالا مستمری ای دارند بخور و بکش ونمیری.راه خودم را می روم که راه مان جداست ودیگر نمی بینمش تا زمان تماس خواهر.غریب دارد به خاک می رود. هیچ دوستی نیامده.خویشی هم ندارند در این شهر. مادرش فریاد بر می دارد وخواهر هم می نالد بنا به وظیفه ی خواهری.اما خوب می دانم که خون جگری خورده از دست اعتیاد برادر.شب قبلش با هم به بیمارستان رفته بودند . علی همان جا گفته بود: این بار یا ترک می کنم یا می میرم .فضای مراسم آن چنان غربت آلوده است که  بالاخره تاب نمی آورم و بغضم  می شکند .بقیه ساکت می شوند.تنها خواهر،باصدای بلند،حسرت اشک ریختن های مرا می خورد.

اپیزود دوم: چندم تیرماه 84

راهی مغازه ام .تاکسی ها فقط زن سوار می کنند. پیاده به راه می افتم.چشمم به دو جوان می افتد که اعلامیه ی ترحیم کسی را به دیوار مدرسه ای می چسبانند.نگاهکی می کنم طبق عادت.همان ادبیات همیشگی در اعلامیه های مرگ: مرگ مرگ.اغلب جوان،علت مرگ: تقابل انسان وآهن.به راه می افتم کنار بریدگی بولوار می ایستم به امید یک تاکسی، که صدای مهیب برخورد آهن و انسان ولاستیک و آسفالت بلند می شود.سر که بر می گردانم جوانکی را چرخ زنان در آسمان می بینم که جاذبه ی زمین فرا می خواندش .با سر به زمین می خورد.آخرین نگاهش مستقیم در نگاه من است.سرش می ترکد وتکه های مغزش زمین گرم خیابان را خون-فرش می کنند.بالای سرش می روم.نصف سر ندارد . چشمانش هنوز مرا می نگرند.می بندمشان.و ناامیدانه نبضش را می گیرم.جماعت گرد می آیند.چند دقیقه که ازشلوغی می گذرد یکی از زنان همسایه مان را می بینم که از دور زنجموره کنان وبه سر زنان از راه می رسد.با شگفتی جنازه را می نگرم.پسر نوجوان همسایه است.تا یک ماه گوشت نمی توانم خورد.

اپیزود سوم: چندم مهرماه 86

بامجید راهی اصفهانیم تا که عصر به کنسرت شجریان برسیم.از شیرازمی گذریم و گرم سرعت و صحبتیم که سر پیچی تند،اختیار فرمان از دستش خارج می شود.باقی ماجرا چنان شتاب ناک پیش آمده است که تنها پرهیبی چند میلیون ثانیه ای از آن به خاطرم مانده است.تنها یادم می اید که توانستم نهیبش بزنم: مجییید

بقیه ی ماجرا را از زبان راننده ای که پشت سر مان بود می شنویم: ماشین دور خودش چرخ می زند چرخ عقب کنده می شود ماشین از جاده خارج می شود سطح جاده از سطح زمین یکی دومتری بلندتراست. پرت می شویم و در هوا چرخ می زنیم و چرخ می زنیم و چرخ می زنیم و چرخ می زنیم و چرخ می زنیم و راست بر زمین فرود می آییم.ثانیه ای می گذرد سرم را به سمت مجید برمی گردانم.مجید سالمی؟ سالمم.از ماشین بیرون می آییم.زنده ایم.معجزه آسا.مدیون کمربندیم وستون های محکم سمند که اگر نبودند نبودیم.چون پدر.ما به مرگ ،جاخالی داده ایم...لقش...می نشینیم وتا جرثقیل از راه برسد،بساط چایی خود را به راه می اندازیم.

اپیزود چهارم: 29 آبان 89

صبح زود است و با شیرینی خاطره ی پریشب عروسی دوستی،از زنجان راهی تهرانم،که موبایلم زنگ    می زند/می خورد.همیشه لعنت کرده ام این تماس های اول صبح را که جزحامل پیام ها وخبرهای بد نیستند. حمید و روح الله وقت رانندگی شبانه در جاده ای پرت،به پایین پرت شده اند.کسی نمی داند در آخرین ساعات چه بر آنان گذشته است اما هر چه هست از زمان سانحه تا هنگام یافتن اجسادشان،چند ساعتی طول کشیده است. حکایت رفاقت ربع قرنه باحمید حکایت غریبی ست.کسی که زندگی را جدی نگرفت ومرگ را هم.روز مرگ پدر سر تشییع جنازه با ما گفت وخندید و حتا نهیبی به عمه زد که: زاری ممنوع.خوش بود واهل سفر وسر آخر هم جانش راپای یکی از همین سفرهاگذاشت.یک بار بیش تر به خوابم نیامده برایش گریه هم نکرده ام و شماتت شده ام که چرا چیزی از او نمی نویسم و به سوگش نمی گریم و نمی دانند که گاهی در این اندیشه ام که این بار که برگردم به فسا ، به او پیشنهاد یک سفردوتایی بکنم عین همانی که ماه رمضان رفتیم شمال و در هر شهری، بیش تر از دوساعت نماندیم!

اپیزود پنجم: جمعه 25 شهریور 90

خبر شکیب را هم می دهند.رفته کمی بخوابد صدایش زده اند برای شام و پاسخ نداده است.بالای سرش رفته اند . ایست قلبی کرده است.چاره کرده اند اما بی چاره مانده اند از علت کار و رفته است که برود این راه  بی بازگشت را. پدر،سالها پیش ازافغانستان به ایران مهاجرت کرده است ودر این شهر کوچک به طبابت روزگار می گذراند.شکیب زاده ی ایران است.خودش را ایرانی می داند.در چهره ی جذاب و سبزی چشمانش هم نشانی از افغان بودن نیست.از اندی سال پیش اما به ضرب دگنک خانواده را می خواهند از ایران بیرون کنند.به هر دری می زند که  بماند.از کشور آباواجدادی اش تنفر دارد.مانده است در این ناکجا وآشفته وغریب مانده است.شبی بی خبر از اوضاع درونی اش از اوضاع بیرونی افغانستان می پرسم.روی ترش می کند و چهره برمی گرداند انگار که دشنامش داده باشم و زان پس بامن سرگرانی می کند.چندباری می بینمش .باری هم مهمان خانه ام به تهران است وخبرش را از دور دارم که چه می کند در این چهارراهی که از هر طرف بن بست است و آخرش می شود همان که قرار است بشود.جنازه اش رادر ایران به خاک می سپرند.شکیبایی اش در خاک می آرامد.آن چشم های سبز دیگر دل هیچ دخترکی را نخواهند لرزاند.

اپیزود آخرم: جمعه اول مهر 90

زده ام به صحرای کربلای حسین بن علی: گوش به نینوای حسین علیزاده!

اپیزود مابعد اول: 16 تیرماه 90

گاهی توبه می کنم وبه قبرستان می روم . زیارت اهل قبور.از سر قبر حمید برگشته ام.هنوزحمید نمرده است.چه می دانم... شاید در گذشت سالیان بمیرد اما تنها این را می دانم که شاید در خاطرها بمیرد اما تا رد مجسمه هایی را که ساخته در شهر می توان یافت،حمید هرگز نخواهدمرد . دربدر دنبال قبر علی می گردم.حتا سالش هم دقیق خاطرم نیست.هشتاد سه یا هشتادوچهار.با کمک علی دیگری پیدایش می کنم: تاریخ مرگ: 16 تیرماه 1383.خشکم می زند.تولد هفت سالگی مرگش است.عصر پنج شنبه است و رضوانیه شلوغ.از خاکی که به سنگ نشسته معلوم است که خانواده از سالگرد بی خبرند.آبی می جویم وبرمزارش می افشانم و فاتحه ای از سر اندوه.علی مرده است.

توضیح: سیاحت غرب مال کس دیگری ست چونان شرق.شمال،مال من جنوبی ست

نویسنده : اسکلت : ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم