شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

داستانی واقعی و مسئله ای به نام تراژدی اخلاقی

 

سرعتم زیاد نبود اما قمری گیج چنان به سرعت از حاشیه ی چمن بزرگراه بیرون پرید و به کلاه کاسکتم برخورد کرد که تیزی قاب پلاستیکی کلاه، تنش رو درید و افتاد روی زمین. یه کم منحرف شدم ولی سریع موتور رو کنترل کردم اما نتونستم که برگردم و به دادش برسم راستشم  بااین سرعتی که بهم خورد فکر نکنم جون سالم به در باشه البته فکر می کنم اگه کلاه کاسکت سرم نبود احتمالا مقتول من بودم ، مخصوصا توی بزرگراهی که ماشین ها کمتر از هشتاد کیلومتر حرکت نمی کنند.خوب واسه منی که قتل یه حیوون کمتر از قتل یه آدم نیس،احساس خود قاتل پنداری، عذاب وجدان کمی به همراه خودش نمی یاره...احساس یه خرچنگ زنده رو دارم که توی آب جوش انداختنش تا بره توی حلقوم آدم ها...

پس از تحریر: مسئله ی اخلاقی مهم تر اینه که الان چرا برنگشتم تا سرش رو ببرم تا زیاد زجر نکشه بعد ببرمش خونه گوشتش رو بزارم روی گریل ایتالیایی ام و بفرستمش یه هضم رابع.هرچند که فکر کنم خیلی اهانت میشه به مقدسات دوستان تهرانی ام که چرا یاکریم رو...!!!

 

نویسنده : اسکلت : ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ستاره سوزان...

دیشب ستاره سوزانی بود نازنین

باز هم به آخرین مترو شب نرسیدم

زیر پل زود گذر

کنار جای خالی ات نشستم و

خاطراتت را یکی یکی آتش زدم

ستارگان هنوز خط می خوردند و

عاشقان به نیمکت ها نمی رسیدند

محو سوسو های بی سو شدم و

ناله رود رود پل...

نویسنده : اسکلت : ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

پرتاب از پست پیشین...

ما برای وصل کردن آمده بودیم و خود منفصل از تمام جهان بودیم.این گونه بودیم که تنها از دیگران اجازت یافتیم تا به حال خویش زارزار بخندیم.تمام قصه همین بود.

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت,

وان نفسی که بی خودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای،

وان نفسی که بی خودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که باخودی،بسته ی ابر غصه‌ای

 وان نفسی که بی خودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی ، یار کناره می‌کند

  وان نفسی که بی خودی باده یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای,

وان نفسی که بی خودی، دی چو بهار آیدت

جمله ی  بی‌قراری ات از طلب قرار تست ,

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جمله ی ناگوارشت از طلب گوارش است,

ترک گوارش ار کنی،  زهر گوار آیدت

جمله  ی بی‌مرادی ات از طلب مراد تست ,

ور نه همه مرادها هم چو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی,

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد,

از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

نویسنده : اسکلت : ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم