شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

خر احمق نفهم روبه مزاج ! لطفا بامن ازدواج کن!

  ازدواج، رجوع به یک بنگاه کاریابی زودبازده اقتصادی کوچک است زمانی که شما به یک آشپزنیاز پیدا می کنید و در همان لحظه شخصی از راه می رسد که  نیازمند یک راننده ی شخصی ست.اما سوءتفاهم بزرگ ، از نحوه ی تقسیم سهم هم خوابگی های شبانه آغاز می شود؛ زمانی که هر یک ازطرفین،براین عقیده اند که سهام مشارکت شان در این قضیه بیشتر است.

از سری یادداشت های یک اقتصاددان مجرد متوفی.

پس از تحریر: وصیت فرد مذکور به دارنده ی این وبلاگ ،سیستم اقتصادی کم بده همیشه بده است.که ما نیز برآنیم که به این توصیه عمل کنیم.پس اگر یک ساعت دیگر به روز شدیم خیلی ناراحت نشوید.

 

نویسنده : اسکلت : ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

((این یک نامه ی عاشقانه نیست) ، یا ((مرثیه ای عاشقانه درستایش خنده)) یا...

بازخوانی یک نوشته ی قدیمی.خواهش مند است با صدای بلند خوانده شود.ضمنن هرگونه هم دردی با نویسنده بزرگ ترین اشتباه خواهدبود.

 ((این یک نامه ی عاشقانه نیست) ،   یا

((مرثیه ای عاشقانه درستایش خنده))      یا

 ((نقدی پست مدرنیستی برداستان love story))

این یک نامه ی عاشقانه نیست.تصویر آن چپق یادت هست که زیرآن نوشته بود((این یک چپق نیست))،...قسم حضرت عباس را باورکنیم یا خودخروس را....

سلام...هی نامه های گم شده ی عاشقانه ...کلماتی که روزی میگریستید وزمانی لب خند می زدیدوحالا می خندید قاه قاه قاه...

سلام ای((سلامی به پاکی ی باران،به زلال آبشاران،به وسعت دشت های دوردست،سلام ای  قلب تیر خورده ی وسط نامه که باخودکارقرمز زیرت نوشته اند:

اگردیدی تو را کردم فراموش   بدان شمع وجودم گشته خاموش))

سلام ای:

تو می گی نامه نوشتی نرسیده      ازتویک خط یانشون هیشکی ندیده

منم امشب واسه تونامه نوشتم       اما  اشکام  همه  رو نامه   چکیده

سلام ای آخرین سطرنامه:

اگرلب خند زدی برخط زشتم  بدان این نامه را تندتند نوشتم

[دربرخی نسخ، مصرع دوم بدین گونه آمده است:به قرآن مجید تندتندنوشتم]

نه...! نمی توانم جدی باشم.سمت دیگر کجاست؟؟؟

سمت دیگر،سینما،love story،دخترفقیر وپسر پول دار وبلعکس وجماعت روبرو هم غرق عوالم ملکوتی،فنا فی الله ،درگیرحل مسئله ای ژرف اند: 

       عشق بهتر است یا ثروت.

-   به کجای این شب تیره بیاویزم قبای خنده ی خودرا-

نمی نویسم سلام تا بدرودی هم نباشد،سلام...نرفته بودی اماداری می آیی.((رفتن)) دارد می آیدکه ((آمدن))بیایدبنشیندسرجایش.((داری می آیی))،دارد از راه می آیدکه شعرشودنامه های عاشقانه شود((داری می رسی ازراه))،که دارد می رسدازراه ،دل ودستم می لرزدوگونه هایم به یاد شرم دخترکان راهبه می افتد.رنگ انار باآمدنت که آمده، می آیدبه چهره ام.

وآن وقت ها که می رود.آن وقت ها که :

((گاهی جهان چنان ناگزیر است که کفشی تنگ.)) [داریوش مهبودی]

آن وقت ها که پرسه می زندپرسه درکوچه های حوصله هایی که گم شده.وآن وقت هاکه فرصتی نیست تاکفش راازپای درآوری وتن به خنکای شوخ چشمه ای بسپاری...چشمه...چشمه...یادگارخاطره دوردست کوه...و آن وقت های دیگر...آن وقت های دیگر...

تردیدنوشتن دارم.تردیدگفتن به زبان نیامده ها،دوستت دارم ها.

دوردست ها همیشه مقدسند ودست نیافتنی به هم که می رسیم، نه ازتاک، نشان می ماند ونه ازتاک نشان.هم ازاین روست که این نوشته، سال های بعد،سال های سال اسباب خنده خواهد بود.هم برای من هم برای تو،هم برای دیگران...خنده برابتذال.خنده ای راپیش بینی کرده ام آن را ذخیره کن برای سال های دوردست بعداز این...شایدباهم خندیدیم ...شایدتنها.

ازاین شایدها گذرکن وبه یک باید بیندیش...گاه گاهی بخند...صدای توازفاصله های سیمانی به من خواهدرسید.

- سلام ...نمی توانم جدی باشم ...نمی توان جدی نباشم...روح مولانا وایرج میرزا،حافظ وعبید،محتشم وهدایت درمن به رقص امده است.باچه آهنگی؟دینگ دینگ دینگ دینگ ....(به سبک love story اش بخوان)این عشق طبقاتی راباش که از کجاها سر در می آورد.تایتانیک بهانه است.ازهرکجاکه می آیدنتیجه ای یک سان باخودبه همراه می آورد:

عشق بهتراست ازثروت.

قراربوده که یک یای این نوشته love story باشدبه همان شیوه ی چپقی عنوان نامه تصحیح می گردد.این گونه:

((این یک نامه ی عاشقانه نیست))،نیست. یا

این یک ((یانقدی پست مدرنیستی برداستانlove story)) نیست. یا

به عبارت بهتر،مقصودمن ازکعبه وبت خانه تویی تو.غرض عشق است واوصاف کمالش.

سلام...شمارابرای خودطلب نکرده ام که رمز مرگ همین جاست.دیگری رابه خاطرخود دوست داشتن.پله ای درمیانه ی ایثار وابتذال.امااگرتاکنون پاپیش ننهاده ام اسباب شرمندگی برای من است.[خیلی خودم راتحویل می گیرم نه؟؟؟]

نمی نویسم که نوشته باشم عاشقت هستم...نمی نویسم که گفته باشم ((دوستت دارم))که دوست داشتن ازعشق برتراست که نیست.می نویسم که مرابخندی ...کلماتم بزرگ شده انددیگرگریه نمی کنند.

شایدتصوری که من ازشما دارم حاصل سوءتفاهمی بیشترنباشد.هم چنان که هستی مانیز.نیز نمی دانم که شماچه تصویری ازمن درذهن خودمتصورشده ایدهرچه هست شایدهمان هم حاصل یک سوءتفاهم بیشترنباشد.این جمله رابه تصویرت اضافه کن:من[یعنی من نه شما]، نه مجسمه دردم نه دلقک درباروسیرک.تندیس شکستم من شکست گریه وخنده.درعقل وعشق باخته.شکست های گریه خنده دار...حالا شایدحکایت تو ومن است این سوءتفاهم دو جانبه وخنده دار...وضوبگیربرای دورکعت خنده...به چرک می نشیندخنده ...به نوارزخم بندای اش ارببندی...تاخنده مجروح ات به چرک اندرننشیند،رهایش کن...چون ما رهایش کن!!![شاملو]

- به که بخندیم؟... به چه بخندیم؟...

- به اکتاویو پاز می خندیم

 - به پاز؟چرا به او؟آخه کی باخوندن شعرپازخنده اش می گیره؟

ـ ای بابا...ماهمیشه به مستربین ایرانی وخارجی ومیری وعبدی وغیره و ذلک می خندیدیم .اماحالا می خواهیم ساختارشکنی کرده و درعوض به حافظ ومولانا،نیما وشاملو لورکا واکتاویوپازبخندیم.

- بنال تابخندیم!

- ماهیان،آذرخشی درشب تاریک دریا

وپرندگان آذرخشی درشب تاریک جنگل اند.

ο

استخوان های ما نیز

آذرخشی درتاریکی تن ماهستند

آه  جهان به تمامی شبی ست

وزندگی آذرخشی درآن

[ترجمه ی دکترعلی اکبرفرهنگی]

- نمی دونم چراخنده ام نمی گیره؟

- مگرنمی شنوی؟آذرخش می شودخنده در روح چشمه ها.یادگارخاطره ی دوردست کوه؟؟؟

 

بودن یانبودن مسئله این است.نخستین وهمیشگی ترین وآخرین جمله که هرهنرمنددرهرلحظه ی زیستن با آن درگیراست....نه ازبهشت ونه ازدوزخ نمانده خاطره ای .بهشت کجاست جهنم کجاست؟

قیامت آمد ورفت.آن قدرروزمرگی ما روزمرگی بودکه اسرافیل نفس گیرشد.می خواست جان به مرگ ببخشددید اوهم مرده است صورش رادرحراج بزرگ لندن یافته اند.

تردید،بهشت است ودرعین حال دوزخ.برزخ هم بهشت است وهم دوزخ وبلعکس.حس شیرین وتلخ بلاتکلیفی...مسئله این نیست وسوسه این است زیستن دربرزخ تردید.

یقین،حماسه است وتردید،حماقتی بزرگتر وابتذال،بزرگ ترین.چه کنم بانو که انتخاب کننده ی بزرگ ترینم؟؟؟شماچه؟؟؟

- واه!!! روم سیاه...هرکی توی یه نامه ی عاشقانه نیست طرفشو ستایش می کنه ما هم بلعکس رفتارمی کنیم. 

- بانوببخش نمی توانم جدی باشم...نمی توانم جدی نباشم

درانتهای این شعر[وایضا این نامه]

برف خواهی دید

 می توانی موهایت را برتوده ای انباشته از آن بگسترانی

 می توانی

چشم های عسلی ات را

بردانه های سرگردان آ ن

 بگشایی وبگریی

می توانی کلمات این شعر را 

درگوشه ای جمع کنی

 وآدم برفی اندوهگینی بسازی

می توانی

اشک های برفی اش را جمع کنی

 وآدم برفی دیگری بسازی

درانتهای این شعر

چیزی نیست

جز سپیدی مطلق کاغذ:

سکوتی برای اندوه

اندوهی برای سکوت

اما...

اما...درآغاز این شعربرف می بارد....

[کسراعنقایی]

- نتیجه می گیریم که :          عشق بهتراست ازثروت

- ای بابا...این،((این یه نامه ی نامه ی عاشقانه نیسته))؟نقدفیلمه ؟نمایش نامه س؟

نقدادبیه؟آخرش هم می گی این بود انشای من.همون اولش می نوشتی دوستت دارم وخیال من وخودت و دیگرون رو راحت می کردی

 - بانو سلام ...در دوستت دارمم هم تردید کن!

[هنرمنداخیلی نامردوعوضی ان. خودشون توبرزخ زندگی می کنن می خوان دیگرون روهم  به این برزخ بکشونن.]

-  هر که سرکارباشدیقین[تردید] داشته باش که تو سرکارنیستی بانوی خواب  های طلایی!

- به پایان نمی رسد این نامه چون نامه های دیگر... هم چنان که آغازش.

سلام...بازهم بلعکس [بلعکس راببین درنوشته ی ما چه پرسه ای می زند]رفتارکرده، هم چنان که ننوشتم سلام،تابدرودی هم نباشد،می نویسم بدرود تاسلامی درپی آن باشد...سلام...

می بینی؟؟؟!!!! دارد برف می بارد...عنقایی هواشناس خوبی ست.

با این کلمات، برف بازی کن.گلوله های برف راکنارهم بگذارویک آدم برفی مضحک بساز.جای قلبش یک انار سرخ بگذاربعد درآن تیری فروکن...بعدبگذارش درچشم انداز رهگذران[مثلا یک روزنامه یا یک وب لاگ]تاهمه به آن بخندند...گیرم هم بغض نداشته باشی لااقل خنده ات رابه حراج بگذار...عین صوراسرافیل...

اگرلب خند زدی برخط زشتم   بدان این نامه راتند تندنوشتم

جواب فوری فوری فوری

پیوست: دلی به رنگ انار

رونوشت:روزنامه ی عصر.وبلاگ شفتلهوس.

نویسنده : اسکلت : ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

خیابان نوشته های یک دهاتی ساکن تهران

- حکایت یک شهرستانی در تهران

- نه عزیزم حکایت ده میلیون شهرستانی در تهران.

*

تهرانی که شهرستان را تحقیر می کند فی الواقع خودش را تحقیر می کند.این بازتاب همان تحقیر بالادهی به پایین دهی ست که در شهری مدرن تجلی می یابد.تهرانی گناه بی فخر بودن اش را با اعلام تهرانی بودن اش تطهیر می کند.

تهرانی : این فلش رو کجا خریدین؟

شهرستانی: همون شهر خودمون فسا

تهرانی: من اصلا نمی دونم که فسا کجا هست(لحن:پیروزمندانه)

شهرستانی(بدون لحن.با چهره ای شبیه باستر کیتون): آره خب. ما توی یه مملکتی زندگی می کنیم که نادونی توش افتخار محسوب میشه!!!

*

-الفقر فخری

- الماشین پیکان جوانان پلاک 55 فخری     الپرادوی این مرده که نمی شناسمش فخری        ال0912  فخری       ال 021 فخری     التجریش فخری (حالا اگه هنوز نتونستم از خزانه برم تجریش روببینم عیبی نداره مهم اینه که تهرانی هستم)     ال استقلال و الپرس پلیس شدیدا فخری             البرج میلاد فخری     السگ ژرمن شپرد پسردایی دختر همسایه مون فخری         المیدون ولی عصر که کلا فخری       ضمنا سوگل (ربابه) دخترفخری خانوم زن همسایه مون هم که از اساس فخری

*

جوان راننده ی مسافرکش تهرانی: شهرک غرب همین جاست؟

من: آره

وی : باورتون میشه من اولین بارمه اینجا اومدم؟

من: جدی؟ مگه خونه تون کجاست؟

ایشان: پونک

من:

(به پیر به پیغمبر به جرجیس قسم این گفت وگو واقعی بود)

*

جماعت کف به لب.آخه این دختره غیر چکمه ی متبرج اش چه خوشگلی ای داره که شونزده تا ماشین سوبله کنار خیابون واسه اش بوق می زنن.

*

قبل الله حاج آقا حالا نمی شد ماشینتو کنار بزرگراه پارک نمی کردی ومی رفتی یه جای دیگه نماز می خوندی؟

(یه بار یه جوکی(مرتاض) رو دیدم که اون همه جنگل های باصفای هند رو ول کرده بود واومده بود درست کنار جاده به مراقبه نشسته بود)

*

در شهر اسبق ما خیابانی کج است به نام خیابان کجو (نام رسمی آن خیابان شریف واقفی می باشد) کنج کاوم که اگر روزی این خیابان راست شود آیانام آن هم چنان کجو خواهد بود؟

*

شهرستانی:  مههه؟

تهرانی:ترجمه پلیز

شهرستانی: این که می بینی مه هستش ها؟

( ترجمه ی بههه: این میوه که می بینی میوه ی به هستش هاااا. کم کوشی زبانی)

*

چی توی کله ات داره می گذره که سوار بر موتور سیکلت با سرعت صدتا داری از وسط بزرگ راه بر عکس رانندگی می کنی؟

*

حس عجیب پرداخت کرایه ی بیشتر به راننده ی تاکسی

( روز چهاردهم فروردین که میشه اون کافکای ایرانی میاد سراغت و آماده ات می کنه که کرایه تاکسی رو بیشتر بدی.پس کرایه رو راننده ها بیشتر نمی کنن.خود مسافرها این کار رو انجام میدن)

*

مرد جوان ریشو چنان از سگ و زن صاحبش در پیاده رو رم می کند که یوسف از گناه

*

 

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

شست وشوی مرده شوی من برسنگ خاطرات زن و شویی در شور وشوق زناشویی

برای سنگ قبرم:        مزار مرحوم حسین ستوده ی فعلی.

گریه،آه حسرت،اشک ودیگر اشکال احساسات انسانی (به استثنای خنده) ونیز توقف بیش از دو دقیقه( به استثنای وقت نامحدود برای جوک گفتن ورقصیدن وشعر خواندن) در این مکان اکیدا ممنوع می باشد.در صورت مشاهده یک عدد بیلاخ صادر خواهد شد حالا هر کی نمی خواد باشه.ضمنا آوردن اطفال الزامی می باشد.مجلس هم هر چه بیشتر زنانه باشد .موجب شادی روح من حی اسبق و مرحوم فعلی خواهد شد.آی ویش تو سی یو وری سون.

*

آخه چرا واسه این سنگ قبرا یه آیفون نمی زارین تا ملت هی به این قبرها سنگ نزنن؟

(ولی تصور کن خیلی باحال میشه که قبرآدم آیفون تصویری داشته باشه)

*

اگر مرگ را بکشی خدارا نیز کشته ای.

*

نه به اون انا لله وانا الیه راجعونت نه به اون آرام گاه ابدی ات.

*

زیارت عاشوراست این مراسم های اداره ای یا زیارت آشورا !

*

- خوب بفرمایین ببینم شما نماز هم  می خونین؟

- شما چی حاج آقا شمام می خونین؟

-یعنی چی آقا چرا توهین می کنین؟

- یعنی فکر می کنین به من توهین نشد؟

*

- خوب بفرمایین ببینم شما روز قدس ناهار چی خوردین؟

-حاج آقا یادتون نیس ؟ صبحش که با هم کوه بودیم ظهر هم خونه ی خودتون دعوت بودیم.قورمه سبزی.نشون به اون نشون که شما گفتین لیمو عمونی اش خیلی خوش مزه شده..

*

- پس لطفا ایمیل تون رو بدین تا براتون اسکن کنم بفرستم

- چی؟

-ایمیل تون

-هاااان شرمنده ببخشین مااز این امکانات پیشرفته این جا نداریم

(توضیح آن که تمامی گفت و گوهای مندرج در این وبلاگ واقعی می باشد. ولی این یکی از همه اش واقعی تر بود. حیفه که آدم این مکالمه ها رو ضبط نکنه)

*

- فیش پرداختی تون رو بدین تا برق رو وصل کنم

- والله من از طریق اینترنت پرداخت می کنم. اینم شماره ی رسیدش

-عزیز من این چیزها فقط توی فیلم هاست.

-؟؟؟!!!

(ما فیلم بودیم وخودمون نمی دونستیم)

*

- آقا جون شما متاهلی واین فیلم واسه متاهل ها بد آموزی داره!

-          جل الخالق... مگه میشه؟

-          حالا از ما گفتن بود نری این فیلم استراحت گورخر رو ببینی که توش مردا زناشون رو با هم عوض می کنن ها

-          -آهاااا  از اون لحاظ      

*

-بریم کوه؟

-حس اش نیس.

-آدم میره کوه که حس اش بیاد.

*

وزارت زبان.

*

تو دشمن را می شناسانی پس تو تنها با دشمن شناخته می شوی.

*

در عشق تنها دیکتاتوری وجود دارد .آیا می توان عشق را با دموکراسی آشتی داد؟

*

- آخه قرآن که دیگه مهر کتاب خونه نمی خواد ملت هرچی بدزدندش وببرن خونه بخوننش که بهتره.

-حالا مگه با خوندن قرآن دزدی هم می شه به خدارسید؟

*

- این پیرمرد خارجی منو رسوند

- این که هندیه خارجی که نیس

- خوب واسه ما خارجی یه

(توضیح آن که این گفت و گو در هند اتفاق افتاد.و نتیجه ی جامعه شناسانه  ی آن این است که همه جای جهان وطن ایرانیان است و بومیان آن کشورها برای ایرانیان انیرانی تلقی می شوند)

*

-میرم ها؟

-خب ادب اجازه بهم نمی ده که بگم به تخمم.

*

خوبی چه فاصله ی عظیمی دارد با ما.زمانی که انجامش می دهم با سوءظن می نگرندم.

*

ناله های زنانه ی واگن مترو

*

شما مجردا فکر می کنین ما هرشب تیلیت آب-زن می خوریم؟

*

حس غریب اشتباه گرفتن مانکن با فروشنده

(اگر عمری باقی بود درباره ی این مانکن های دم درب فروشگاه های لباس مقاله ای خواهم نوشت)

*

آزادی-اخلاق-قانون. کدام یک میان دو دیگری واسطه گری خواهند کرد؟

*

فوتبال دولتی.آیینه ی تمام نمای سیاست دولتی.چرا که امروزه سیاست تنها متعلق به حکومت نیست.

*

مامان می بینی خودش خودش ماشین رو خراب می کنه اونوخ می ندازه گردن من؟

(گوینده ی این حرف،حدودا چهل سالی داشت)

*

آسمان شیهه می کشد

   خروس ها شیهه می کشند

                اسب ها خاموش اند

*

- یک سینه سخن دارم.با یه سینه درد لعنتی.

- من هم یه آلت تناسلی حرف دارم.با یه حرف گنده

*

- زندگی زناشویی.نگاه اخلاقی به ازدواج.انگار نهاد ازدواج تنها برای این به وجود آمده تا زنا را از میان بردارد.

- حالا نمی خواد شما هم این قدر اخلاقی باشی .شاید در اول اسم اون زن و شویی بوده.لقمه رو که آدم لازم نیش از لای پاش رد کنه ببره سمت دهنش

- شاید اولش زن و شویی بوده ولی اخلاقیون کردنش زناشویی.میزان،حال فعلی افراد است.ضمنا این لقمه نیس که لای پام ردشده.

*

-چرا به مردان را جنس موافق یا مخالف نمی خوانند؟

-آخه فقط زنها هستن که این قدر با همه چیز موافق یا مخالف هستن.

*

 

نویسنده : اسکلت : ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

دروغ های واقعی چهارده به توی من

یک شهرستان،شهری است کوچک با آدم هایی کوچک . تهران اما شهری بزرگ است با همان آدم های کوچک.

*

- چرا وقتی بهش فحش مادر دادی چیزی نگفت؟

-از نظر اون سن مادر که از پنجاه گذشت دیگه جزو ناموس حساب نمی شه.

*

واسه ما که به ساعت جدید عادت کردیم اول فروردین ساعتها برمیگرده سرجای خودش!

*

-بابا جون همه ی این مشکلات روبه بی خیالی طی کن

- خوب تو چرا خودت بهش عمل نمی کنی و موهات این قدر سفید شده؟

- غصه ی من اینه که چرا مردم این کار رو انجام نمی دن.

*

- آره من یه زمونی خلاف تریاک می کردم

(وقتی که خلاف کار خود به خلاف کار بودنش اذعان دارد)

*

- الهی لایمکن الفرار من الحکومتک

(1984 دینی)

*

-اگه منو می خوای باید یه عالمه خرجم کنی.

- آخه عزیزم من چطوری می تونم یه عالمه خر جم کنم؟

*

دایی بابابزرگ بهم عیدی نمی دی؟

*

-اسممو از عبدالحسین به امیر حسین تغییر دادم

- منم اسمم غلامعلی بود کردم امیرعلی

(جایی که پسران بر پدران می شورند والبته هر تغییری با تغییر نام ها آغاز می شود)

*

پارسال که سال اصلاح الگوی مصرف بود دوقلو گیرت اومد ببینم امسال که باید همت مضاعف به خرج بدی چی کار می کنی!

*

کی برد مرا کی برد؟

*

بسی رنج بردم دراین سال سی    که ویران در ایران کنم فارسی

*

اگرهای بیست وهشت مرداد سی ودو. مخدر بزرگ روشن فکران ما .

*

عصرهای پنج شنبه آن مخدر بزرگ در قبرستان ها اتفاق می افتد.

*

مگه کسی بمیره که تو نماز خون بشی!

*

واقعیت قضیه  این است که گریه بر حال مرده گان گریه بر حال خویشتن است نه کسی دیگر.

*

بنگر چنان مرگ حضوری سنگین در ذهن وسنت مادارد که حتا روشن فکر ما نیز به نماز ایستاده است.

*

موی سفید . عینک دار. شکم برآمده. تیپ اسپورت.این همه تناقض چه کند.

*

همیشه سیگار اشک به چشم خانواده ها می آورد حالا اشک های آن هارا پاک می کند(اندرباب  پاتک سیگار بر ضد گاز اشک آور)

*

آخ مگه مجبوری تی شرتی بخری که روش نوشته شده باشه:

This is a very fucking  expensive t-shirt

*

عشق زندگی ست یا زندگی عشق است؟

*

زن در آغوش مرد: چرا داری گریه می کنی؟

مرد: واسه اینه که چرا نمی تونم عاشقت بشم

(نگاه خیره ی اولیس.تئو آنجلو پولوس)

*

- سرته کن

-سرم رو بیارم ته یا تهم رو بیارم سر یا سرش رو ببرم ته یا تهش رو بکشم سر یا سرشو رو تا ته بکشم سر یا...

*

امام زاده کوروش. امام زاده حافظ. می تونین برین شیراز ببینین یا خودتون هم زائر بشین.

*

-شما شعر رو می گین یا می آفرینین؟

-   می گا ف رینم

*

دیوار قانون که ترک بخورد مردم و دولت به هم در می آمیزند و کودکی نا مشروع زاییده می شود به نام استبداد.

*

چنان در سیاست غرقه ایم که سیاست از یادمان رفته است.

ماهیان ندیده غیر از آب        پرس پرسان ز هم که آب کجاست.

*

مرد :خب این خیلی فرانسویه

زن:این یعنی چی؟

مرد:این که آدم یه زن جوون داشته باشه و در عین حال با همسر سابقش رابطه داشته باشه

(its complicated)

*

 

نویسنده : اسکلت : ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

آن که شد کشته ی او، نیک سرانجام افتاد یا وقتی قیصر، روشنفکر می شود یا بالعکس !

پیش از تحریر:

پساپس،عیدتان مبارک باد!

 دخترک، نوزده –بیست ساله می زند. با مانتوی قهوه ای خوش رنگ و با چکمه ای تا به بالای زانو متبرج! صورتی کشیده به سمت جلو و چشمانی مورب (نگاهش شیطنت مدونا ومعصومیت مادر ترزا را در خود دارد)همه چیزش در نهایت  کمال است و معلوم است که خود را تنها برای پسرک که هم سن وسال خودش است هقت قلم آماده کرده است .

پسرک، شرم زده به نظر می رسد چرا که تقریبا صورت به صورت به هم چسبیده اند و ودخترک گاهی از شلوغی اتوبوس استفاده می کند و گردن پسرک را می بوید و گونه هایش را به گونه های پسرک می کشد غافل از آن که چشمان عینکی تیز بین من درچنان در حال رصد این دو ستاره است که هیتلر در پی ستاره ی قدرت.

نمی دانم چرا به نظرم می رسد که دختر خاله –پسرخاله اندو خانواده ی دختر به خاطر اختلافات دو خواهر،مخالف رفت وآمد آنان اند.  ناگهان ماشینی جلوی اتوبوس می پیچد راننده ترمز شدیدی می کند. همه روی هم می افتند. دو پسر قوی هیکل و یک مرد میانسال به داخل اتوبوس می ریزند و چاقو به دست به سمت دختر وپسر می روند من جلو می پرم وبدنم ودستانم را حامل دختر می کنم چاقو فرو می رود حضور چیزی سرد را در تنم احساس می کنم .آهسته بر زمین می نشینم دخترک جیغ می کشد و به پای من می افتد سرم را به سینه می فشردو دست های  گرمش را بر صورتم می کشد. سرش را بالا می کند و منتظر ضربه ی چاقو می ماند. جوانک،  پا پس می کشد و دخترک پرتو نگاهش را به چهره ام می افکند.(اه این که اون هیکل وقیح داس به دست نیست. که فرشته ای ست که اگر ببینی اش هوس خودکشی به سرت می زند بس که مصوم است وزیبا) به او لبخندی می زنم و جهان از حرکت می ایستد.از اتوبوس پیاده می شوم.دختر وپسر دو صندلی خالی نصیب شان شده است

 پس از تحریر:

هر چه کردم غیرت ناموسی ام اجازه نداد خودم را به جای پسرک تصور کنم.

 

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

خوردن ماست اژدها باسوگل گیسو کمند روی برج میلادیا به طورخلاصه:سالی که پیرشد

-          اهل کجایی؟

-          والله هر کی یه نقطه ضعفی داره .

*

آه ... باران روز اول سال...

*

براین اندیشه بودم که یکی از بزرگ ترین موانع دموکراسی درایران ، زنان هستند تا زمانی که این رهنوردها را دیدم.

*

- متاهل باشی وعاشق سیر.اما زنش از اون نفرت داشته باشه!

- مجرد باشی وعاشق ییاز.

*

- نام؟

-اژدر اژدها کش 

- ووی ترسیدم..

*

مشتمان

*

اسم من سوگله.نیم ساعت بعد.اسم واقعی ام گیسوست.نیم ساعت بعد.راستشو بخوای اسم من کمنده.

-          آه ه ه سوگل گیسو کمند

 *

هجران ات اندازه ی طول فیلم های هندی ست  و بودن ات کنار من اندازه ی تیتراژ آخر سریال های انگلیسی  .

*

می بینی چه آخرالزمونی شده؟ دوربین مخفی ها هم دیگه دوربین مخفی نیستندونابازیگراها خودشون بازیگرند.

*

راننده ی تاکسی: ببخشین اون چیه؟  (با انگشت اشاره می کند)

من: اونا؟ اونا ساختمون های شهرک غربن که مهندس های آمریکایی ساختند

راننده : نه نه  اونو می گم

من(با شونصد علامت سوال وتجب توی کله ام): اونو می گی؟  اون برج میلاده

(بعد از چنددقیقه صحبت مشخص شد که ایشان پانزده روز است که از مشکین شهر به تهران آمده اند و یک تاکسی سمند خریده ودر مسیر صنعت – تجریش مشغول به کار شده اند.جل الخالق از اعتماد به نفس)

*

مرد:واااو چه سورپرایزی خیلی وقته ندیدمت

زن دستی به شکمش کشیده و می گوید: آره نه ماهی میشه.ولی ناراحت نباش همه اش تقصیر من بود.

مرد: نه نصفش تقصیر من بود

(از سریال خواهران)

*

بر خاکستر سال هایی که پیر می شدند،

من-آب-آبستن مادرم آتش بودم.

که حامله ی پدربزرگم باد بود.

*

روز دوم عید؛مسیجی به دست می رسد که پیشاپیش فرارسیدن نوروز را به من تبریک می گوید.

*

انتظار به سر رسید:ماست گاو میشی به بازار آمد!

(نوشته ای بر دیوار فروشگاه محصولات پروتئینی یا قصابی اسبق)

*

آخه شب عیدی این بساط روضه چیه کنار بازار پهن کردی!

*

 

نویسنده : اسکلت : ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم