شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

گردی که بر دامن کبریا نشست یا چگونه مردم باید حقوق دولت را رعایت کنند؟

- به به سلام چطوری فلونم توی فلون ننه ات

- مخلصیم چاکریم ننه تو فلونیدم

- ناموسا دلم خیلی تنگت بود

(اظهار محبت به شیوه ی جوانان غیور شهرستانی)

*

- پیام پرتاب موشک ما صلح ودوستی ست(سردار حسین سلامی: پرتاب یک فروند موشک شهاب 2 به نشانه اعلام پیام صلح و دوستی به کشورهای حاشیه خلیج فارس و دریای عمان)

- عزاداری یعنی شادی(جمشیدی مدرس حوزه و دانشگاه و مشاور مذهبی گفت: مراسم های عزاداری که در اسلام وجود دارد، خود نوعی شادی ایجاد می کند. با شرکت در مجلس عزاداری اباعبدالله (ع) انرژی های منفی را از دست می دهیم و شاد می شویم. سعادت شرکت در مجلس اباعبدالله (ع) خود شادی مضاعف به همراه دارد.فردا نیوز)

اورول دگر در ایران می زیست  ١٩٨۴ را چگونه می نوشت؟

*

- قاتل سریالی قزوین از کتاب های آگاتاکریستی الگوبرداری می کرد

- آیاباید چاپ کتاب های آگاتاکریستی را ممنوع کرد؟

- خیر مشکل این جاست که مقتولین احتمالا کتابهای او  را نخوانده بودند .

*

- عزیزم اینقدر خواننده رو احمق فرض نکن به قسمت های سپید متن هم فکر کن

- حالا خوبه؟

- نه دیگه اینقدر ابهامش نباید زیاد باشه

(ما منتقدین محترم)

*

اگر تمام درختان جهان یک تک درخت

اگر تمام تبرها یک تبر

اگر تمام آبهای جهان یک آب و

اگر تمام دستان جهان یک دست می شد

آنگاه اگر این دست

آن تبر را به دست می گرفت

وآن درخت را قطع می کرد

ودرخت در آب می افتاد

ان گاه می دانی که

...

...

...

چه تالاپششششششششششششششششتی به راه می افتاد

*

گر جمله ی کائنات کافر گردند       بر دامن کبریاش ننشیند گرد

می بینید که چه گونه این بیت میراث خود را از آسمان به زمین هبه می کند.ریشه ی استبداد زمینی همیشه پایی در آسمان دارد.

*

"درقید حیات بودن" یعنی چه؟

*

جوشکاری باب الحوائج (نامی واقعی)

*

- قضاوت کار مزخرفیه

- که تو کردیش

- خوب تو هم داری قضاوت می کنی که من دارم قضاوت می کنم

- خوب تو هم...

*

همه مردم موظفند حقوق دولت را رعایت کنند. هاشمی طبا کاندیدای سابق ریاست جمهوری

*

آهای تو که مثل من توی عمرت فریاد نزدی امیدوارم که یه روز مثل من کارت به دندون پزشکی بکشه تا بفهمی  مشکل بازنشدن دهان چه مشکل بزرگیه

*

فیلم های مجردی دارین " یعنی چی؟؟"

*

درخت زغال

*

فیلم ماتریکس یکی از ریشه های تروریسم . توهم توهم حقیقت.

 

نویسنده : اسکلت : ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

خوشبخت مردی که زنی دوستش داردونمی داندوبدبخت زنی که مردی دوستش دارد و نمی داند

- خوشبخت مردی که زنی دوستش دارد و نمی داند

- بدبخت زنی که مردی دوستش دارد و نمی داند

*

- امشب چه ساعتی می خوای بری عروسی؟

- شام ربع کم ( به لهجه ی تهرانی: یه ربع به شام)

- کی بر می گردی؟

- شام و ربع

(عروسی رفتن به سبک مجردهای ایرانی)

*

 آخه نمی دونم "اندازه ی آلت تناسلی الاغ" چه ربطی به وبلاگ من داره که جست وجو کننده ی گرامی طبیعت رو ول می کنه میاد اینجا که اندازه شو بفهمه !

*

خواب همیشه واسه من نه شات داون که یه ری استارت بوده امیدوارم که مرگم هم همین جوری باشه.

*

بحران مشروعیت ما در حال حاضر نه سیاسی وفکری که سکسی ست.

*

آینده ی ایران را نه ایدئولوژی ها ورهبران سیاسی که اینترنت وموبایل ها وموتور سیکلت ها می سازند.

*

روز نخست صبح زود در میدان ده مشغول نرمش کردن بودیم که پیرمردی سوار بر الاغش از راه رسید ابتدا با تعجب چندقیقه ای حرکات مارا ورانداز کرد بعد گفت: ببم جان بد نباشه!

*

-اسم شما چیه؟

-حسین ستوده

-شما؟

-غلام حیدر ابراهیم بای سلامی

- وشما؟

- سردار سرلشگر پاسدار بسیجی دکتر سید حسن فیروز آبادی

)نامی  در یک آگهی درگذشت: حاجیه خانم بی بی آقا امینی پور(

*

- ببین عزیزم من نمی دونم دیگه چطوری می تونم حالیت کنم شما از ساعت یک تا سه کار کردی که می شه دوساعت کار اینم مزدش

- نه آقای مهندس شما حالیتان نی  من سه ساعت کار کردم یک دو سه...

(بخشی از یک گفت وگوی واقعی که سالیان پیش شاهدش بودم)

*

ناله هایی بر دشت های گریان.هذیان محو  زمین در کورسوی چشمی که بیدارمانده بر گهواره های منتظر.

زیبایی شگفت زده ی شبانه ی  موعود

ترسی به نام شک .شکی به نام ترس

تنها شاعراست که می نامد

موهوم من موعود من سلام

زخمی به نام زندگی  مرهمی به نام مرگ

موشکافی من در لابه لای ورق پاره های تنت

می میرم در حسرت عشقی که نخواهد آمد

سوزان همچوان ژرفنای زخم یک قطعه ی موسیقی

گاهی که می نشینم ایستادن به  یادم می آورد که  بعد از نشستن خوابیدنی نیز هست

لرزاننده تر از یک شعله ی خاموشم که زمین را به آتش کشیده است

به کجاهای دست های تو می توان پناه برد وقتی که هر انگشت تو خود تازیانه ای ست

زیباآرام وژرف.رفتارشرمگین دوستت دارمی که به زبان نخواهد آمد

دیروزهای من بر نیزه  ی امروز ی که فردارا به خاطر نخواهد آورد

*

دیوانه زیستن.موهبتی ست که حتا دیوانگان را از آن سهمی نیست.چرا که دیوانه گان، خود نمی دانند که دیوانه اند

*

نه بود ونه نخواهد بود تنها است است که می ماند

*

- دمت قی قیژ شاسکولوفسکی خنگول

- ببخشین چی فرمودین؟

*

مارکس وبر

*

روسپیدار

*

بهشون گفتم فرداسرجلسه می بینمتون با تجب گفتن فردا که یک شنبه س (حاصل دوسه روز خونه نشینی باعث شده بود که تاریخ روزا رو از دست بدم) چن ساعتی طول کشید تا ذهنم به این که امروز شنبه س نه یک شنبه تطبیق پیدا کنه. نمی دونم اونایی که بعد عمری می فهمن عقیده شون اشتباه بوده چی می کشن حتما یا به جنون می رسن یا خودکشی می کنن.

*

لباس شخصی یا نیروهای خودسر.اشتباه نکنید اینان نام نیستند که استعاره اند .به قول کوندرا استعاره چیز خطرناکی ست با استعاره نمی توان شوخی کرد.

*

دشمنت اگر بزرگ تورا جلوه دهد بزرگ تر وباهوش تر از توست

*

-چرا داری به این نوجوون گدا پول می دی؟

- من با این کار بهش خوبی نمی کنم دارم آینده شو خراب می کنم

(طرح تاچر وریگان:بهترین کمکی که می توانید به فقرا بکنید این است که به آنان کمک نکنید)

*

- منو دوس داری؟

- والله یادم نمیاد که به یادت استمنا کرده باشم!

*

چن سال باید طول بکشه تا بتونم اینو بفهمم که اگه از یه عقیده خوشم نمیاد دلیل بر رد اون یا بدیش نیس

*

نوشته های این وبلاگ به منزله ی تایید آن نیست

*

چرا خون نگریم چرا خوش نخندم    که دریا فرو رفت وگوهر برآمد(چاپلوسی هم مثل خشونت توی رگای ماست)

*

به مسیح قسم به صلیبت می کشم. جویس.

*

نام فیلم جدید مدونا را ترجمه کردم به هرزگی وخردمندی. ترجمه های دیگر که در اینترنت یافتم از این قرار بود:

پلیدی وفرزانگی

آلودگی ومعرفت

آلودگی وآگاهی

کثافت وعقلانیت

نفهم وعاقل!!!

هرزگی وفرزانگی

*

 

 

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

جایی که از تصور، لذت می بریم، لذت ما نیز جز تصوری از لذت نخواهد بود.

شنیده اید که می گویند دو نفراز قرزندان غیور میهن به امورات خیر مشغول بودند که ناگاه شحنه گان سر رسیدند آن که بالا بود بر خویشتن لرزید. دیگری برآشفت و قریادکشید: هان از چه  می هراسی مگر نمی بینی که مرد زیرت خوابیده.

(گذشته ی شکوهمند تاریخی: (glorious historical past)

*

جایی که از تصور، لذت می بریم، لذت ما نیز جز تصوری از لذت نخواهد بود.

*

- شمادارین به اعتقادات من توهین می کنین...

- شماهم دارین به اعتقادات من که توهین به اعتقاداته توهین می کنین...

*

ما و تو اسیر اعتقادیم       بت کار به کفر ودین ندارد. جامی یحتملا.

*

ببر وببر یا ببر وببر .هندوانه را

*

یه ایرانی رو توی تلویزیون دیدم که انگلیسی رو به لهجه ی هندی صحبت می کرد.

*

پیرپکاجکیان

*

گذشته: حمله کنندگان به تظاهرات،اسراییلی بودند

اکنون:حمله کنندگان به تظاهرات،لبنانی وفلسطینی بودند

(خوب شکر خدا که هیچ کدوم ایرانی نبودند)

*

( ) در ( )

( )  در پرانتز

( ) در (پرانتز)

 

پرانتز در ( )

پرانتز در پرانتز

پرانتز در (پرانتز)

 

(پرانتز) در پرانتز

(پرانتز) در (پرانتز)

 

(تحلیلی جامعه شناسانه بر وضعیت تاریخی ایران ما)

*

یادش بخیر سال  53 با یکی دعوام شد همچین  تیغ کاری ش کردم که توی اون دوره بیست وهشت تا بخیه خورد

*

- اه این همون عکسیه که تو با ابی گرفتی؟

- اره این همون عکسیه که ابی با من گرفته

*

رفتم پشت تخته سنگ شلوارم را کشیدم پایین وترکیدم و یه دل سیر ریدم.آخیییییش جوون شدم.فارغ که شدم بلند شدم  حس کردم که گوشت  گرازی که خوردم کارخودش رو کرده دوباره نشستم  واین دفعه دوبرابر بارقبلی به طبیعت کود حیوانی اضافه کردم.

*

چون از او گشتی همه چیز از تو گشت

چون از او گشتی همه چیز از تو گشت

چون از او گشتی همه چیز از تو گشت

چون از او گشتی همه چیز از تو گشت

*

پشت موتورش جای شماره پلاک نوشته بود: ننه ته   (هرجا که دشمن وجودنداشته باشد آن را اختراع کنید)

*

جملات قصار از خوانندگان محبوب:

هیچ جای جهان اندازه ی ایران خواننده ی بد ندارد.شماعی زاده

سوار لنج باری میریم عاشق سواری.تارا

حالا که حوصله تو سر می برم با من باش.معین

نکن گلایه از فلک،این کار سرنوشته.ایضا معین

عاشق شدم وخدارو دیدم.شهرام صولتی

حالا آغاز برنامه های ما شروع می شه .ابی

خواننده ی محبوب ،مردمی وورزش کار،جوادیساری

اگه آقای صبا معقدبودن که خواننده ی این قرن حمیراس حتما درس گفتند.خود حمیرا

*

اگه می بینی دنیاخیلی تیره وتاره ، تاریکی رو لعنت نکن حداقلش یه شمع روشن کن تا اطرافتو بهترببینی؛اگه می بینی یه دونه شمع کاری از پیش نمی بره برو تکه ای از خورشید رو بکن وبزار توی دستات تادنیات آفتابی بشه ؛ اما بااین حال  اگه هنوز دیدی دنیا تیره وتاره،اونوقته که باید عینک دودی ات رو ورداری

*

- آره عزیزم آدم باید انسون باشه

*

- چرا شما هی میگین در و داف   خط ومط   تق ولق

- والله این کار دک ودهاتی هاس ما شک وشهری ها از این چیزا نمی گیم

- و شمادک ودهاتی ها هم که  آبروی ما شک وشهرستانی ها رو بردین!

- حالا خوبه که ما تک وتهرونیا از این دک ودهاتی و شک و شهرستانی  بازیا به دوریم

*

هر چی جک وجواده  با احمدی نژاده    (با این طرز فکر وشعار فکر نمی کنم تا صدسال دیگه هم توی ایران تحول مثبتی به وجود بیاد)

*

گفت:خصالت ببره

رمز گشایی: غسالت ببره،غسال ببرتت،مرده شورت ببره  مرده شور ببرتت.مرده باشی.

*

ایده هایی برای فیلم:

الف:قاتلی اجاره ای را برای کشتن برادپیت استخدام می کنند.نقش آن را هم خود براد پیت بازی می کند

ب- تصویری مبهم از داخل آب.تیتراژ آغاز می شود.با تمام شدن تیتراژ چیزی داخل اب می افتد .دوربین بالا می آید .شخصی بر روی دست شویی نشسته است.

- ساعت که زنگ می خورد مرد از رختخواب بیرون می آید حمام می رود اصلاح می کند صبحانه می خورد کت وشلوراش را می پوشد و دوباره به رخت خواب می رود

*

چشمی شکفته در 

                   وسط سیم خاردار

*

تقدیم به پنجاه وسه ای های مجرد

*

 

نویسنده : اسکلت : ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

اولش منهتن رو می گیریم بعدش می ریم سراغ برلین (لئوناردکوهن)

First we take manhattan, then we take berlin

اولش منهتن رو می گیریم بعدشم میریم سراغ برلین

لئوناردکوهن    ترجمه: حسین ستوده


They sentenced me to twenty years of boredom
For trying to change the system from within
Im  coming now, Im  coming to reward them
First we take manhattan, then we take berlin


اونا محکومم کردند به بیست سال بیهوده موندن

واسه این که سعی کرده بودم سیستم شونو از داخل تغییر بدم

اما حالا دارم میام؛ دارم میام که مزدشونو کف دست شون بزارم

اول منهتن رو می گیریم، بعدش می ریم سراغ برلین

 

Im  guided by a signal in the heavens
Im  guided by this birthmark on my skin
Im  guided by the beauty of our weapons
First we take manhattan, then we take berlin


یه علامت از داخل بهشت داره راهو نشونم میده

این لکه ی مادرزادی رو پوستمه که هدایتم می کنه

زیبایی اسلحه هامونه که داره بهم راه میده

اولش منهتنومی گیریم،بعدش می ریم سراغ برلین


Id really like to live beside you, baby
I love your body and your spirit and your clothes
But you see that line there moving through the station?
I told you, I told you, told you, I was one of those


دلبرکم! خیلی دوست داشتم که کنارت زندگی کنم

من عاشق جسمت ، روحت و  لباساتم!

اما تو  اون خط رو که  وسط پایگاه کشیدن می بینی؟

من بهت گفتم، خیلی هم گفتم ،بارها گفتم که منم یکی از اونام


Ah you loved me as a loser, but now your worried that I just might win
You know the way to stop me, but you don’t  have the discipline
How many nights I prayed for this, to let my work begin
First we take manhattan, then we take  berlin


آخ که تو عاشق من بازنده بودی،اما حالا دلهره داری که من ممکنه برنده بشم

تو بلدی که چطوری نیگرم داری ، اما نمی دونی که انضباط یعنی چی

چقدر شبا دعا کردم واسه این که بتونم کارمو شروع کنم

حالا نوبت منهتنه بعدشم میریم سروقت برلین

 

I don’t  like your fashion business mister
And I don’t like these drugs that keep you thin
I don’t  like what happened to my sister
First we take manhattan, then we take berlin


هی آقا من این بازار مد شما رو دوس ندارم

و ازاین داروهایی که لاغر نیگرت میداره متنفرم

من اون چی که سر خواهرم اومد رو اصلا دوس ندارم

حالا که این طوره اول منهتنو فتح می کنیم بعدشم برلینو

Id really like to live beside you, baby
I love your body and your spirit and your clothes
But you see that line there moving through the station?
I told you, I told you, told you, I was one of those


دلبرکم! خیلی دوست داشتم که کنارت زندگی کنم

من عاشق جسمت ،روحت و لباساتم

اما تو  اون خط  رو که  وسط پایگاه کشیدن می بینی؟

من بهت گفتم، خیلی هم گفتم ،بارها گفتم که منم یکی از اونام

 

And I thank you for those items that you sent me
The monkey and the plywood violin
I practiced every night, now Im ready
First we take manhattan, then we take berlin


و من به خاطر اون چیزایی که واسم فرستادی ازت تشکر می کنم

اون میمون و اون  ویلون تخته سه لایی

من هرشب تمرین می کردم،حالاهم آماده ی آماده ام

میریم سراغ منهتن بعدشم برلین


I am guided


من دارم راهنمایی می شم


Ah remember me, I used to live for music
Remember me, I brought your groceries in
Well its fathers day and everybodys wounded
First we take manhattan, then we take berlin

 

آخ به یادم بیار، من فقط به خاطر موسیقی زنده بودم

به یادم بیارکه خواروبار فروشی ات  رو من واسه ات دست وپا کردم

خب حالا روز پدره وهمه زخم خورده ان

وقتشه بریم سراغ منهتن بعدشم برلین

 

http://www.lyricsfreak.com/l/leonard+cohen/first+we+take+manhattan_20082810.html

 

 

نویسنده : اسکلت : ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

چند وچونی در باب واقعیتی به نام زندان

       زندان : نگه داشتن فرد یا افرادی خاص در محیطی بسیار محدود به مدت محدود یا نامحدود جهت قطع ارتباط جهان بیرون با فرد یا بالعکس ،به صورت قانونی یا غیر قانونی.

تعریف کلمه ی زندان باید چیزی شبیه این باشد شاید چیزی کم تر یا بیش تر.اما محدود کردن مفهوم زندان به یک چهاردیواری قانونی که جامعه برای مجازات مجرمین درنظر می گیرد ، درعمل افق دید مارابرای درک مفهوم کلی تر آن محدود می کند.این که افراد داخل آن چهاردیواری را زندانی وافراد بیرون آن را ازاد بنامیم چیزی جز دل خوشی برای افراد جامعه نمی آفریند که آری شهردر امن وامان است دزدان همه حبسند وگزمه گان بیداروداروغه بیدارتر پس آسوده بخوابید و در بسترهای خود به آزادی خود افتخارکنید.

دلیل مجازات زندان دور نگه داشتن جامعه از شر بدکاری های مجرمین از یک طرف وتنبیه وتادیب مجرمین از طرف دیگر بوده است ازطریق مجازاتی که جامعه یرای جرم های تعریف شده در قانون تعیین می کند.

بنابرنظریه ی قرارداد اجتماعی ، بشر پیش از پدیدآمدن نهادی به نام دولت ودر وضعیت طبیعی خود به دلیل هرج ومرج حاکم بر اطراف خود احساس ناامنی شدیدی نسبت به از دست دادن زندگی ومالکیت خود توسط افراد توان مند تر از خود داشته است. پس تصمیم می گیرد که به طور داوطلبانه یا به اجبار برخی از حقوق واختیارات خود را به دست های جامعه بسپارد تاجامعه بتواند به نمایندگی ازطرف وی اتخاذ تصمیم نماید.هسته ی تشکیل دولت در فلسفه ی سیاسی مدرن از همین نقطه آغاز می شود.دراین مرحله، مجازات زندان یکی از پیش بینی هایی ست که دولت به نیابت از جامعه انجام می دهد تا جان ومال افراد، از طرف مجرمین محفوظ بماند. اگر در وضعیت طبیعی فرد مجبور بود که متجاوزان به حقوق خود را راسا وشخصا کیفردهد، در وضعیت بعدی، این وظیفه را دولت به نیابت از فرد انجام می دهد تاهم عدالت شخصی برقرار شود و هم جامعه از شر تبهکاران رهایی یابد .چنان که می بینیم دراین جا مجازات، انتقامی ست که جامعه از مجرم می گیرد.مجازات زندان نیز به معنی حذف حضور فیزیکی فرد ازساحت عمومی جامعه است وفرستادن وی به جایی که جامعه از تیررس شر وی درامان باشد ودرعین حال تقاصی باشد بر تجاوز وی از حریم قانونی که اجتماع تعیین کرده است.

از طرف دیگرزندان،مرکزی ترین مکان برای اعمال اقتدار حکومت ها نیز هست.یعنی یکی از راه های شناخت یک سیستم سیاسی؛توجه به اداره ی زندان توسط حکومت ها ست . هرچه دریک سیستم سیاسی خاص از  فرایند تشخیص جرم تا اعمال مجازات شفافیت قانونی وجود داشته باشد،آن سیستم دموکرات تر است.

تااین بخش تقریبا می توان تفاوت میان فردآزادوزندانی را دریافت اما زندان در مفهومی کلی تر نیز جای می گیرد.در یک نگرش ساده انگارانه زندان به مکانی مادی ومحدود اطلاق می شود که مهمترین کارکرد آن قطع ارتباط مادی ومعنوی مجرم با جامعه است.پرسشی که دراین جا می توان مطرح کرداین است که تفاوت میان یک سلول انفرادی با یک بندعمومی در چیست ؟ یا تفاوت میان یک زندان 100 متری با یک زندان 1000 متری در چیست  ؟ تفاوت میان یک زندانی اروپایی که درزندان خود از امکاناتی همانند روزنامه ،اینترنت، کارگاه ، تلویزیون و کتاب خانه بهره مند است و یک شنبه ها هم در زندان امکان ملاقات خصوصی با همسر خود را دارد با یک فردجهان سومی آزاد که درمحل سکونت خود این گونه امکانات را در اختیار ندارد در چیست؟

حتا از جهتی دیگر می توان به این مسئله پرداخت :زندان بان، کسی ست که به نمایندگی از جامعه مسئولیت مراقبت از زندانی را بر عهده دارد فرض می کنیم که زندان بان در مدت سی ساله خدمت خود جمعا 10 سال را در زندان گذرانده است تفاوت او با یک زندانی که به مجازات ده سال زندان محکوم شده است در چیست؟(صحنه ی آخر فیلم زندان زنان ساخته ی منیژه حکمت را به خاطر آورید که درحالی که درب زندان پس از آزادی قدیمی ترین زندانی زن پشت سر او  بسته می شود، زندان بان را می بینیم که در حیاط  زندان تنها مانده است) یا مثلا سربازی را  می بینیم که حلقه ی ارتباط او با یک زندانی در مسیر دادگاه یا نشسته بر نیمکت دادگاه، دستبندی ست که بر دستان هردوزده اند.در نگاه ظاهری تفاوت میان زندان بان وزندانی را از لباس آنان می توان دریافت اما میزان آزادی هردو به یک اندازه است.همچنان که در شعر کتیبه ی اخوان ثالث  آمده است :

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی ،

به سویش می توانستی خزیدن لیک تاآن جا که رخصت بود تا زنجیر

طول آزادی واسارت زندان بان وزندانی را همین دست بند آشکارمی کند.فی الواقع اگر لباسی نبود،تفاوتی میان آن دو دیده نمی شد.

نگرش تاریخی ایرانیان به مقوله ی زندان:

فارغ از وجه مادی زندان، وجه معنوی آن در تاریخ گذشته ما یکی از عناصر تشکیل دهنده ی روحیه وتفکر ایرانی بوده است که مهم ترین آن وجه دینی زندان است که جهان مادی را چون زندانی برای انسان می پندارد و دراین حدیث متجلی گشته است که :الدنیا سجن المومن

هم چنان که دیده ایم  سراسر ادبیات عرفانی ومذهبی ما مشحون است از نقل قول هایی از امامان وعارفان وبزرگان که این جهان مادی وجسم انسانی را به منزله ی قفسی برای روح مومنین برشمرده اندو در آرزوی رهایی از این قفس بوده اند:

حجاب   چهره ی    جان  می شود  غبا ر  تنم    خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست   روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

چگونه  طوف   کنم   در  فضای  عالم قدس    که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم   ( حافظ)

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک           دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم  (مولوی)

تمثیل غار افلاطون که یکی از بنیادهای اندیشه ی ایرانی واسلامی ست نیز این جهان را به غار وانسان ها را  به منزله  زندانیانی  تصور می کند که در این غار به زنجیر بسته شده اند وتصور خود از سایه های منعکس شده بر دیوار غار را حقیقت مطلق می پندارند.

این تفاسیر مذهبی وفلسفی از زندان بودن این کره ی خاکی، تاثیرات عمیقی را بر فرهنگ ایرانی نهاده است.

روحیه ی قناعت ورز ایرانیان، روزگار (تقدیر، فلک، سرنوشت، چرخ گردون )را به منزله ی زندان بانی می بیند که گله وشکایت از او به منزله ی مرهمی می گردد بر زخم هایی که قوم ایرانی از تاخت وتاز اقوام یونانی،اعراب،ترکان،مغولان،تیموریان و در روزگار جدید از روس ها وانگلیسی ها وآمریکایی ها بر تن خود دیده است.چونان که حتا در حبسیاتی که در تاریخ شعر فارسی آفریده شده است نیز نقد مفهوم زندان جای خود را به ناله های شاعر وحتا افتخار به زندانی بودن داده است:

نالم به دل چو نای من اندر حصارنای       پستی گرفت همّت من زین بلند جای

یا:

هفت سالم بکوفت سوی ودهک         پس از آنم سه سال قلعه ی نای  (مسعود سعد سلمان)

این روحیه ی تن سپردن به تقدیر ، خود وجه دیگری از زندان تلقی کردن جهان و یک رنگ بودن تمامی آسمانهای جهان از نظر ایرانیان است ترس مشهورحافظ از دریا  نمونه ای بسیارجالب اززندان جغرافیایی قوم ایرانی ست چونان که او از میانه ی سفر هند برمی گرددو ترجیح می دهد که بنشیند:

کنار جوی وپای بید وطبع شعر ویاری خوش     معاشر دلبری شیرین وساقی گلعذاری خوش

یا:

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار        بگذارند وسر زلف نگاری گیرند

و یا:

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

نمونه ی طنز آمیز ماجرا تنبیه رسمی دریا به وسیله شلاق توسط خشایارشا به انتقام  شکست ایرانیان در برابر یونانیان است.دراین وضعیت، تن سپردن به اسارت ،گاهی خود مرادف با ازادی گرفته می شود:

اسیرعشق شو کازادباشی    غمش در سینه نه تا شاد باشی  (جامی)

و این زندان پرستی در آخر به پرستش عاشقانه ی زندان بان نیز منجر می شود:

زیر شمشیرغمش رقص کنان باید رفت      کان که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد. (حافظ)

تن سپردن انسان ایرانی به تقدیر در طی تاریخ امکان هرگونه تحرک فکری را از وی گرفته است چرا که در سرزمینی که هر روز قومی به بهانه ای برآن می تازد جایی برای پدید آمدن تفکرات مستقل نیست.وضیعتی که خلاصه در این جمله ی مشهور است:

"  آمدند وکندندوسوختند وکشتند وبردند ورفتند"

آزادی در مفهوم نوین خود که حاصل فلسفه ی سیاسی مدرن است هیچ گاه در اندیشه ی ایرانی جایگاهی نداشته است.آنچه بوده آزادگی وقناعت وفقر وفنا بوده وگاهی اندکی گوشه چشمی نسبت به مقوله ی عدالت اما نه عدالت به مفهوم واقعی آن بلکه عدالت در معنی افلاطونی آن که خود عین بی عدالتی ست.

   در کنار این بند عمومی خودخواسته ی تاریخی که انسان ایرانی برای خود می سازد سلول انفرادی  عظیم تری شکل می بندد : زندانی ذهن خویشتن بودن.

دراین مفهوم،کسی که در عمر خود از شهر ومحله ی خود پای برون ننهاده است(که ازاین دست بسیارند)و تجربه تازه ای از کشف جهان ها ی تازه نداشته باشد ، زندانی ست.

کسی که تنها به زبان مادری خود صحبت می کند ودرکی از زبان های دیگر ندارد،زندانی ست.چرا که هر زبان،دریچه ای ست به جهانی ناگشوده.

کسی که در عمر خودتنها به یک چیز توجه می کند ویک کار انجام می دهد،زندانی ست.

.همانند ساحل نشینانی که انگار هیچ گاه صدای دریا را نشنیده اند ، کسی که پیرو عادت هایی ست که پیشینیانش برایش به ارمغان گذاشته اند زندانی ست.

کسی که قالب های پیش ساخته ی اطرافش را به عنوان ارزش  تلقی کرده وآن را حقیقت مسلم بپندارد وبر اساس این قالب های پیش ساخته ی فکری ، تصورات خود را عین حقیقت فرض کند وکسانی  که در دایره فکری محدود  او نگنجند را دشمن بپندارد، زندانی ست.

کسی که به مصداق (خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش      بنماند هیچش الا هوس قماردیگر) آخرین بسته ی مواد مخدر خود را مصرف کرده ودر فکر آن است که فردا زودتر مصرف خود را آغاز کند زندانی اعتیاد خویشتن است حتا اگر در قصری طلایی زندگی کند وماهانه به چند نقطه از جهان سفر کند.

زندان ذهنی زمانی اتفاق می افتد که ذهن،وقایع پیرامون خود را بدون هیچ تغییر وتفسیر وانتقادی به خود راه دهد و هیچ گونه پرسش و چون وچرایی  درباره ی وجود وماهیت این وقایع در ذهن اتفاق نیفتد.

پس میزان آزادی واسارت هر فردی بستگی به افق فکری او دارد.هرچه او از این بت های ذهنی(به تعبیر بیکن:بت های قبیله ؛غار،بازار ونمایش) رهاتر باشد ازادتراست.

با همه ی این مسائل ، شاید آزادی واقع هیچ گاه به وقوع  نپیوندد چرا که مصیبت واقعی زمانی آغاز می شود که انسان به  دراسارت بودن خود افتخار کند وآن را عین آزادی بشمارد.

 

حسین ستوده  8/2/88


نویسنده : اسکلت : ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم