شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

 

نوشته ای ازغلامحسين ساعدی درباره مهاجرت و تبعيد ياشايدنقدی برفيلم نفس عميق يا شايدپاسخنامه‌ای به بارهستی.هرچی هس توی يکی از اون شبای بی خوابی خيلی بهم حال داد.

((...او بی پناه است،از يک چشم اشک  می بارد واز چشم ديگر خون، پايان راهش را  نمی داند. کسی که در چنين فرصتی قرار بگيرد يک تبعيدی است.بله،يک تبعيدی ونه يک مهاجر،هرچنديک تبعيدی نيز همانند يک مهاجر ازدوری وفراق وطن رنج می برد اما بين اين دو تفاوت عظيمی وجود دارد.

ـمهاجر باانتخاب شخص خود دست به کار می شود،هرگوشه جهان را ازآن خود می داند،هرجايی را خانه خود می شماردوتمامی جهان برای او درحکم مرتعی است.

- اما تبعيدی انتخاب نمی کند چراکه برای انتخاب آزاد دنيست.وقتی شرايط به اوفشار می آورد،ناچار به پناهندگی می شود حال به صورت صحيح،خوديک پناهنده است.زندانی گوشه ای از جهان است.حتا به فرض داشتن آب وهوای بهتر تغذيه ولباس خوب،اويک بيگانه است،انسانی است باقلبی مرده.

تنها خاکی که می تواند روی آن بايستدخاک کشورش است.

- اما مهاجر؟

حال و روز او حکايت ديگری دارد،دليلی وجودندارد که شادمان باشد،به سالم بودن خود ايمان دارد.بنابراين می خندد،لطيفه(جوک) می گويدبه ذائقه خودباوردارد،رنگ ها را می شناسد،به سينما می رود واز موزه ها بازديد می کند.

- اما تبعيدی چنين نيست.او می داند که موجودی تباه شده وپوسيده است،به خوبی آگاه است که نه تنها تکه ای از جسمش ،بلکه تکه ای از روحش رابريده اند.وازاين طريق می تواندريشه هايش راکه کنده شده ودرحال گنديدن است مشاهده کند.همانند قانقاريا که نخست پاها راسياه می کندسپس به آرامی به بالا می خزدوسرانجام تمامی وجود رادر چنگ خودمی گيرد.

ـ مهاجربه ظواهردلبسته است.

ـ تبعيدی دلمشغول عمق تنهايی خوداست.

اوخانه به دوش و آواره ای است که قادربه جمع کردن وجودپراکنده خودنيست.هزاران زخم جسم اوراپوشانده است ومرگ به روحش نفوذ کرده است.اوهنرپيشه نمايشنامه ای  است که هيچ تماشاگری ندارد.

ازپنجره به کوچه وخيابان ناآشنا خيره می شود.

اومی خوردومی آشامد،نه ،او می خورد ومی بلعد.سپس اضطراب به سراغش می آيد،پس هرچه بيشتر می آشامد  و به جهان ترس ووحشت گام می نهد،چندروزی می گذرد،به محض اين که احساس می کندمکان امنی يافته است،ناامنی اورادرچنگال خودمی گيرد.زنگ در،آژيرآمبولانس درحال گذر،پليس غيرمسلحی که در گوشه خيابان ايستاده است،همه،ترس رابه جان اومی اندازد.اوآدم شجاعی نيست وحال درمی يابدکه يک پناهنده هراسيده است.

- مدت ها می گذردوپناهنده وتبعيدی هنوزدست راست وچپش رااز هم نمی شناسد،درجايی که هست آرام وقرارنداردوهنوزبه خودنيامده است.

طبيعت(برزخ )طوری نيست که بتوانی آن رابسنجی ،پهناودرازای آن رانمی توان حدس زد وعمقش غيرقابل محاسبه است . دنيای تبعيدی محدود،وپايان ندارد.درجهان تبعيدی حتا مرگ،مرگ واقعی نيست.تبعيدی شخص مرده ای است که هنوز تظاهربه زنده بودن می کند.

ازررفتن به بستر وبيدارشدن هراس دارد،زمان طولانی به هويت گذشته اش می چسبد،به هويت فيزيکی و فکری اش چنگ می زند.اين چنگ زدن يک واکنش دفاعی است.

واکنشی است درقبال مرگ در برزخ،چنگ زدن به خاطرات کشورش ودوستانش،

به همراهان مبارزش ،همراهان ايدئولوژی وچنگ زدن به ابياتی از حافظ،ياداستان هايی که به خاطردارد.

- تبعيدي نه پول دارد ونه جايی برای رفتن،خستگی مزمن وگرسنگی ممتداورابه موجودی بيچاره بدل می کند،انسانی عاری ازهرگونه اميدياآرزو.

بدترازهمه اضطراب وترس دائمی اوست.

تبعيدی حتا ازخودش می ترسد.ازتصوراتش می ترسد.انديشه مرگ هرگزرهايش نمی کند.همواره مرگ بستگان دور ونزديکش رابه ياد می آورد.اومی ترسدکه بميردولاشه لعنتی اش روی دستهابماند.

- به طرزپيگيری پيرامون مرگ وراه های مردن می انديشد،به خودکشی فکرمی کنداما عمر،طولانی است و روزها بی پايان.

- تبعيدی ازفکرخودکشی هراسان است فقط به اين دليل که نمی خواهدديگران فکرکنندکه اوشخصيت زبونی داشته است.

- خاطراتش ازگذشته نامربوط است چنانکه به اين نتيجه می رسدکه زندگی اش رويايی بيش نبوده است داستانی که او نشسته برزانوی قصه گو شنيده است.

- بنابراين آرزوی خودکشی راه به ((افسردگی)) می برد.اندک اندک فراموش می کندکه قصدداشته خودرانابودکندومرگ تدريجی،مرگ مزمن،آشکار می شود.بندرت غذا می خوردوبه نقطه ای می رسدکه نفس کشيدن برايش دشواراست،بنا براين می ميردبامرگ مواجه می شود.

اگرنعره اش نمی زنی،اگردنيا راتکان نمی دهی مرگ تدريجی ،مرگ مزمن همانندقانقاريا به آرامی توراخواهدخورد.همان بهتر که خودکشی کنی.))

جمشيدی،اسماعيل .گوهرمرادومرگ خودخواسته.۱۳۸۱ نشرعلم.صص۲۵۹-۲۵۶

*

رژه می رفتيم محکم وپرصلابت ازمقابل جايگاه اما.اسلحه هامان گلن گدن نداشت.

*

- الو اون جا قهوه خونه ی شماست؟

-نه قربون اين جا قهوه خونه ی شماست.

اسم قهوه خانه شما بود

*

خيرآباد.مرزن آباد.عشق آباد.خراب آباد

آب آباد

*

خواب می ديدم که بيدارم وخوابم نمی برد.بيدارشدم وديگر خوابم نبرد.

*

- دنيا همان جايی ست که ما درآنيم

- دنيا همان جايی ست که ما درآن نيستيم

*

- انسان،هديه خدابه شيطان بود.

- نه شيطان، هديه خدابه انسان بود

- نه...

- نه...

هرچه که بود ...يادم تورافراموش...

*

نویسنده : اسکلت : ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

اگه يه اسب داشتم اسمشو میزاشتم: اسب

*

جمعه من تعطيل بودم.اما اسب می خواست تعطيل باشد.هی شيهه می کشيدکه آهای الاغ!!! من اسب نيستم سگم.

يامن واقعا آدم نبودم،(خيلی خربودم.کم خربودم.زيادی آدم بودم.کم آدم بودم)

يا اسب، زيادی شاعر بود.

*

چريک های چروکيده دررويای يقه های سپيد جيغ می کشند و

 شرطه ها شرت هايشان را به سمت آزادی شوت می کنند

زيباست خانه روشنی‌ی  جلاد

*

کرکس تورا نمی شنود

                    درقفس بمان

تو در اسارت آزادی

چه قدر آزادی

*

تکه ای از جاودانگی ات را

لای روزنامه بپيچ و

                 به من بده

*

صلح با جنگ،جنگ کرد.جنگ تقاضای صلح کرد.صلح نپذيرفت و جنگيد وجنگيد آن قدرجنگيد تا شکست خورد.اون وقت بود که اونا اسماشونوباهم عوض کردن.

*

شاسکولفسکی

*

يه بار وسط يه خيابون شلوغ حس کردم يه چيزی توی آستين اورکتم گير کرده يواشکی کشيدمش بيرون ديدم شرتمه.

*

يکی شب که می خواست بخوابه يه ليوان خالی بالای سرش ميزاشت گفتن آخه واسه چی؟ گفت شايد تشنه ام نشد.

*

مرگ فريادکشيد:زنده باد زندگی

زندگی زمزمه کرد:مرده بادزندگی

مرگ زمزمه کرد:مرده بادمرگ

زندگی فريادکشيد:زنده باد مرگ

هرچه بود منطقاْ يا غير منطقاْ زندگی با مرگ دشمن بود.

*

حاصل عمرم سه سخن بيش نيست  سوختم وسوختم وسوختم

دوسربازديدم دستبندبه دست يکديگر

*

نویسنده : اسکلت : ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم