شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

 

عيسی به اوگفت:يهودا چگونه راضی شدی به بوسه ای به مسيح خيانت کنی.

انجيل لوقا.آيه ی ۲۸.

تادوردست

شيهه ی باد و

ناله های خروس.

درپی خدايان خفته در آسمان،

مسيحای بی صليب

درود وبدرود...

 *

تا آخرزمين

اعجازابليس

شيون باد و

شروه های کلاغ

درپی انسان بی پاسخ،

يهودای بی شکيب

درود بر بدرود.

يه شب، توهم زده  شده بودم،می خواستم خودمو بکشم.نکشتم.جاش اين مثلا شعرو گفتم. يک شنبه ۱۶/۱۱/۷۹  ساعت۱:۳۰  صبح.

***

تنها شماره تلفنی که دردفترچه تلفن مانيست،شماره ی خود ماست.

***

عيب بزرگ مغازه های ساعت فروشی اين است که آدم آن جاها هيچ وقت نمی فهمدکه ساعت چند است.

***

 - يعنی،يعنی چی؟

- يعنی،يعنی يعنی.

***

دريغاکه فقر/چه به آسانی/احتضارفضيلت است.

ودريغاکه فقر/چه به آسانی/بهانه ای /برای احتضارفضيلت است

***

- واقعيت يعنی چی؟

- يعنی اون چيزی که همه می گن

- يعنی،واقعيت يعنی چيزی که هست وحقيقت يعنی چيزی که بايدباشد؟

- به عبارت بهتر حقيقت يعنی چيزی که نيست.

- اما اگر چيزی که بايدباشد،باشدچی؟

- دقيقا. اين جاست که حقيقت ميشه واقعيت.

- پس حقيقت يعنی چی؟

- احتمالا حقيقت نسبت يک چيزديگر حقيقت است.

- يعنی حقيقت نسبی يه؟

ـ .....

ـ ....

[وجوداين نقطه ها بدين معنی ست که دوشخص گفتگوکننده پس ازعدم توفيق درشناسايی حقيقت، خوکشی کرده شايد درجهانی ديگر به اين بحث ادامه دهند.خداوند ان شاءالله روح آنان راباسقراط محشورفرماياد]]

***

- به نظرتوباهرگونه استبداد وديکتاتوری چگونه بايدمبارزه کرد؟؟؟

ـ به وسيله مبارزه بادستورزبان.

ـ !!!!؟؟؟

ـ ازکجابايد آغاز کرد.از همين جمله ی شما. هر خودقيدی فراگيراست.ساختار

جمله ی شماخودمستبدانه است.

ـ ساختاراين جمله،خودمستبدانه است.يعنی تجلی استبدادذهنی من دردستور زبان من.

[بخشی ازپرونده ی دونويسنده متوفی!!! موجوددرک گ ب کشوری خيالي]

***

پست مدرنيسم.هم چنان پراقتداردرعرصه ی نظريه پردازی.

***

سفر من الحق الی الحق.يعنی اگرکسی به خدارسيد،اجازه ی برگشت به سمت مردم راندارد؟. من عرف نفسه فقط عرف ربه ولاعرف الانسانه والنفسه؟

***

- به خاطر اين ، عمرانسان های معمولی کم بوده است؟

- بله به همين خاطر،عمرانسان های اساطيری طولانی بوده است

***

هم چنان که حق دارم رای بدهم بايد حق داشته باشم که آن راپس بگيرم.

***

آيدا درآينه. آيدا دارد خودش را درآينه می بيند.اين چه ربطی به تو دارد شاعر؟

***

اقتداروتقدس طنز در سياست وادبيات را چه کسی زيرپرسش می برد؟

***

((بايدازهست برنمی خيزد)) يعنی بايد ((بايدازهست برنمی خيزد)). يعنی نبايدبايدازهست برخيزد.هربايدی يعنی نبايدوبلعکس.

***

کاريشعراتور

***

بايدگفته شودسکوت سرشارازناگفتنی هاست تا اهميت سکوت مشخص شود.

***

توی آسياب هم می توان مو راسپيدکرد.جلال آل احمد

***

منتقدبدخط خيلی بدبخته.

***

خواب ديدم مرا درکتاب خانه شلاق می زنند.

***

با لب ولوچه ی آويزان يعنی چه گونه؟؟؟

اين راخانم استادادبيات مان ازدانشجويی پرسيد.پس ازتوضيحات،عده ای امتحان کردند.

***

مجری تلويزيون،رويش به طرف ما بود[البته به زعم خودش]اما رويش به مانبود[به زعم ما] . سوءتفاهمی که با اشاره ای برطرف می شود.حق بامابوده است.

***

۱۱ سپتامبرعطسه می کند،افغانستان وعراق[جهان] سرما می خورند.

پارسی راپاس بداريم.نگوييم ۱۱ سپتامبر.بگوييم ۲۰ شهريور.

***

کتاب تقويت حافظه روخوندم.اما يادم نيس توش چی نوشته بود.

***

جمله ای جالب درمباحث . سوال شما را با يک سوال ديگر جواب می دهم.

سوال - جواب

***

ادبيات مساوی.

توهم توطئه     توهم توهم توطئه

***

سالن سينما.همه رو به پرده.برپرده چيزی نيست.روی سن يک تلويزيون روشن است.

***

جورج بوش:ما ازشيوه ی زندگی آمريکايی دست برنمی داريم.

سنت مدرنيسم.

***

ابتذالی ست درمبارزه باابتذال تان.

***

نویسنده : اسکلت : ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

توضیح:((هر گونه هم دردی بانویسنده بزرگ ترین اشتباه خواهد بود))

((این یک نامه ی عاشقانه نیست)،یا((مرثیه ای عاشقانه درستایش خنده)) ، یا ((نقدی پست مدرنیستی برداستان love story))

این یک نامه ی عاشقانه نیست.تصویر آن چپق یادت هست که زیرآن نوشته بود((این یک چپق نیست))،...قسم حضرت عباس را باورکنیم یا خودخروس را....

سلام...هی نامه های گم شده ی عاشقانه ...کلماتی که روزی میگریستیدوزمانی لب خند می زدیدوحالا می خندیدقاه قاه قاه...

سلام ای((سلامی به پاکی ی باران،به زلال آب شاران،به وسعت دشت های دوردست،سلام ای  قلب تیر خورده ی وسط نامه که باخودکارقرمز زیرت نوشته اند:

اگردیدی تو را کردم فراموش   بدان شمع وجودم گشته خاموش))

سلام ای:

تو می گی نامه نوشتی نرسیده      ازتویک خط یانشون هیشکی ندیده

منم امشب واسه تونامه نوشتم       اما  اشکام  همه  رو نامه   چکیده

سلام ای آخرین سطرنامه:

اگرلب خند زدی برخط زشتم  بدان این نامه را تندتند نوشتم

[دربرخی نسخ، مصرع دوم بدین گونه آمده است:به قرآن مجیدتندتندنوشتم]

نه...! نمی توانم جدی باشم.سمت دیگر کجاست؟؟؟

سمت دیگر،سینما،love story،دخترفقیر وپسر پول دار وبلعکس وجماعت روبرو هم غرق عوالم ملکوتی،فنا فی الله ،درگیرحل مسئله ای ژرف اند:عشق بهتر است یا ثروت.

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای خنده ی خودرا

نمی نویسم سلام تا بدرودی هم نباشد،سلام...نرفته بودی اماداری می آیی.((رفتن)) دارد می آیدکه ((آمدن))بیایدبنشیندسرجایش.((داری می آیی))،دارد از راه می آیدکه شعرشودنامه های عاشقانه شود((داری می رسی ازراه))،که دارد می رسدازراه ،دل ودستم می لرزدوگونه هایم به یاد شرم دخترکان راهبه می افتد.رنگ انار باآمدنت که آمده، می آیدبه چهره ام.

وآن وقت هاکه می رود.آن وقت هاکه

((گاهی جهان چنان ناگزیر است که کفشی تنگ.)) [داریوش مهبودی]

آن وقت ها که پرسه می زندپرسه درکوچه های حوصله هایی که گم شده.وآن وقت هاکه فرصتی نیست تاکفش راازپای درآوری وتن به خنکای شوخ چشمه ای بسپاری...چشمه...چشمه...یادگارخاطره دوردست کوه...و آن وقت های دیگر...آن وقت های دیگر...

تردیدنوشتن دارم.تردیدگفتن به زبان نیامده ها،دوستت دارم ها.

دوردست ها همیشه مقدسند ودست نیافتنی به هم که می رسیم، نه ازتاک نشان می ماند ونه ازتاک نشان.هم ازاین روست که این نوشته، سال های بعد،سال های سال اسباب خنده خواهد بود.هم برای من هم برای تو،هم برای دیگران...خنده برابتذال.خنده ای راپیش بینی کرده ام آن را ذخیره کن برای سال های دوردست بعداز این...شایدباهم خندیدیم ...شایدتنها.

ازاین شایدهاگذرکن وبه یک بایدبیندیش...گاه گاهی بخند...صدای توازفاصله های سیمانی به من خواهدرسید.

- سلام ...نمی توانم جدی باشم ...نمی توان جدی نباشم...روح مولانا وایرج میرزا،حافظ وعبید،محتشم وهدایت درمن به رقص امده است.باچه آهنگی؟دینگ دینگ دینگ دینگ ....(به سبک love story اش بخوان)این عشق طبقاتی راباش که از کجاها سر در می آورد.تایتانیک بهانه است.ازهرکجاکه می آیدنتیجه ای یک سان باخودبه همراه می آورد:عشق بهتراست ازثروت.

قراربوده که یک یای این نوشته love story باشدبه همان شیوه ی چپقی عنوان نامه تصحیح می گردد.این گونه:

((این یک نامه ی عاشقانه نیست))،نیست.این یک ((یانقدی پست مدرنیستی برداستانlove story)) نیست.به عبازت بهتر،مقصودمن ازکعبه وبت خانه تویی تو.غرض عشق است واوصاف کمالش.

سلام...شمارابرای خودطلب نکرده ام که رمز مرگ همین جاست.دیگری رابه خاطرخود دوست داشتن.پله ای درمیانه ی ایثار وابتذال.امااگرتاکنون پاپیش ننهاده ام اسباب شرمندگی برای من است.[خیلی خودم راتحویل می گیرم نه؟؟؟]

نمی نویسم که نوشته باشم عاشقت هستم...نمی نویسم که گفته باشم ((دوستت دارم))که دوست داشتن ازعشق برتراست که نیست.می نویسم که مرابخندی ...کلماتم بزرگ شده انددیگرگریه نمی کنند.

شایدتصوری که من ازشما دارم حاصل سوءتفاهمی بیشترنباشد.هم چنان که هستی مانیز.نیز نمی دانم که شماچه تصویری ازمن درذهن خودمتصورشده ایدهرچه هست شایدهمان هم حاصل یک سوءتفاهم بیشترنباشد.این جمله رابه تصویرت اضافه کن:من[یعنی من نه شما]، نه مجسمه دردم نه دلقک درباروسیرک.تندیس شکستم من شکست گریه وخنده.درعقل وعشق باخته.شکست های گریه خنده دار...حالا شایدحکایت تو ومن است این سوءتفاهم دو جانبه وخنده دار...وضوبگیربرای دورکعت خنده...به چرک می نشیندخنده ...به نوارزخم بندای اش ارببندی...تاخنده مجروح ات به چرک اندرننشیند،رهایش کن...چون ما رهایش کن!!![شاملو]

- به که بخندیم؟... به چه بخندیم؟...

- به اکتاویو پاز می خندیم

 - به پاز؟چرا به او؟آخه کی باخوندن شعرپازخنده اش می گیره؟

ـ ای بابا...ماهمیشه به مستربین ایرانی وخارجی ومیری وعبدی وغیره و ذلک می خندیدیم .اماحالا می خواهیم ساختارشکنی کرده و درعوض به حافظ ومولانا،نیما وشاملو لورکا واکتاویوپازبخندیم.

- بنال تابخندیم.

- ماهیان،آذرخشی درشب تاریک دریا

وپرندگان آذرخشی درشب تاریک جنگل اند.

ο

استخوان های ما نیز

آذرخشی درتاریکی تن ماهستند

آه  جهان به تمامی شبی ست

وزندگی آذرخشی درآن

[ترجمه ی دکترعلی اکبرفرهنگی]

- نمی دونم چراخنده ام نمی گیره؟

- مگرنمی شنوی؟آذرخش می شودخنده در روح چشمه ها.یادگارخاطره دوردست کوه؟؟؟

Δ

بودن یانبودن مسئله این است.نخستین وهمیشگی ترین وآخرین جمله که هرهنرمنددرهرلحظه ی زیستن با آن درگیراست....نه ازبهشت ونه ازدوزخ نمانده خاطره ای .بهشت کجاست جهنم کجاست؟

قیامت آمد ورفت.آن قدرروزمرگی ما روزمرگی بودکه اسرافیل نفس گیرشد.می خواست جان به مرگ ببخشددید اوهم مرده است صورش رادرحراج بزرگ لندن یافته اند.

تردید،بهشت است ودرعین حال دوزخ.برزخ هم بهشت است وهم دوزخ وبلعکس.حس شیرین وتلخ بلاتکلیفی...مسئله این نیست وسوسه این است زیستن دربرزخ تردید.

یقین،حماسه است وتردید،حماقتی بزرگتر وابتذال،بزرگ ترین.چه کنم بانو که انتخاب کننده ی بزرگ ترینم؟؟؟شماچه؟؟؟

- واه!!! روم سیاه...هرکی توی یه نامه ی عاشقانه نیست طرفشو ستایش می کنه ما هم بلعکس رفتارمی کنیم.  آ

- بانوببخش نمی توانم جدی باشم...نمی توانم جدی نباشم

درانتهای این شعر[وایضا این نامه]

برف خواهی دید

 می توانی موهایت را برتوده ای انباشته از آن بگسترانی

 می توانی

چشم های عسلی ات را

بردانه های سرگردان آ ن

 بگشایی وبگریی

می توانی کلمات این شعر را 

درگوشه ای جمع کنی

 وآدم برفی اندوهگینی بسازی

می توانی

اشک های برفی اش را جمع کنی

 وآدم برفی دیگری بسازی

درانتهای این شعر

چیزی نیست

جز سپیدی مطلق کاغذ:

سکوتی برای اندوه

اندوهی برای سکوت

اما...

اما...درآغاز این شعربرف می بارد....

[کسراعنقایی]

- نتیجه می گیریم که عشق بهتراست ازثروت

- ای بابا...این،((این یه نامه ی نامه ی عاشقانه نیسته))؟نقدفیلمه ؟نمایش نامه س؟

نقدادبیه؟آخرش هم می گی این بود انشای من.همون اولش می نوشتی دوستت دارم وخیال من وخودت و دیگرون رو راحت می کردی

 - بانو سلام ...در دوستت دارمم هم تردید کن

[هنرمنداخیلی نامردوعوضی ان. خودشون توبرزخ زندگی می کنن می خوان دیگرون روهم  به این برزخ بکشونن.]

-  هر که سرکارباشدیقین[تردید] داشته باش که تو سرکارنیستی بانوی خواب  های طلایی!

- به پایان نمی رسد این نامه چون نامه های دیگر... هم چنان که آغازش.

سلام...بازهم بلعکس [بلعکس راببین درنوشته ی ما چه پرسه ای می زند]رفتارکرده، هم چنان که ننوشتم سلام،تابدرودی هم نباشد،می نویسم بدرود تاسلامی درپی آن باشد...سلام...

می بینی؟؟؟!!!! داردبرف می بارد...عنقایی هواشناس خوبی ست.

با این کلمات، برف بازی کن.گلوله های برف راکنارهم بگذارویک آدم برفی مضحک بساز.جای قلبش یک انار سرخ بگذاربعد درآن تیری فروکن...بعدبگذارش درچشم انداز رهگذران[مثلا یک روزنامه یا یک وب لاگ]تاهمه به آن بخندند...گیرم هم بغض نداشته باشی لااقل خنده ات رابه حراج بگذار...عین صوراسرافیل...

اگرلب خند زدی برخط زشتم   بدان این نامه راتند تندنوشتم

جواب فوری فوری فوری

پیوست:دلی به رنگ انار

رونوشت:روزنامه ی عصر.وبلاگ شفتلهوس.

***********  

 


نویسنده : اسکلت : ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

برگل تشنه آب پاشيدم

خلوت سوسماربرهم خورد.

***

ادبيات اقتدارطلب چپ و راست درايران:حماسه ی دوم خرداد.حماسه ی  سوم خرداد.

***

خبری کوتاه در روزنامه ای محلی:قتل منتقدسپهری به دست طرفداران سپهری.

[اين داستان واقعی خواهدشد]

***

عجيب مرثيه ی خنده آوری  !!!!  قهرمان شکنان را باش که پس  از مرگ به قهرمان قهرمان شکنی تبديل می شوند.اساطيرضداسطوره.تجربه به من می گويدکه شکستن اقتداراين قهرمان شکنان بسی سخت تر از شکستن اقتدار قهرمانان است.تعصب مدرن ياتجلی ی تعصب سنتی درقالبی مدرن.طرفداران،همان اعتقادی رابه که ناموس ومذهب شان دارند،به همين افرادنيز دارند.

***

سرگروهبان ناشی دستورمی داد:به چپ چپ!!!.  ما به راست می پيچيديم.زيرا چپ او راست ما بود.او زودمتوجه شد که چپ او چپ مانيست راست ماست.ورنگ زرد به خودی خودزردنيست چرکه اگرنورسياه برآن بتابد رنگ ديگری می يابدوزمان برای افرادعجول زودوبرای منتظرديرمی گذرد.ومفاهيم تابع شرايط اند هم چنان که حقيقت تابع قدرت.او بعدها به آسايش گاه روانی ها ارسال شد.

***

آرمان های عظيم ما.بادکنک های زيبا ورويايی.

***

گوش کن مرد اسطوره ای چه می گويد:

غريزه جنسی،خوردن وآشاميدن ابعادحيوانی ی انسان اند.

هی مرد!!! مرد اساطيری!!! اساطيری بينديش.تو به واسطه ی غريزه نخست پديد آمده ای و فرزندان ات ادامه ی ابعادحيوانی ی تو اند.تو به واسطه ی بعد حيوانی دوم به حيات خويش ادامه می دهی.وجدوادامه وجود تو وابسته ی اين دو بعد است.

يا در اين کار،نفس اين دوچيز رابجوی يا اين که  ارزش های آ نرا ازنوبساز تو هميشه با ابعاد خود زندگی می کنی.

***

اقتدارشکنی در گفت وگو.من با طرف مقابل ام هم رای می شوم تا خودم را محکوم کنم

***

 

نویسنده : اسکلت : ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

و قاف ، حرف  آخرعشق  است

 آن جا که نام کوچک من

آغاز می شود

[قيصرامين پور]

مشکل قيصر که حل شد فکری به حال عبدالحسين کنيد.

و عين حرف اول عشق است

آن جا که نام گنده ی من

 آغاز می شود.

***

مرگ بر شعار. يعنی مرگ برهمين جمله. يعنی مرگ بر مرگ بر شعار. يعنی زنده باد شعار. يعنی اقتدار اپيمندس کرتی.

***

فوتبال.گلادياتوريسم متمدن ها.

***

هميشه اسهال می گرفتيم.اين بار يبوست.سهم ما از جهان.

***

هستی بازمان گره می خورد وبلعکس.

***

کافی نيست،يعنی کافی هست اما کافی نيست.

***

- در ادبيات حق وجود ندارد

- حق داری

***

- ذهن شکاکی داری

- شک دارم

***

شما را فردای تان خبری نيست.مارا از ديروزمان.

***

آرزوها خاطره های آينده اند.تجلی ی خاطره های گذشته در آينده.

 

***

حسين دربهشت قهرمان است هم چنان که يزيد در جهنم.نکند عراق هم يک حسين فهميده داشت.

***

چنين گفت نيچه.

***

بميرد می؟سر ساقی سلامت.

***

اصلاح طلبان امروز ديروز کجا بودند.متاسفانه قانون عطف به ما سبق نمی شود.

***

مقتدرانه فکر می کنم آزادی ی فرزندان ام يعنی لجام گسيخته شدن آن ها.وسرانجام اقتدار آنان بر من فائق می آيد. 

***

هی دوست غربی ی من! تو پول نمی دهی و طلب کاری. ما پول می دهيم و بده کاريم.

***

روز بعد از  ازدواج نشستيم و فيلم آن را نگاه کرديم.هنوز هيچ نشده....!!!

***

درنگاه اسطوره ای،بی معنا بودن، بی معناست.اقتدارتناقض.آه اپيمندس.

***

- اگراخلاق باشدزنا هم نيست واگر زنا نباشد سنگ ساری وجود ندارد.اقتداراخلاق.

- اگر سنگ اندازی نباشد،سنگ ساری هم نيست.همان اقتداراخلاق اما وارونه.

***

کسی را می شناسيد که خودکشی اش دوساعت به طول بی انجامد؟

***

لال باشی و دست ات شکسته باشد.

***

تنهايی هستی آينه هستی .آن قدر ديده ام ات که نديدن داری.

***

هرلاستيکی که می خواين بخرين اما...

فقط دنا نخرين يعنی فقط دنا بخرين.هم چين انظر الی ما قال هم نيست.

***

تقديررخش تنها با رستم رقم می خورد نه باکس ديگری...وبلعکس. عکس آن مهم تر است.چه کيفی دارد وارونه نويسی.

***

اين جورياس... ای والله و استغفرالله.

*** 

نویسنده : اسکلت : ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ تیر ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

یادداشت هایی از سر بی کاری به قلم گواهرنشان فرامرزالسلطنه خردوست. 

شهر بوق آباد


 شهر بوق آباد یه شهری بود مث همه ی شهرا . بین دود آباد و فوت آباد . مردمش هم زنده بودن و صابر و شاکر . وسط میدون شهر یه بوق گنده ای بود با هزار و سی سه تا زبونه که هر صبح هر هزار و سی و سه نفر مردم شهر با هم توش می دمیدن و بعد برای حموم حاضر می شدن . این بوق نرخ رشد جمعیت رو دقیقا روی صفر نگه داشته بود و خوشبختی رو تضمین می کرد . یعنی چون هزار و سی و سه تا زبونه بیشتر نداشت فقط به نوزادی حق زنده موندن می داد که عده ی جمعیت رو به هزار و سی و چهار تغییر نده و جای خاصی هم برای آیین صبح داشته باشه .


 ***

این جا گل سرخ است از روی آن بپر


در تذکره ی نساء الفسا آمده است :

(( دوشیزه سمن بانو را در ایام دوشیزه سالاری اذناب و کوکبه راست بود . پاتوقش قهوه خانه ی کلثوم قری و نشیمنش در کوی قوالان و هکذا آورده اند او را متلی در دهان بود که تا روز مرگ هرگز بنیفتاد ( این جا گل سرخ است از روی آن بپر )

و این همان متل است در قصص ایزوپ نصرانی که رندی مر مرد لافزن را گفت - لافزنی از سفر به میانه ی قوم باز آمد و به پریدن از فراز مدینه ی رودس لافید . رندش چنین آورد که اینجا را رودس گیر و همین جا بپر

Hic rhodus* , hic saltus

کم نبودند کاکل به سرانی که خود را در گذارش به لطایف الحیل گذری می دادند تا مگر مورد اصابت آن لفظ کریمه واقع گردند . القصه این متل حشمت او بدان پایه بیفزود تا ملکه ام الصبیان بلقیس را بینداخت و خود به تخت نشست . ))

و حالا در همین دوره ی جاری سرکار خانم آقایی - کاندیدای شورای شهر - جمله ی زیبا و اصیل (( اینجا گل سرخ است از روی آن بپر )) را شعار خود قرار داده با اتکاء به آن خیال دارند شورای شهر را در دست بگیرند . من به ایشان رای می دهم شما چطور ؟

  

* Rhodus:نام شهری است و گل سرخ هم معنی می دهد 

  ***

خانم مالکی

 خانم مالکی 14 سال پیش نشکفته دخترکی ترگل ورگل بود که از شیراز به فسا آمد و به عنوان مربی کودک در کودکستان گلهای ایران مشغول شد . و اما ایشان در حال حاضر عاقله زنی هستند متین . و البته با دلربایی خاص این گونه خانمها . صاحب بلا منازع

1 - یک انگشتری فیروزه

2 - ششدانگ یک شوهر به عین و نماآت

3 - این عقیده ی راسخ که همچنان شیرازی هستند

در همسایگی خانم مالکی نویسنده ای زندگی می کندصاحب

1 - یک عینک ته استکانی

2 - چند مجموعه ی شعر و داستان کوتاه زیر متوسط

3 - این عقیده ی راسخ که تا مغز استخوان فسایی است

نویسنده مجرد است و چند سالی از خانم مالکی جوانتر . شاید در گریز های خانم مالکی به خانه ی نویسنده فقط احساسات مادرانه است که ... اما آنچه در پسله می گذرد به ما مربوط نیست همچنان که این هم به ما مربوط نمی شود که آیا خانم فرق بین مالکیت یک انگشتری فیروزه را با مالکیت یک نویسنده می دانند یا خیر . ما فقط می بینیم که هر بار خانم مالکی همسایه اش را در کوچه می بیند بی هوا و بی پروا فریاد می کشد که (( تو فقط مال خود خودمی از نک کاکل تا چنگ پا )) وصد البته ایشان این جمله را با لهجه ی غلیظ شیرازی و با احساس کامل مالکیت یک زن عاشق نسبت به عشقش ادا می کنند . و هر چند تفاوت لهجه ی شیرازی و فسایی به همین ( ق ) واژه ی فقط محدود نمی شود اما از همه چشمگیر تر همین طرز ادای ( ق ) است که فسایی کاملا ( ق = ) و شیرازی چیزی بین ( ق = و غ = ) تلفظ می کند .

حالا اینکه چطور می شود با مالکیت یک نویسنده ی فسایی شیرازی بود خدا می داند . مگر آنکه ششدانگش را مالک نباشی . آن هم با شایدها و اماها و اگرها .

پس عجالتا با اجازه ی شما نویسنده را در سیاهه ی مایملک خانم مالکی وارد نمی کنیم .


 ***

 چهار راه


 خانه ها خراب شدند - کاهگلی بودند -

خیابان شرقی - غربی را کشیدند و بعد از آن شمالی - جنوبی را

چهار راه درست شد .

نبش جنوب غربی شهرداری ساخته شد .

چهار راه همچنان چهار راه ماند و چهار راه شهرداری نشد .

نبش شمال غربی فرمانداری ساخته شد .

چهار راه همچنان چهار راه ماند و چار راه فرمانداری نشد .

در فاصله ی فقط 20 متری جنوب باغ ملی ساخته شد .

باز هم چهار راه چهار راه ماند و چهار راه باغ ملی نشد .

حالا هم با وجود بیش از یکصد چهار راه هر کجای شهر که باشی کافیست به تاکسی بگویی(( چهارراه ! )) تا ببرد دقیقا در همان محل پیاده ات کند . انگار هیچ چهار راه دیگری در شهر وجود ندارد .

اگر بانک صادرات در نبش شمال شرقی یا بانک تجارت در نبش جنوب شرقی راضی شوند ساختمانشان را بفروشند یک روسپی خانه ی شیشه ای احداث خواهیم کرد با دیوارهای کریستال و در های سکوریت - شفاف شفاف . زلال زلال - آنگاه احتمالا چهار راه به نامی نامیده خواهد شد . آخر پسندیده نیست چهار راه اصلی و مرکزی شهر نامی نداشته باشد .

***

بیماری


 ما امروز درک درستی از بیماری نداریم . اما گویا وضعیتی کاملا نامطلوب به شمار می رفته است . مثلا در همین شهر خودمان بیمارستانی بوده که بخشهایی داشته و بیماران در آنها بستری می شده اند تا دوباره به وضعیت مطلوب برسند و به وضعیت مطلوب سلامتی می گفته اند . آن بیمارستان علاوه بر آن بخشها - رادیولوژی - آزمایشگاه - اورژانس - زایشگاه و متعلقات متعدد دیگری هم داشته است که با مخارج بسیار - 24 ساعته و بطور رایگان به بیماران خدمات می داده اند .

بعدها زمانی که بیماری بطور کامل ریشه کن شد و مردم فراموش کردند که اصلا بیماری چه بوده و چه نبوده است بیمارستان هم بطور کامل تعطیل شد و حالا از سرنوشت آن همه اسباب و آلات و کسان هیچ اطلاعی در دست نیست . ساختمان بیمارستان هم بعدها تبدیل شد به همین دانشگاه آزاد اسلامی که حالا هست .


 ***



آگهی


 مطابق اعلان اخیر شعر داری به رغم واگذاری اکثریت پروژه های شعری به بخش خصوصی خلق فرصتهای شعری جدید برابر انتظار نبوده است و در حال حاضر شاعران جوان بسیاری بیکارند . لذا شعر داری در نظر دارد در راستای رفع معظل موجود 53 شاعر بالای 80 سال را بازنشست نموده به جای آنها از شاعران جوان بهره بگیرد . متقاضیان می توانند با در دست داشتن 6 قطعه عکس 4 * 3 - اصل و کپی شناسنامه - کارت ملی - اصل و تصویر پایان خدمت - گواهی عدم اعتیاد و گواهی عدم سوء پیشینه به شرط تاءهل حداکثر تا پایان وقت اداری 8| 3| 83 به کارگزینی شعرداری مراجعه فرمایند .

***

  حق مسلم آقای حقوقی


 آقای حقوقی از بیست سالگی تا سی و دو سالگی چهار دفتر شعر منتشر کرد چون دوست داشت شاعر باشد و شعر و شاعری کند هیچ کس هم این حق را از او نگرفت . اما پس از اینکه در سی و دو سالگی به مقام شهرداری نلئل آمد در طی مدت 12 سالی که در این شغل بود هیچ دفتر شعر یا حتی هیچ تک بیتی در هیچ کجا از او منتشر نشد .

چون مردم دوست نداشتند آقای شهردار به جای رتق و فتق امور بنشیند کنج خانه اش به شعربافی .و آقای حقوقی این حق مردم را پاس داشت .

در پایان سال دوازدهم از شهرداری آقای حقوقی پیری ژنده به شهر وارد شد و یک راست رفت سراغ آقای شهردار و به او گفت به خاطر حقی که از شهر زائل کرده در چند روز آینده به مرگ فجعه در خواهد گذشت .

شهردار ( ببخشید آقای حقوقی ) به مرگی فجیع مرد و او را در نقطه ی دور افتاده ای از بیابانهای اطراف شهر در فاصله ای بعید از گورستان عمومی به خاک انداختند و بر سنگ گورش که حق مسلم او بود نوشتند : مزار آن کس که حق مسلم شهری را برای داشتن یک شاعر به مدت 12 سال نادیده گرفت .

 ***

فرهنگ خاردار

 

 این ساختمان خانه ی فرهنگ روزگاری حدود پنجاه سال پیش کتابخانه ی عمومی بوده است . شبها می روند و از پس شان صبحها می آیند تا بالاخره در صبحی که مثل همه ی صبحها از پس شبی آمده بوده بنا به پاره ای ملاحظات کتابها را به محل امنی منتقل کرده برایشان نگهبانهایی می گمارند و ساختمان کتابخانه تبدیل به اداره ی راهنمایی و رانندگی می شود و چون آن اداره ی محترم زیر مجموعه ی نیروی انتظامی است و نیروی انتظامی هم زیر مجموعه ی نیروهای مسلح طبق قوانین حفاظت فیزیکی مناطق نظامی بالای نرده های حیاط سیم خاردار می کشند . بعدها باز در صبحی از جمله ی همان صبحهایی که از پس شبها می آیند به دلیلی نامعلوم راهنمایی و رانندگی هم می رود و سیمهای خاردارش را جا می گذارد و ساختمان مزبور به خانه ی فرهنگ تبدیل می شود . با انجمن هایی از قبیل انجمن شعر - داستان - هنرهای تجسمی و ....

لابد استحضار دارید که بعد از گذشت نیم قرن این ساختمان خود به میراث فرهنگی تبدیل شده است و اصلا درست نیست که چیزی از تاریخش کسر شود . پس سیمهای خاردارش را باید همچنان حفظ کرد که ما کرده ایم . ما فقط شعری از اشعار منیف ارشد شعرای انجمن شعر را بر سر در آن نصب کرده ایم .

شب رود با ... ات ... صبح می آید چنینت 000

میکند با سطرها بی شرمیش در دو چشم نکته بینت ...

کام او تلخ است باهربوسه اش میکند در انگبینت ...

با سر انگشتش گشاد و تنگها قافیه ش را با نگینت ...

میزند با ابروانش آن سه تیر می نشیند بر جبینت ...

شعر داماد و عروسش ... شب رود با ... ات ...

حجله شان با سیمها و خارها ... در ... در ... *

 * قابل توجه علاقه مندان به قافیه ! ( در ) را می توانید با ( پت ) جای گزین کنید و ( پت ) صورت پهلوی ( به) است که می تواند به اذن شاعر در معنای همان ( در ) بکار رود ..

نویسنده : اسکلت : ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم