شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

به ساحل نشینانی که هیچ‌گاه صدای امواج دریا را نمی‌شنوند.

بدین وسیله
کمال تشکر
آن مقام محترم
احترامات فائقه
نوروزباستانی
تبریک عرض
عرض تبریک
آرزومندم

کلماتی که بی‌هوا از دهن‌ها می‌پرند و در هوا می‌چرخند و بدون آنکه حاملِ معنایی خاص باشند، رسالتشان تنها خروج از دهان است ونه بیشتر؛ که فقط گفته شده باشند که به گوش‌هایی بخورند که شنیده ناشنیده آن‌ها را دربازتابی بیهوده چونان طوطی‌ای روبروی آینه به فرستنده‌ها بازگردانند.
برای من، نوروز، تنها ناقوسی ست لال که مرگ فرهنگی عقیم را فریاد می‌زند.
نوروز عین روزه‌ای که فروکاهیده شده به گرفتن‌اش برای سلامت تن، تنها راز سربه مهر هویتی ست که در مواجهه با جهان برون، هرروز چونان کوه یخی در برابر تابش آرام آفتاب، تن می‌فرساید تا که سرانجام روزی تنها نامش را در صفحه‌های خاموش کتاب‌هایی خواهیم یافت که مخاطبانش تنها دانشجویان رشتهٔ فرهنگ‌های باستانی خواهندبود.
بدین وسیله مرگ‌اش را تبریک و تسلیت می‌گویم.

نویسنده : اسکلت : ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دیکته توری

الف: شهرنوش پارسی‌پور در جایی نقل می‌کند که در اوایل انقلاب، یکی از آشنایانش که در زمان پهلوی کاره‌ای بوده اما واقعا کاره‌ای هم نبوده را چند روزی بازداشت کرده و بعدش که پژوهیده و دیده بودند خلافی مرتکب نشده، ر‌هایش کرده بودند. بعدش این آقا، جایی به شهرنوش گفته بود از وقتی که از زندان بیرون آمده‌ام، وقتی به دست شویی می‌روم بسیار مواظبم که اول با پای راست وارد دستشویی نشوم (بس که در زندان به او تذکر داده بودند!) چرا که می‌ترسم از بالای دستشویی ناگهان آخوندی بر سرم داد بزند که مردک چرا با پای راست وارد دستشویی شده‌ای؟!!!


ب: به نظر می‌رسد برخی از کسانی که در ایران به مدرسه یا دانشگاه رفته‌اند، حداقل یک بار هم که شده این کابوس را دیده‌اند که بعد از سال‌های زیادی که از اتمام دورهٔ تحصیلشان گذشته، از مدرسه یا دانشگاه با او تماس گرفته گفته‌اند که شما فلان درس را نگذرانده‌ای پس تمامی مدارک تحصیلی‌ات پس از این دوران، فاقد اعتبار است!


پ: چونان که پیش تر‌ها نیز گفته‌ام، راه استعمار جسمیِ انسان‌ها از تسلط بر روحشان می‌گذرد و در این مسیر، نهادهای آموزشی یکی از مهم‌ترین ابزارهای نظام‌های تمامیت خواه‌اند. مطمئن باشید که این کابوس تا آخر عمر با شما خواهد بود حتی اگر از این کشور مهاجرت هم کنید، باز هم ر‌هایتان نخواهد کرد. چرا که نظام‌های آموزشی، مهم‌ترین دوران زندگی شما، یعنی کودکی شما را تحت تسلط کامل داشته‌اند.


ت: اکتاویوپاز می‌گوید من نصف عمرم را صرف برداشتنِ سنگ‌هایی کردم که در نیمهٔ نخست عمرم جلوی خودم انداخته بودم. اینجا در این جهان دست چندم، ما هنوز بعد این همه سال مشغول دورانداختن افکاری هستیم که در مدرسه به ما یاد داده بودند. پس تا این مبارزه هست، این کابوس‌ها نیز ادامه خواهند داشت...

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

سرمه ای در چشم ، سرمه ای در حلق...

حالِ خونین دلان را از افلاطونِ خمِ شراب نشین که بپرسی، خواهد گفت که فلک انتقام خون فرهاد را از کسی نخواهد جست. پیرانه سرانِ قبیله، عشق جوانیشان به سر که می‌افتاد، فرمایش داده بودند که زن نیک صفت، انسان را شاعر می‌کند. طنز تاریخ این ست که زایش فلسفه، حاصل خُلق تنگ زن سقراط بود!. طنز دیگر این ست که ستایشگران عشق در تاریخ ادبیات ما هیچ‌گاه زنانگی وتن کامگی وتن سرایی را پیشه نکردند. چرا؟ به سبب استبداد روح در کشاکش تاریخی که در برون‌اش مردان بر اریکهٔ قدرت تن می‌دریدند وسر می‌بریدند و در اندرونی‌اش زنان، قدرت سیاست ورزی را با مالش باسن و خصیتین سلاطین به دست می‌آوردند و بعدش به دخترکان تازه پای در حرامسرا گذاشته سرمه می‌خوراندند تا صدایشان کلفت شود مبادا صدای نازکشان دل و آلت شاه را بلرزاند....
اما اینک ما به جهان پا گذاشته‌ایم. عامه گانی که وارث وصلت خجستهٔ تاج و عمامه‌ایم و اینک جای سرخی درفشی که در قلب عاشقان فرو می‌کردند و سرب داغی که در حلقوم‌های آزادی خواهان می‌ریختند، دل خوش به خلوتی هستیم که موبایل‌ها و کامپیوتر‌ها برایمان فراهم کرده‌اند. دل خوش به تصویرهای خود کشیده بر دیوارهٔ غارهای مدرنی که غیر خودمان کسی در آن زندگی نمی‌کند.
واینجا هم منم. مردی در آستانهٔ زایش درد چهل سالگی. مردی که زنان به قلب به او به دیدهٔ یک کاروان سرا می‌نگرند، نه شاعر خواهد شد نه فیلسوف. تنها مردی با کاروان سرایی ویران و قلبی ویرانه‌تر حاصل پیوند تاریخیِ زر و وزر و تزویر با کالایی به نام عشق که روانهٔ بازار مکارهٔ انسانیت شده است...
باری... خاموش خود منم. مطلب از این قرار است: چیزی فسرده است ونمی سوزد امسال در سینه در تنم…

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی جای دیگری ست شاید هند شاید میسور

این مطلب مربوط به اواخر شهریور ماه سال هشتاد وشش هست.روزهای آخرِ زندگیِ دو ساله ام در هند.دوسالی که خودش اندازه ی یک زندگی طولانی برایم درس زندگی داشت...بادا که روزی باز برگردم به میسور دوست داشتنی به چاموندی هیل به پالس به سری رانگاپاتام به کلیسای سنت فیلامونیا به کمپ دانشگاه به دریاچه به مستر مادپا ی دوست به میمونِ دزد به عقاب های یکشنبه بازار به اشوینی به مسترجمیل احمد...به ژرفنای چیزی شگرف.نامش زندگی

 

از آشرام اشو که دیدن می کردیم دخترکی را دیدم با لباس های بلند،خندان گرد خویش می رقصید و دو گلی را که در دوستانش داشت با خویش می رقصاند و شکوفه ها در آن هوای خنک و نیمه بارانی  بر زمین سیمانی اطرافش می ریختند. لبخندش ار آن فاصله ی دور آشکاربود و چنان می نمود که محو در رقص خویشتن است...

ساعتی طول کشید تا بازگشتم و دوباره اورا دیدم به همان گونه که بود...

شگفت زده از دانا پرسیدم : دخترک خسته نمی شود؟   با لب خندی پاسخ ام داد دخترک نیست چرا که اگر از نزدیک ببینی اش پیری را در چهره اش خواهی دید. نیز سالیانی است که  به این مکان می آید و می رقصد تمامی روز را. به همه لب خند می زند وهیچ گاه با کسی صحبت نکرده است.

( منم داشتم فکر می کردم که دختره رو مخصوصا گذاشتنش اول  ورودی واسه تبلیغات )

*

دیروز جشن واراماها لاکشمی بود صاب خونم شب دعوتم کرد به خونه ش واسه شام و دیدن از مراسم جشن شون.این جشن مخصوص خانوماس وخونواده ها معمولا به احترام لاکشمی هزینه ی زیادی رو واسه برپایی اون خرج می کنن.صاب خونم شاکی بود که چرا قیمت لوازم مربوط به جشن بالا رفته و بعد با با وجودی که آدمی خیلی مذهبیه با طنزی در چاشنی کلامش گفت : ما خودمون رو مجبور می کنیم که این کارا رو انجام بدیم واسه اینه که خیلی فقیریم!

*

آقایون وخانومای ایرانی که دارین میاین هند لطفا خاهشا تمناعن استدعاعن تورا به پدرجدتون قسم به این پلیس های و کارمندای هندی رشوه ندین لااقل اگه می خواین بدین کم بدین یا همیشه ندین.بابا وقتی دست می کنی پونصد روپیه رو که تقریبا ده دوازده هزار تومن ما میشه یواشکی بهشون رد می کنی نمی دونی که توی ماتحتشون چه عروسی برپا می شه اخه واسه بعضی اونا این یعنی حقوق پنج روزشون. می فهمی یا نه حقوق پنج روزشون.

با این کاراتون دارین حتا مناسبات جامعه ی هند رو به هم می ریزین .بابا اینوخود هندیا هم معترفن  و توی آمارهای جهانی هم هس که کشور هند از نظر نظام رشوه خواری اصلا کارنامه خوبی نداره اما این کار شما باعث میشه که این مناسبات به هم بریزه و سطح توقع پلیس ها وکارمندا رو ببرین بالا ودودش اول توی چشم خودتون میره بعدش توی چشم ایرانیای دیگه بعدش توی چشم تمام خارجی هایی که میان این جا آخرشم می رینین توی هند و این چس مثقال معنویت ته مونده روی زمین رو هم به باد می دین . حالا خودتو می دونید.

*

دانا با هندیا که حرف می زنه من مرده ی مات بودنشون در مقابل این حرف ها و حرکاتم : سلام عزیزم خوبی ؟

تو  نمی دونی که من چه قدر عاشقتم  دارم از عشقت فنا می شم بزار همین الان چاقو بردارم شکممو واسه ات جر بدم  خوبی فدات شم؟. حالا این هندیا این جوری  مات می مونن،  خدا به داد برسه اگه دانا بخواد  یه زمانی همینا رو تحویل یه ادم اروپایی بده. چی میشه...

*

نویسنده : اسکلت : ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

مشترکِ در دسترس،مورد نظر نمی باشد...

خدمتِ شنوندگانی که گیرندگان سیاه وسفید دارند عرض می کنیم که بازیگران دو تیم سیاه وسفید،با پیراهن های سفید در سمت چپ ِ تخت خواب،مشغول گرم کردن بدن همدیگر هستند.تماشاچی محترم هم با شعار فیتیله مخا برات تعطیله زمینه را برای خانه خالی آماده می کنه.حالا می ریم که داشته باشیم .گل درومد از حموم سمبل دراومد از حموم.حالا داورفتوای جعلی می ده که  زمان شاه مستراح ها وا بودن پس مردم واسه  سرپایی هیچ مشکلی نداشتند. حالا مصدق ،تصدق اش برم میره عروس بیاره چشم دشمن کور کور.حالا موج مکزیکی با بوسه ی فرانسوی و رولت روسی وشیوه ی زندگی امریکایی قاطی میشه حالا یه تکون دو تکون دوتاکون بتپون بتپون بتپووون بتپووووون ....ووون رون  جووون ....جووون... اومدم ...بتکون اون بغض هزار ساله رو لامصب آبشو بیار مگه نمی بینی قحطی تنشو سوزونده داد میزنه رجاله ها یکی تون دلخوشه به قصرخونگی یکی به چای عصر خونگی یکی تونم که توی حصرخونگی حالا بالا برین پایین بیاین مال منی دختر ایرونی...هم صدای من...خون  جلقی ات تو رگای من و حالا توی دقیقه ی نود،این اخوان ثالثه که با سیبیلای گاوکش و صدای تو دماغی اش میره روی رنگ بابا کرم و قر می ده ومی گه: اره جوونم
زندگی را مردم پیشین ، خورد وپوش ولذّت آغوش می دیدند.حلق ودلق وجلق... تو چی مادر به خطا...

نویسنده : اسکلت : ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

برای شماها ،تنها چند کلمه است این نوشته. برای من، اما زندگی ست...وشایدمرگ

...و فکر می کنم به واژه هایی که با آنها عاشق شدم به زندگی.به درک ِ حسّ شور زیستن.به عشق به آزادی به گل.به طنز واژه ی عدالت و بازی دلقک وارش در زندگی ام.به خودم که بعد چهل سال عشق ورزی باواژه ها هنوز همان بچه کارگرجنوب شهری ام که به خاطر آزادی بازهم اگر پایش بیفتد به خیابان می روم و سنگ و دشنام از دست ولب دوطرف برمی گیرم و چوب دوسر گُه می شوم و اشک بر چشم وخون به جگرو امید در دل بر می گردم به خانه تنهایی ام.اما به خاطر عدالت چه ساده شیر گاز کنار تخت خوابم وسوسه ام می کند به شکستن قولی که به خودم داده ام که: تا مادر هست،هرگز.

کاش می شد که این واژه هارا روی هم انباشته کنم بعد بروم بالای این توده ی انتزاعی، بنزینی واقعی روی خودم بریزم کبریتی واقعی بکشم بعد از اعماق جانم نعره بکشم: زنده باد زندگی ی ی ی…
 بعد کبریت را رها کنم روی خودم. آن گاه چنان آتشی به پا شود که معناها از جسم واژه ها بیرون بپرند و خاکسترم همراه خاکسترواژه ها باقی بماند و روحم همراه معناها در سرتاسر جهان منتشر شود.آن گاه تنها کافی بود که لب به سخن واکنی یا دست به قلم ببری یا صفحه کلیدرا فشار دهی ، می دیدی که همراه هر واژه طعم ناب زندگی درفضا پراکنده می شود.می گفتی: عشق.عاشق می شدی.می گفتی: آب، سیراب می شدی.اما وقتی که می گفتی : نفرت، طعم تلخی در دهانت جاری می شد.پشیمان می شدی وباز می نوشتی: عشق....

نویسنده : اسکلت : ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

چهل سالگی...

مرگ،یعنی همان که پیش تر ها گفته ام: نبودن در دل کسی...

"دیگری ام" اسیر منی شده که قرص می خورد ومی خوابد و هی هر ده دقیقه به پنج دقیقه، خاکستر سیگار های تا ته نکشیده اش را با گفتن یک " شت" از روی رکابی اش به کف اتاق می تکاند.

دیگری ام، راه می رود و پشت سر هم تکرار می کند:شوبروگم شو برو گم شو برو گم شوبروگم....

دیگری ام ، چهل سالگی ام به تخمش نیست دموکرات است و گاهی " من " را فتیله پیچ می کند،: به حمام اش می برد عین یک مادر لباسی شیک تن اش می کند،عین یک معشوق، یقه ی تاخورده اش را درست می کند وعین یک دوست همراهش به خیابان می رود ومجبورش می کند که به همه لبخند بزند وبرای دخترک پسرکان سه چار ساله شکلک در بیاورد .

" من" اما به هرحال قوی تر است.هر چه باشد،چند تا پیراهن بیشتر از او پاره اش کرده اند.پیر است وحرمت چهل سالگی و علم وفضل اش را از اطرافش می طلبد به خصوص از " دیگری".

"من" همیشه تنهاست."دیگری" هم تنهاست اما قاعده ی زندگی همیشه همین بوده: دورباش عزیز باش.

برای همین است که جهنم، رونوشتی برابراصل از پنجره ای خاک گرفته است که: من" می بنددش ودیگری از ترس یا به خاطر احترام، بازش نمی کند...

نویسنده : اسکلت : ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ای وای ز محرومیِِ دیدار ودگر هیچ...

دلتنگم مثل پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برگشته پسرش بوده وفردای برگشتنش اونو گذاشته سرای سالمندان

*

دلتنگم مثل دوتا پیرزن یکی مادر یکی نامادری که منتظر آخرین سرباز جنگند و سرمرز باهم دعوا دارن که  کدوم رو بیشتر دوست داره؛پسره میاد وراست میپره توی بغل دوست دخترش.

 *

 گیجم مثل پیرزنی که  لب مرز منتظر آخرین سرباز جنگ که پسرشه وایساده که یه پسر دیگه  میاد وبهش میگه پسر واقعی ات منم.ماروبعد تولد ، توی بیمارستان باهم عوض کرده بودن.

 *

گیجم مثل پیرزنی که  لب مرز منتظر آخرین سرباز جنگ که پسرشه وایساده که میان بهش میگن همه اش دوربین مخفی بود.

 *

گیجم مثل پیرزنی که  لب مرز منتظر اخرین سرباز جنگ که پسرشه وایساده.پسره میاد.پیرزنه می بوسدش.پسره تبدیل به یه قور باغه میشه

*

 اصل جمله از مایاکوفسکی: غمگینم همچون پیرزنی که می بیند آخرین سرباز برگشته از جنگ، فرزند او نیست

نویسنده : اسکلت : ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

خوردن قرص های ضدّ عطش، بر لب چشمه ی لحظات...

الف:هیچ تفاوتی میان زندانی و زندانبان نیست زمانی که قفس ، وسعت پرواز را تعیین می کند..هر زندانبانی، با سابقه ی 30 سال خدمت، حداقل 10 سال از عمرش را در زندان گذارنده است.

ب: در ایام ماضی، دو امرَد(همجنس گرای فعلی)قرار نهادند که در هم نهند.اولی که سوار پشت دومی شد، دومی،هنوز دخول صورت نگرفته،از فرط فحلیّت! دادزد: جرّم بده پاره ام کن!.اولی، بلند شد وپابه فرار گذاشت.دومی داد زد: آهای کجا میری؟ اولی گفت: تو که به مال خودت رحم نمی کنی، معلوم است نوبت به خودت که برسد چه بر سر من خواهی آورد!!! و رفت ورفت وهنوز هم که هنوز است، دارد می رود...

پ: پنج سال است که هرروز، میانگین،فقط 15 پیامک می فرستد به گوشی من.هر پیامکش هم اندازه ی 5 پیامک معمولی.حالا پیدا می کنیم پرتقال فروش را:اگر روزی حداقل 15 پیامک دیگر هم بفرستد به دیگران،می کند به عبارت:30 پیام روزانه به دیگران وبا معیارمخابرات، که پیامک هارا خطی حساب می کند، می شود روزی 150 پیامک معمولی.قیمت هر پیامک هم دست کم،10 تومان است.

یعنی،روزی 1500 تومان.

یعنی ماهانه 45000

یعنی سالانه، 540 هزارتومان

پس در این 5 سال، مبلغ 2 میلیون وهفتصدهزارتومان فقط هزینه ی پیامکهایی شده است که نخوانده پاک شده اند!

(توضیح:حدود یک میلیون وهشتصدهزار زوج جوان،تا همین امروز، در صف وام سه میلیون تومانی ازدواج اند)

ت: اگر برای هر پیامک،حداقل دودقیقه هم صرف کرده باشد،می شود روزی 60 دقیقه.

یعنی ماهی 30 ساعت

یعنی  سالی 360 ساعت

 پس پنج ساله اش می شود: (1800) یک هزار وهشتصد ساعت!

به عبارت دقیقتر، ایشان در این پنج سال، 75 روز از عمر گرانبهای خودشان را فقط وفقط، صرف فرستادن پیامک هایی کرده اند که  یا توسط من خوانده نشده اند، یا دیگران خوانده اند که البته این بخشش به من مربوط نمی شود.منظور این بود که کسی که به حال روزهای زندگی اش که ارزشمندانه ترین گوهر زندگی است، رحمی نمی کند، تکلیفش با دیگرانی چون من مشخص است.همین طرز فکر، در سطح کلانش تبدیل می شود به طالبان.القاعده یا داعش.آن ها هم زندگی خودشان برای شان مفهومی ندارد.این گونه می شود که به  آسانی تبدیل می شوند به تروریست هایی احمق که خیال می کنند به محض فشار دادن کلید جلیقه ی انفجاری شان وکشتن تعدادی آدم بخت برگشته، مستقیم پرتاب می شوند وسط بغل حور وغلمان های بهشتی!

ت: شازده کوچولو: من اگر هشت دقیقه وقت داشته باشم، خوش خوشک میرم لب یه چشمه

ث: یک ساعت از وقتش گرانبهای عمر خودم را الان صرف نوشتن این مطلب کرده ام.یک سااااااااعت.خداییش وقتم تلف نشده؟

نویسنده : اسکلت : ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

حدیث زوال است این عزیز حدیث زوال...

تو چند می ارزی اسپرم کوچولو؟
-من دست سازم چیزی نمی ارزم.تقدیرم اینه که توی چاه فاضلاب زندگی کنم...

*

سنجشِ خردِ داف
اگه فیلسوف بشم یه کتاب می نویسم به اسم: سنجش داف.بعدش یه مقدمه روش می نویسم به سبک کلمات میرشمس الدین ادیب سلطانی.مثل: ترادافندگی میمیانه ها دافولوژی کفشهای ترانسدال شاسیّانگی مباسنیّت پروتوزایی
بعدش بقیه ی کتاب رو سفید می زارم!

*

هر زنی یه خانم هویشام ِ درون داره که حواسش نیس که هر مردی ممکنه یه زوربای درون داشته باشه...!

*

کجا داری میری این وقت شب؟بودی حالا...یه بغضی بود با هم می شکستیمش...

*

زیر بنای توسعه، در تغییر در پسوند ...شون به ...مون است.

*

داری پیر می شی و خیر نداری...

دیگه پیر شدی و...

*

با راننده هه دعوام شده بود از اعماق جونم فریاد می کشیدم:

یو اسهول   بسترد    کاکساکر    سان آف بیچ   مادرفاکر    اس لیکر ...
هیکلش دوبرابر من بود اما فقط بلد بود هی پشت سر هم بگه:

آیم مد آیم مد آیم مد آیم مد

اونجا بود که به قدرت زبان پی بردم

*

در راستای نیمه ی خالی یا شایدم پر لیوان:

امید، تنها یه ناامیده که نا نداره!

*

خیلی تلخه که حسّ کنی که حسّ پشیمانی ِ کسی دیگه هستی...

*

هر کی یارش خوشگله، قربون دسّاش بیزعمت، بده دسّ ما یه دوری باهاش بزنیم شاید خدا مارم به بهشت راه داد...

نویسنده : اسکلت : ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

چیزی بگوی که در اشک غرقه شوم...

رسانه،دست هابیل بود

*

ذهنی که شرطی ِ مرگ شود، خود به خود پشت واژه ی "فتوای" ، کلمه ی "قتل" را می بیند!

*

چیزی بگوی که در اشک غرقه شوم

*

داستانی کاملن واقعی
یه روزبهش گفتم تر کم کن از اون روز به بعد هر روز منو خشک خشکی می کنه!

*

روزگار کودکی برنگردی الهی

*!

قانون مهم انال زندگی اینه که چه خودت رو شل بگیری چه سفت ،اون سفت خودش رو می زنه

*!

اگر دین ندارید،آزاده هم نیبستید، لااقل فراموش کار نباشید!

نویسنده : اسکلت : ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

عشق،شقّ عینی ست در ترازوی من شدن

همیشه که قرار نبوده محتسبی مامورامنیتی ای، برادربزرگه ای دهانت را ببوید مبادا گه خورده باشی که گفته باشی دوستت دارم.همیشه که عشق، کنار تیرک راهبند بر در کونش تازیانه نمی خورد.عشق ، از ترازو می گریزد.اسیر ترازو که شد، از وزنش فروکاسته می شود.چرا که می افتد به  روزمرگی اش که  وزن بوسه چقدر است وزن همآغوشی چقدر است وزن پول هدیه یا که سوغات چقدر است وزن دوستت دارم و چرا در جوابم نگفته ای من نیز ، چقدر است وزن آشپزی برای آقا وزن رانندگی برای خانم ،وزن من به تو لطف کردم که از عقب دادم ،وزن من به خاطر تو تاخرخره مقروض شدم ودیگر وزن ها ودیگر وزن ها...همیشه همین است،عشق، منت پذیر نیست اما ترازو که بیاید،حتا ژولیت نیز ممکن است در جهانی دیگر منت گذار رومیو شود که من به خاطر تو...

نویسنده : اسکلت : ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

چگونه از دو نخ، به روزی یک پاکت برسیم؟

چشمم اما آب نمی خورد از این سال از این بهار بی مصرف از تصرف کریمه از هواپیمای گمشده از ادامه ی حصر از جهادملّی از هرچه که شما انسان ها اسمش را زندگی گذاشته اید و انگار بامعیارهایش احساس خوشبختی می کنید ودر تلاشی بی وقفه اید که بهشت یقین خود را به درون مرزهای جهنم پر تردید ما هم صادر کنید...

من، انسان نیستم دیرسالی ست که خارج از تقویم زندگی می کنم.عید وعزا برایم توفیری نمی کند چرا که در هردو غمگینم.روزگاری کتاب هایم را فوج فوج امانت می دادم ومی بخشیدم به تژاد انسانی،تا که شاید از عصر جادو،از غریزه ی نخستینش،ازخشونت ذاتی اش ،از یقین ویرانگرش،از رسوم وعقاید به روز ناشده اش،از روابط اجتماعی عمودی اش،از دوستی کم خردانه اش واز دشمنی بی خردانه اش رهایی یابد...

اما جدال  سخت نابرابر بود و واقعه سخت نامنتظر...

نویسنده : اسکلت : ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ما زاغه نشینان اندیشه...

کودک بودم مراوبرادرم را توی گودالی که شهرداری وسط کوچه کنده بود می گذاشتند وخودشان به تظاهرات می رفتند.من در حاشیه ی انقلاب بودم.

نوجوان بودم.هرچه برای مسئول اعزام،آسمان را به زمین می دوختم،مرا به جبهه نمی فرستاد.من در حاشیه ی جنگ بودم.

دانشجو بودم.دوم خرداد که آمد فارغ التحصیل شدم.جامعه متن بود اما من هنوز در حاشیه ی زندگی بودم.

هشتاد وهشت که آمد در تمامی تظاهرات ها بودم اما هنوز جایی برای من نبود.چرا که بسیجی ها اهل فتنه ام می پنداشتند و سبزها، بسیجی ام.چرا که تلاش می کردم سنگ از کف هر دو طرف برگیرم وبه زمین بیندازم.

حالا در آستانه ی چهل سالگی،نه شغلی رسمی دارم نه خانه ای ،نه کتابی منتشر شده ، نه بیمه ای ،نه سری و نه سامانی.همین روزهاست که سکته ام بزند و بعد چند روز بوی تعفن جسدم به دیگران خبر برساند که مرده ام.من هنوز در حاشیه ام.

من روشنفکر زاغه نشین این جامعه ام.حاشیه نشین اندیشه.نه دولت،نه خانواده ، نه دوستان و نه جامعه هیچ یک مرا به رسمیت نمی شناسند.برای من  ومایی که به قول فروغ، ابلهانه می پنداریم که حق زیستن داریم،جایی برای زیستن نیست چرا که در جامعه ای که در آن مرگ متن است، برای روشنفکرانی که ارزش زندگی را می دانند ،جایی نیست.چرا که ما حاشیه نشینانیم

نویسنده : اسکلت : ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

گاو مش حسن،خطاط پرسه زن و زن وفرزند را بزن...هی بزن

روستاییان ولایت ما،هنوز در برابر زورگویی ارباب، به جان زن وفرزند خود می افتند و...هی بزن...!
سعیدی سیرجانی

*

 آدم های تنها، همیشه پرسه می زنند.اما دو نفر که باشند، همیشه جایی رو دارند که برن

سرگیجه.آلفردهیچکاک.دیالوگ کیم نوواک وجیمزاستوارت

*

ببین عیزم بدیِ ارتباط داشتن با یه فنچ اینه که نمی تونی باهاش 69 بزنی.فوقش بتونین 39 رو اجرا کنین!

از نصایح بارنی استینسون به تد موزبی!

*

من گاو مش حسن نیستم.من خود مش حسنم
نتایج:
الف: لطفن یک بشقاب کرامت انسانی فراموش شده
ب: از خودبیگانگی وهویت باختگی در دنیای گاوها!

*
کشوری که  در آن دانشجویانش را کتابخانه ها بیرون می کنند به این بهانه که شما کارت عضویت ندارید،آدمهایش یا به بیرون می گریزند یا فریب جهان کبیر درون را می خورند

*

ما پاپیون های مجازی هستیم که به طرز کاملن غمناکی از جزیره ی فیلتر وسانسور می گریزیم وهی ما را باز می گردانند وهی باز با خراش گلو فریاد می کشیم: حرومزاده ها ...من هنوووز زنده ام...

*

عشق،هم چون تمدنی است که پایداری اش وابسته به توانایی یافتن پاسخ های نو در برابر پرسش های نوین است
چیزی که تمدنها را فرومی پاشاند آن است که رهبران جامعه در برابر پرسش های نوین،همان پاسخ های کهنه ی همیشگی را تکرار کنند.آرنولد توین بی.

*
آن خطاط هیچ خطی ننوشت.اما از اون هفت خطّاش بود وخیلی ها رو انداخت توی خط

!
*

عاشق از مهدورالدم شدن نمی هراسد.اما از مهدورالدمع شدن؟ آری

*

روان شناسی خودمانی!

علایق، هرچه لایق...

نویسنده : اسکلت : ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

ما کاری به حکم نداریم، حکم رو کاغذ مال محکمه اس. اصلیّت حکم مال خداست...

بالا وپایین مملکت را همین تفکر کاهگلی،پوشانده مملکتی که قیصرش الّا به لاحکم الا بالناموس،پاشنه ور نمی چیند و بر بیشتر رعیّت هایش  نام رضا نهاده اند که رضا به داده دهند و گره از جبین نگشایند.باری حرجی انگار نیست بر مردمکانی که قانون را مترسک می دانند و خردورزی،برای شان تنها تصویری آدم برفی ای ست در تابستان بس که به سینه کوفته اند وخطاب به فلکی که در قامت کریم،کودوم کریم؟ کریم آب منگل بر آن ها نازل شده ،چیزی غیر الهی جزّ جگر بگیری گفتن ندارند.راه طی ناشده ی دموکراسی در ایران از سنگلاخی به نام قانون می گذرد سنگلاخی که روشنفکران فراری از خانه اش تنها سنگ از جلو برداشته اند وبه پشت سر پرتاب کرده اند...

باری چه مسعود است آرمان دموکراسی و چه کیمیاست وصالش...

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

خودارضایی فکری با نقب به گذشته های درگذشته

در فوران غرب زدگی وعرب زدگی وشرق زدگی و بی همه چیززدگی،یک زنگ زدگی دیگر هم هست که از همه شان اما خطرناک تر است وآن چیزی نیست جز: خودزدگی.

خودزدگی همان خودارضایی اندیشه گی ست ونمودش همین پرسش می شود که آن چه خود داریم را چرا از بیگانه گدایی کنیم؟این تفکر را روشن فکران ره گم کرده ی دهه ی چهل بیش تر پروبالش دادند ونتیجه اش رسید تا حوضچه ی اکنونی که ما در آن زیست می کنیم.حوضچه که نه: مرداب.چرا؟

شعار حکومت در دهه ی شصت را یادشان هست بعضی ها: خودکفایی اقتصادی  از راه کشاورزی محور استقلال.نتیجه این شد که کشاورزی در کشوری نیمه بیابانی چون ایران شد سرلوحه ی خودکفایی اقتصادی.بعد هرچه آب شرب وغیر شرب بود رفت پای گندم ها ومحصولات استراتژیکی چون چغندر!.بعد هی آب که کم آمد دست به دامان سدها  شدند وبعدش دریاچه ها وبعدش هم که آب هی کم وکمتر شد رفتند سراغ چاه های عمیق وآخر همین شد که می بینیم: خشک سالی و خشک شدن دریاچه هایی چون ارومیه،پریشان یا بختگان...

حالا ردّ همین همین تفکر را در دیگر حوزه ها به ویژه در حوزه ی اندیشه ورزی و فرهنگ نیز دنبال کنید.وقتی که بر سردرسینماها جز پلاکارد فیلم ایرانی نمی بینید، وقتی که آشپزهای تلویزیون جز روش طبخ غذای ایرانی چیزی دگرآموزش نمی دهند،وقتی که تفکر رانتی نفتی،در تمامی ارکان زندگی ما راه می یابد،وقتی که ایران بی بهره از رفت وآمد توریست هامی شود، نتیجه همین می شود که می بینیم: سترون شدن تفکر در قحط سال خردورزی با دستاویز خودکفایی فکری...

کلام آخر از مهاتماگاندی: من نمی خواهم به دور خانه ام دیواری بکشم و پنجره هایم را بپوشانم. من دوست دارم تمامی فرهنگ های جهان با آزادی کامل به خانه ام بوزند. اما نمی گذارم زیر پایم را سست کنند. من نمی خواهم در خانه های دیگران مثل یک برده و گدا زندگی کنم.

نویسنده : اسکلت : ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نوستالوژی برای خشک سالی ودروغ

بیش ترِ آدم ها از دروغ های زیباکننده لذت می برند.با گفتن اش تحریک می شوند وبا شنیدن اش ارضا.
عشق،همان دروغ زیباکننده است.آدم عاشق،چیزی غیر زیبایی نمی بیند حتا چشمش به تکه مدفوعی هم بیفتد،یاد معشوقه اش می افتد بس که زیباشناس است عشق...


آدم هایی هستند که بادروغ،خشک سالی را پنهان می کنند.آدم هایی هم هستند که بالبان تفتیده خشک سالی را باور نمی کنند بس که رافع عطش است دروغ...


آدم هایی هستند که طلوع هرروزه ی خورشیدرا معجزه می دانند.آدم هایی هستند که حال را جاودانه می پندارند و پایندگیِ حال را معجزه می دانند بس که معجزه باور است اسطوره ای به نام انسان...

آدم هایی هم هستند که هنرشان زشتی شناسی است با این تفاوت که آن ها چیزهای شاید زیبارا واقعازشت می بینند.اینان شاعرانِ سیاست اند.در صف اول بهشت سیاست،سیاست مداران اند ودر صف دوم اش،شاعران زشتی شناس.
این اسطوره ها معجزه شان همان زیباکردن دروغ است برای انسان هایی که باور دارند به باور داشتن چیزی برای هویت بخشی به زندگی روزمره شان.چرا که ادم ها اگر دروغ نباشد،واقعا می میرند...

نویسنده : اسکلت : ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تریلوژیِ چارتکبیر بر هرچه نیست...

مرده شویان شوی مرده

 می رفت تا برای خودش آدمی شود

حوّا که لال زمزمه ای در غبار بود

هابیل ، محو ترجمه ای گنگ از خداش

قابیل هم که خودکشی اش بی نتیجه بود

...

...

...

دیگر نمانده بود کسی غیر یک کلاغ

 

فرضا که یقینی هم باشد...

فرض را بگذار بر دخترک چریک شهری
فرض را بگذار بر پسرک قاصد گروه
فرض را بگذار بر تروری ناموفق
فرض را بگذار بر نبرد الجزیره
فرض را بگذار بر چه گوارا این آب
فرض را بگذار بر زنده باد آزادی

آنگاه بنشین باخودت یکی تایی کن وبعدش
تمام فرض ها را بردار
چیزی که می ماند ،
فقط یک خود-دیگرارضایی ِمعصومانه است
در زیرمیزی که بالایش
پسر ودختری به سمت های غیر از خود چشم دوخته اند

 

در ستایش پیرهن های سپید

ماشه ها را که می چکاندند،
آسمان هم چنان آبی بود
خون پرنده اما آنقدر مقدس بود
که مافرض را بر قرمزی گذاشتیم...

نویسنده : اسکلت : ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

ما آدم های اجاره ای ما آدم های 0930 وخورده ای ما آدم های0919...

گلدان لئون را که یادتان هست که هرجا که می رفت با خودش می برد وآخرش عین خودش توسط دخترک به خاک سپرده شد که شاید گل بدهد؟ آدم های اجاره ای این گونه اند.عین خودشان ونه عین چیز دیگری تکه تکه اند.خودشان را عین وسایل شان جایی باقی می گذارند واز خودشان در جاهای جدید چیزی باقی نمی ماند. بخشی از وسایل شان عین خاطرات شان در خانه ی پدری ست،بخشی خانه ی برادر یا خواهر یا دوستان وآشنایان نزدیک.آدم های اجاره ای،هیچ گاه به زمین احساس تعلق نمی کنند عین باد روی استپ های پهناور زندگی شناورند اما هوهوی شان به گوش کسی جز خودشان نمی رسد.
آدم هایی هستند عین وانت باری های تهران که 
پیش شماره ی تلفن شان 0918 هست 
یا عین داروفروش های ناصر خسرو، 0911 
یا عین معلم ها 0917 
این ها به تهران آمده اند به امید روزی که بتوانند بار وبندیل شان را ببندند و به 1 یا 8 یا 7 شان برگردند.این ها با خودشان به زبان یا لهجه ی سرزمین مادری شان سخن می گویند این ها آدم های اجاره ای نیستند چرا که روزی به گلی بر می گردند که روزی روز گاری در خانه ی پدری خویش کاشته بودند.
اما آدم هایی هم هستند که 0919 اند این ها عین من اجاره ای اند فکرشان شاید اجاره ای نباشد اما زندگی وروزگارشان اجاره ای ست. آدم هایی که در وطن خود غریبه اند ودر تهران غریبه تر. آدم هایی که سیم کارت های اعتباری خود را عین گلدان لئون با خود به این جا وآن جای این کشور می برند ودر برابر پرسش ِ تو کجایی هستی، ابتدا اندکی تردید می کنند وبعد نام شهرستانی را به زبان می آورند که نخستین عکس العمل تهرانی ها در برابرش این است: کجاست؟ 
آدم های اجاره ای همه جای این شهر هستند ونمونه ی دیگر این آدم ها در همه جای جهان آواره اند.آدم های مهاجر آدم های تبعیدی آدم هایی 0098 آدم هایی که در رویاهای هرشبه شان خواب کوچه های خاکی شهر خود را می بینند ...
آدم های ویران آدم های باد آدم های هوهوی باد در کوچه های ویران...

نویسنده : اسکلت : ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد