چوب معلم، گل بود که خوردیم که خل شدیم!
آقای ناظم سابق ِ آچار فرانسه ای که روزی که در عنفوان نوجوانی در کتاب فروشی از شما پرسیدم که از شاملو چی دارین و شما گفتین این ضد انقلاب ها رو بی خیال شو،
آقای معلم ادبیات که زمانی که شعرم رو بهتون دادم که درباره اش نظر بدین جلوی همه سنگ روی یخم کردین وبلند گفتین :حیف اسم شعر بند تنبونی ،
آقای معلم ادبیاتی که جلوی همه از من امتحان نگرفتین وبهم بیست دادین و گفتین واسه این که شاعری بهت بیست می دم،
آقای معلم کلاس اول ابتدایی آقای مجدی ِ شمر ِ معرف ِ حضور که داد می زدین من شمرم و من رو جلوی همه فلک کردین،
آقایان کلاس اول تا پنجم ابتدایی که همه تون بلااستثنا با شلنگ یا ترکه ی انار میومدین سر کلاس،
آقای معلم ریاضی دینی راهنمایی که یه روز به ازای هر سوالی که ازم پرسیدین وچیزی بلند نبودم یه چَکُلی (ضربه ی محکم مفصل انگشت وسط به پس ِ کله ای کچل شده)محکم کوبوندین توی سرم تا رسید به بیست وپنج تا وتا سه روز کله ام باد کرده بود وبعدش به خاطر انتقام روز پنج شنبه اول همه اومدم ویه سوزن چرخ خیاطی رو فرو کردم توی صندلی تون و بعدش درد چهره تون هیچ وقت یادم نمیره وبعدش تو دوسال بعدش هم همیشه یادمه که همیشه قبل این که رو صندلی بشینین دستی روش می کشیدین والان هم با هم دوستای صمیمی هستیم اما یادگرفتن ریاضی رو واسه ام همیشه عقده کردین،
آقای همین معلم بالایی که روز چنان توی سروکله ی محمد نبی، بزرگ کلاس مون زدی که توی زنگ تفریح دوچرخه اش رو سوار شد و با صدایی بلند توی حیاط مدرسه جار زد: من رفتم که برنگردم.خداحافظ.ودیگه هیچ وقت برنگشت،
آقای معلم علوم که میون ما بچه های بد دک وپوز جنوب شهری، هوای سه تا بچه خوشگل کلاس رو بیشتر از همه داشتی،
آقای معلمی که الان مُردی ویه روز یه تیپا بند باسن یکی از بهترین دوستام کردی که پسرت بود واونم الان نیست و دق دلی خونه رو توی کلاس جلوی همه سرش درآوردی،
آقای معلم زبان انگلیسی دینی که مجبورشدی معلم علوم بشی و من اولین بار کلمه ی اسپرم رو اونجا از دهن تو شنیدم ویادمه چطوری از ترس وشرم دهنت خشک شده بود.اما همین الان فکر می کنم که تو با همه ی مذهبی بودنت تنها کسی بودی که درباره ی این مسائل با ما حرف زدی،
اقای معلم کلاس پنجم که به بغل دستیش گفتی محکم بزنه توی گوشش اون هم چنان محکم زد که خورد به چشماش و تا دو هفته با چشم نقاب زده میومد مدرسه.بعدش هم توجیه کردی وگفتی: گفتم محکم اما نه به این محکمی،
آقای معلم هندسه دبیرستان که یه روز بدون اون که بدونم چی شده همونجوری که روی نیکمت اول کلاس مشغول حلّ تمرین بودم شروع کردی به کتک زدن من،
آقای معلم دینی دبیرستانی که واسه این که گربه رو دم حجله بکشی همون روز اول،چند تامون رو جلوی همه چنان سیلی بارون کردی که صورت مون اندازه ی شرم یه نوعروس سیزده ساله سرخ شده بود،
آقای معلم عربی ترکی که یه روز ازت معنی کلمه ی تُسرِعُ رو که مربوط به درس فردا بود ازت پرسیدم و نمی دونستی،
آقای معلم هنر دوره ی راهنمایی که تنها معلم به درد بخور تمام 14 سال مدرسه ی من بودی ومن به همت تو توی اون سه سال راهنمایی، کارگردان، نمایشنامه نویس، بازیگر، شاعر وخیلی چیزای دیگه شدم،
آقای معلمی که یه روز خسته بودی و از من خواستی که جات عروض درس بدم،
آقای معلمی که چقدر از هدایت وسعدی برام خوندی و یه شب یکی از همونایی که احتمالن شاگردت بود،بی خبر اومد دزدی توی خونه ی تو بعد ناغافل، چاقو بهت زد ومُردی وبعدشم خودشو کشیدن بالای چوبه،
...
...
...
دختر خانم دانشجویی که تنها کسی بودی که توی اون سه سال تدریس، روز معلم یه دونه گل واسه ام از توی حیاط چیدی و آوردی وبهم هدیه دادی،
آقای دانشجویی که واسه اتون از جمله ی اول کتاب سوال داده بودم وجواب غلط دادی،
خانم دانشجویی که چند تا ازسوال های امتحان رو از سوال هایی که هفته ی پیش سر کلاس ازم پرسیده بودی وبهت جواب دادم ، گرفتم اما به هیچ کدومش جواب نداده بودی،
دختر خانوم دانشجویی که فقط به خاطر تو که تنها شاگردم بودی وچون به زبان علاقه داشتی، صبح های زود جمعه هفتاد کیلومتر رانندگی می کردم تا بیام بهت درس بدم،
روز معلمه ، خوب باشه. دل خوشی از هیچ گروه تون ندارم .آدم خود راضی ای نیستم اما همیشه قایل به مراعات انسان بوده ام حالا می خواد شاهکار خدا باشد یا نباشه.بعضی هاتون رو هنوز می بینم و بهتون احترام می گذارم.اما چه فایده .فکر عمری رو می کنم که سر کلاس های شما تلف کردم.از شما معلم ها ، به غیر از یه تعداد معدودی که یادشون گرامیه، بقیه تون هیچ چیزی از انسانیت به ما یاد ندادین...بازنشسته گی تون بهتون خوش بگذره...از شما دانشجوها هم اگه حتی یکی تون پیدا بشه وهمین جور نتی رو درباره ی من بزنه و استعداد نویسندگیش رو خرج فحش دادن به من بکنه، باور کن که خودم میام و دستشو می بوسم...
نظرات ()
|
garbology یاعلم زباله شناسی.تخصصی ادبی ای که در کودکی حاصل شد!
بچه که بودم، خونه مون توی یه برهوت در جنوب شهر بود که غیر از ما و دوسه تا خونه ی دیگه و یه باغ با دیوارهای بلند،هیچ چیز دیگه دوربرمون نبود.روی دیوارباغ هم پرا ز شعار های توده ای ها ومجاهدین بود که من هیچی ازشون سر در نمی آوردم :تاخیر در اجرای بند((جیم)) به نفع دشمنان انقلاب است...مرگ بر امپریالیسم..من همیشه برام سوال بود که بند ددجیم دد! چیه که خیلی مهمه که واسه اش باس شعار بنویسن....آهان یادم اومد یه میدون بزرگ گوسفند فروشی هم بود که صبح ها توش غلغله بود آدمها وبزها و میش ها توی هم وول می خوردند.اما عصر ها دیگه اون منطقه جای قرق ما بود...یه چیز خیلی مهم هم بود که زندگی کودکی م ارو ساخت: یه آشغالدونی!!!
کنار جایی که فوتبال بازی می کردیم،منطقه ی بزرگی بود که تمام آشغال های شهر رو می آوردن اونجا...این جاست که علم زباله شناسی شخصی من معنا پیدا می کنه.ما تبدیل شده بودیم به آشغال گردهای حرفه ای.من توی سن شیشهفشده سالگی خوره ی کتاب ها، مجله ها و محصولات فرهنگی ای بودم که خیلی ها از ترس جوّ سنگین اوایل دهه ی شصت بیرون می ریختند.اولین بار که کافکا رو شناختم توی همون آشغال ها بود.البته کتاب، جلد نداشت اسم نویسنده نداشت بوی خاصّ زباله رو می داد. اما داستان هاش رو خوب یادمه.یکی اش همین در کنیسه ی ما بود..یادمه هیچ چی ازداستان کوتاه هاش نمی فهمیدم اما هی می خوندم هی ناامیدانه می خوندم تا ازشون حتا اندازه ی یه جمله هم سر در بیارم...یه کتابخونه ی بزرگ داشتم همه شون یادگار زباله گردی...
حالا بعضی وقت ها که به نسلی فکر می کنم که خودشون توی همین گودر و فیضبوق می گن که با شنیدن سیندرلا و سفید برفی ودیو ودلبر توی رختخواب نازشون به خواب می رفتن، می فهمم که بین ما اندازه ی دیوار چین یه فاصله اس...عدالتی که از میان آشغال ها وکافکا عقده بشه،خیلی ویرانگره.از نسل اون آشغال گردها فکر کنم تنها کسی که تونست از وسط اون اشغال دونی خودش رو بیرون بکشه، فقط من بودم.حالا هنوز کافکا هست، همون نفهمی ها هنوزهستند.آشغال هم هم عوض بیرون، جمع شدن توی مغزم.بعضی وقت ها می گردم یه چیزایی رو از وسط شون پیدا می کنم که واسه خودم خیلی جالبن، خوبن خاطره انگیزن اما بوی خاصّ آشغال رو می دن...
بوی خاصّ آشغال رو تا حالا شنیدین؟ همین نوشته ای که خوندین...
پ.ن: لینک دو مقاله ی علمی در مورد زباله شناسی:
http://digpress.blogfa.com/post-2167.aspx
در ستایش زیستن
یه نفر پاپیون هس که وسط قفسه ی سینه ام زندگی می کنه.آخر اون روزهای تلخی که بهت فشار میارن که بهت ثابت کنند که نبودن یه ارزشه، از عمق جگر خسته اش صیحه می کشه:
حرومزاده ها من هنوز زنده ام...
چه سال هاست که مرده ست لحظه ی دیدار!
- ببخشین این جا جای کسیه؟
-عاره عزیزم جای کسیه که هیچ وقت نمیاد!
-خوب پس ...یعنی می تونم بشینم؟
-نه اون جا نشین. من بلند می شم شما بیا جای من بشین...
زنده ام که زنده ام به چپم که زنده ام
فک کنم توی زندگی قبلی ام ، غم بودم چون العان همه منو دایورت می کنن به تخم چپ شون....
فیتیله تعطیله
حالا که چی؟ که من بنویسم که تو بیای بخونی که چی بشه؟ این وبلاگ،تا اطلاعِ متاسّفانه ثانوی تعطیله.عین صاحبش که همیشه بود...
من همینم همین که دارین می بینین نه کم نه زیاد.سهم من از تمام دنیا هم همین چند تا کلمه ی پوچ ومسخره ای هس که دارین می بینین.اگه از همین هم ناراحتین می تونین یه اسلحه وردارین و بیاین سراغم وشلیک کنین توی مغزم قول می دم که حتا اگه دست تون لرزید خودم ماشه رو فشار بدم.بعضی وقتاس که حس نفرت از زندگی جای عشق به هرچیز زندگ
شد صداهام دوقدم مونده به فریاد، شهید...
گمِ گم عین آدم های بدونِ وطنم
که تو کوچه های خالی زیر آواز می زنم
عین هیزم شکنی پیر، که تبر گم کرده
که تو یک جنگل سوخته پی خود می گرده
یا پرنده ای که از قفس افتاده توی باغ وحش
یا مث کودکی گریون وسط هزارتا نعش
یا که یک ماهی قرمز وسط تُنگی، تنگ
که نگاه گربه ای افتاده روش، گوش به زنگ
قصه هام تلخ تر از شیرین وفرهاد شدن
شعله ی شمع شدن، رقاصه ی باد شدن
تا که خواستم بگم از دل که چقدرداد شهید،
شد صداهام دوقدم مونده به فریاد ، شهید
آخر قصه ی ما ، روی دل پاره پاره ام،
تنها یک جمله ی ساده است: "یه دوستت ندارم"
باهمین جمله ی تو،عشق به خونه اش نرسید
کلاغ قصه دلی شد که به لونه اش نرسید
تو خودم گم مث مردای بدون وطنم
که توکوچه های خلوت زیر آواز می زنم:
جمله تو گفتی وباز عشق به خونه اش نرسید
کلاغ قصه که من بودم، به لونه اش نرسید
باوشه؟
رفته بودم به یه آدم برفی پیشنهاد ازدباج بدم.آخه می گفتنم که بغلش واسه تابسّونا خعلی خوبه...
ننجونم مخالفت کرد.گفتمش : چرا؟بم گفتش آخه خبر نداری ؛ آدم برفیا توی تابسّونا میرن تو خواب زمسّونی...
؟Ook
i had gone to propose to a snowman to marry her
mom said: no
why mom? I,m in love with her. her hug is very cool in the summers-
kid! snowmen are going to hibernate in the summers-
ابدیت به علاوه ی یک روز...مرگ تئو آنجلوپولوس
آنجلوپولوس هم رفت.کاشکی خبرش راست نباشه...دنیا بدون تئوآنجلوپولوس یه چیزی کم داره.خیلی کم داره.حالا کی بیاد حدیث ما همیشه غربت نشین ها رو روایت کنه؟ کی توی دشت های گریان که توی چشم انداز مه گم شدن، عین لک لکا گام معلق ورداره؟ کی مهاجرا رو توی فیلم هاش عین یولیسس هایی تصویر کنه که هیچ وقت نمی تونن به خونه هاشون برگردن؟ کی غبار زمونه که روز به روز روی چین وچروک های چهره مون می شینه رو ابدیت می بخشه؟
حالا مامان النی کاریندرو واسه کی آهنگ بسازه که ما بزاریم توی گوشامون و توی پارک های برفی قدم بزنیم و اشک های بی صدا بریزیم؟
برف می بارد... اما تو نیستی
در کوچه برف می آید
با شتاب شصت ثانیه در دقیقه
دارم لحظه ها را از شنبه می دزدم و
در دهان کلمات گرسنه می گذارم
آسمان این جا آبی نیست
آسمان این جا هیچ گاه آبی نبوده است
آبی ، رنگ نیست لحظه است
آبی،برف است و
آدم برفی های سال شنبه هنوز متولد نشده اند
کوچه برف باران است
آسمان دارد مادر می شود و
مترسکهای مزرعه آدم برفی های پیش ساخته اند
واژه های کور تشنه ی خورشیدند
تمام هفته در شنبه غرق می شود
پاهایم در مزرعه کوچه می شوند
کوچه در خودش غرق می شود
چرا که برف می بارد..
اما تو نیستی
عین آسمان که هیچ گاه آبی نبود...
ترجمه ی شعر : آوای اندوه بار پناهنده (refugee blues) از ویستن هیو آودن
شعر : آوای اندوه بار پناهنده از ویستن هیو آودن
ترجمه:حسین ستوده
ویستن هیو آودن (Wystan Hugh Auden) یکی از بزرگ ترین شاعران انگلیسی زبان قرن بیستم متولد به سال 1907 در شهر یورک انگلستان و درگذشته در وین به سال 1973 است .او سال های بسیاری از زندگی خویش را در کشورهای گوناگونی به سر برد و در جنگ داخلی اسپانیا نیز شرکت داشت. از سال 1939 به بعد شهروند ایالات متحده شد و ریاست آکادمی شاعران امریکایی را از سال 1954 تا 1973 عهده دار بود سروده های او بیش تربرمحوریت عشق،سیاست،شهروندی ، اخلاقیّات و مذهب می چرخند.
شعر آهنگ یا آوای اندوه بار پناهنده(refugee blues)یکی از مشهورترین سروده های او و هم چنین از آثار شاخص ادبی سده ی بیستم میلادی ست.این شعر در حدود شش ماه پیش از آغاز جنگ جهانی دوم سروده شده ست . تمرکز و تم موضوعی آن بیش تر بر مسئله ی پناهنده گان و نقض حقوق انسانی آنان است تا مسئله ی گتوها وبازداشت گاه های کار اجباری .اما باز آن را در زمره ی اشعار مربوط به هولوکاست و پدیده ی یهودی آزاری در خلال دهه ی سی قرن بیستم میلادی به شمار می آورند.این مسئله که در اتریش وآلمان نازی از حدودسال 1933 اغاز شده بود در سال 1938 به اوج خود رسید وبسیاری از یهودیان مجبور به مهاجرت از این کشورها شدند.مقصد آنان ،بیشتر کشورهای امریکای لاتین،ایالات متحده ی آمریکا،کشورهای اروپای غربی و در نهایت فلسطین بود که هسته ی تشکیل دولت اسرائیل نیز از همین مهاجرت ها آغاز شد و در نهایت با تشکیل دولت اسرائیل، مردم فلسطین تاوان وجدان معذب کشورهای درگیر در جنگ را در باره ی مسئله ی یهود، به قیمت آوارگی خود پرداختند.به نحوی که این شعر،حدیث نفس همین آوارگان فلسطینی در سال های بعد نیز هست.شعر از زبان یک پناهنده ی قربانی روایت می شود که مسئله ی آوارگی خود،مسببان این پدیده – آدولف هیتلر وایدئولوژی نازیسم وفاشیسم - وهم چنین تماشاگران بی تفاوت آن - بیشتر کشورهای اروپای غربی- را باطنزی تلخ وبا نگاهی کافکایی زیر ذره بین قرار می دهد.روند ایجاد محدودیت برای یهودیان ابتدا درایجاد ممنوعیت های شدید در محل های خودشان از طریق بستن بازوبندهای زرد ، ممنوعیت ورود به شهرها یا کشورهای دیگراز طریق عدم صدور یا تمدید گذرنامه و در نهایت انتقال آنان به اردوگاه های کار اجباری بود که به تدریج آنان را چنان بی خانمان می ساخت که شکارهای خوبی برای سربازان آلمانی و جوخه های مرگ می شدند.سرانجام این محدودیت ها هم در نهایت به آشویتس ، داخائو و پدیده ی هولوکاست منجر شد.
بلوز، آهنگی آهسته و غمگین است که به طور سنتی دارای بندهایی سه سطری است که در هر سطر چهار ضربه موسیقایی وارد می شود.سرچشمه ی این گونه موسیقی در میان آمریکاییان افریقایی تبار وبردگان سیاه پوست مزارع ایالات جنوبی امریکای قرن نوزدهم است که روایت گر مصائب و دشواری های زندگی بردگانی است که در شرایطی کاملا غیر انسانی وبدون برخورداری از هرگونه حقوق انسانی در این مزارع به کار مشغول بودند.آودن در این شعر از بسیاری از مولّفه های بلوز استفاده برده است
درباره ی بلوز از کورت ونه گات:
نویسنده ی غول،آلبرت مورای که برای خودش خیلی چیزها هست،از جمله رفیق من وتاریخدان موسیقی جاز،به من گفت که در دوره ی برده داری، در این کشور-دوره ی قساوتی که هرگز از زیر فشار آن خلاص نمی شویم-نسبت خودکشی میان برده دار ها خیلی بیشتر از سرانه ی خودکشی بین برده ها بوده.
مورای می گوید به نظر او دلیلش این است که برده ها برای مقابله با افسردگی راهی داشتند که برده دار ها نداشتند:آنها با نواختن و خواندن بلوز می توانستند"عمو خودکشی" را چخ کنند.اوچیز دیگری هم می گوید که به نظر من صحیح است.می گوید بلوز نمی تواند افسردگی را از کلّ خانه پاک کند امّا می تواند آن را هل بدهد به گوشه های اتاقی که در آن می نوازند.پس لطفاً حواس تان باشد.
ونه گات،کورت.مرد بی وطن.ترجمه ی حسین شهرابی.انتشارات کاروان،چاپ اول.تهران.1386.ص
Refugee Blues by W H Auden
Say this city has ten million souls,
Some are living in mansions, some are living in holes:
Yet there's no place for us, my dear, yet there's no place for us.
Once we had a country and we thought it fair,
Look in the atlas and you'll find it there:
We cannot go there now, my dear, we cannot go there now.
In the village churchyard there grows an old yew,
Every spring it blossoms anew:
Old passports can't do that, my dear, old passports can't do that.
The consul banged the table and said,
"If you've got no passport you're officially dead":
But we are still alive, my dear, but we are still alive.
Went to a committee; they offered me a chair;
Asked me politely to return next year:
But where shall we go to-day, my dear, but where shall we go to-day?
Came to a public meeting; the speaker got up and said;
"If we let them in, they will steal our daily bread":
He was talking of you and me, my dear, he was talking of you and me.
Thought I heard the thunder rumbling in the sky;
It was Hitler over Europe, saying, "They must die":
O we were in his mind, my dear, O we were in his mind.
Saw a poodle in a jacket fastened with a pin,
Saw a door opened and a cat let in:
But they weren't German Jews, my dear, but they weren't German Jews.
Went down the harbour and stood upon the quay,
Saw the fish swimming as if they were free:
Only ten feet away, my dear, only ten feet away.
Walked through a wood, saw the birds in the trees;
They had no politicians and sang at their ease:
They weren't the human race, my dear, they weren't the human race.
Dreamed I saw a building with a thousand floors,
A thousand windows and a thousand doors:
Not one of them was ours, my dear, not one of them was ours.
Stood on a great plain in the falling snow;
Ten thousand soldiers marched to and fro:
Looking for you and me, my dear, looking for you and me.
آوای اندوه بار پناهنده
انگار که این شهر، بی شمار دارد روح
چندشان به کاخ می زیند و چندشان به کوخ
با این حال، جایی نیست مارا محبوبکم... ما را جایی نیست.
مانیز روزگاری وطنی داشتیم ودل فریبش می پنداشتیم
می یابی اش اگر به نقشه ی جغرافیا نگاه کنی
اما اکنون بدان جای برگشتن نتوانیم دلبرکم...برگشتن نتوانیم
روییده درخت سُرخداری پیر در حیاط کلیسای دهکده
که غرق شکوفه می شود از نو به هر بهار
پاسپورت های باطله اماشکوفه نمی کنندمعشوقکم ...آن ها شکوفه نمی کنند
کنسول روی میزخودش کوبید و به من گفت:
بی گذرنامه ، تو رسماً مرده ای!
ما ولی هنوز زنده ایم عزیزکم... ما هنوز زنده ایم
به هیات مهاجرین سری زدم صندلی ای تعارفم کردند
مودبانه خواستند سال بعدتر مراجعه کنم
امروز را اما کجا به سر ببریم دلبندکم ...امروز را کجا برویم؟
درتظاهرات شان که آمدم، سخنران بلند گفت:
مهاجران که بیایند،نان شب مان را هم خواهند دزدید
خطاب او تو و من بودیم خوشگلکم... خطاب او تو ومن بودیم!
پنداشتم که صاعقه بر آسمان زده
بانگ هیتلر بود اما بر فراز اروپا: باید بمیرند آنان...
آه منظورش ما بودیم عشقکم...منظورش ما بودیم
سگی را دیدم که ژاکت سنجاق دار پوشیده بود
و دری را که باز شد و گربه ای که به داخل رفت
آنان یهودی آلمان نبودند جانکم... آنان یهودی نبودند!
پایین بندرگاه ، بالای اسکله ایستادم
و ماهیان را نگریستم که چه آزاد غوطه ور بودند
فقط چند قدم دورتر از من روحَکم...فقط چند گام دورتر از من
درمیانه ی جنگل قدم زدم و مرغکان را به شاخساران دیدیم
هیچ سیاستمداری نداشتند و تنها برای دل شان می خواندند
از نوع بشر که نبودند آنان .مرغکم!..آنان انسان نبودند
به خواب خویش آسمان خراشی دیدم با هزاران طبقه
با هزار پنجره و با هزار درب
هیچ کدام شان که مال ما نبود عسلکم...هیچ کدام مال ما نبود
ایستادم بر پهن دشت به زیر بارش سنگین برف
ده هزار سرباز، قدم رو از این سو بدان سو
به جست وجوی تو ومن بودند نازنین... به جست وجوی تو و من...

برای مطالعه ی بیش تر:
http://www.ppu.org.uk/learn/poetry/poetry_against1.html
http://en.wikipedia.org/wiki/W._H._Auden
ساینا، نامی بزرگ بود برای یک شهر کوچک جنوبی
من بودم وساینا که اول دبیرستان بودیم. من بودم و یک شهرکوچک بود ویک خیابان دراز بود و یک غروب بود ویک کتابخانه ی پایین شهربود و وساینا بود و اواخر دهه ی لعنتی شصت بودکه انگار هنوزهم هست.ساینا بزرگ وبزرگ تر می شد اما من هنوز شرم شهرستانی ام اجازه نمی داد که بخواهم که کتاب هایش را در آن سوزهای استخوان سوز زمستانی برایش تا دم درب مدرسه حمل کنم.یک عالمه مرد با ماشین به دنبالش بودند وجایی برای من نبود که نبود چرا که حتا دوچرخه ای هم نداشتم که تک چرخی برایش بزنم.روزی هم رسید که ساینا با سری افراخته روی صندلی یک ماشین اسپورت کنار دست جاهل مشهور شهر نشست و دیگر حتا نگاه های پرسش آمیخته اش هم به سمت ما نیفتاد...
یکی دوسال پیش بود که ساینای سی وپنج ساله گی ام را دیدم...هزار ساله می نمود...ساینا، دیگر ساینا نبود.
ننه زنده اس... از بس که جان دارد...
ننه رو ما داریم پیرش می کنیم . ننه عین ننه های دیگه س از اونایی که به قول آیدین آغداشلو هر روز از کنارمون رد میشن با یه زنبیل که توش پرازمیوه وسبزی وخرت وپرت های ارزون قیمته ومتعجم چرا دل مون نمیاد همون جا پیش پاشون سجده کنیم.ننه هایی که قلب شون جداگونه واسه تک تک بچه هاشون می زنه و واسه همین پرکاری بیش از حد قلب شونه که همیشه تپش قلب دارن یا وقتی که می خوان یکی مون رو صدا کنن چند تا اسم میگن تا به اسم ما برسن.ننه هایی که همیشه از درد پا می نالن از بس که توی صف های نون و مرغ و روغن وایسادن و واریس گرفتن .ننه ای که دیشب ساعت هشت بهش زنگ زدم وخواب بود از بس که کسی نداشت که تا ساعت یک ودو صبح براش چای بیاره وبشینه باهاش نوستالوژی تارکوفسکی ببینه بدون این که حتا از یه صحنه اش سر در بیاره.ننه ای که یواشکی دور از چشم ما وقتی خونه نبودیم می نشست یه حلقه ی طلایی معین رو که تازه گل کرده بود رو هی گوش می کرد و ما متعجب بودیم که چطور بلد شده نوار کاست رو هی برگردونه و دوباره و چندباره آهنگ رو گوش کنه...ننه ای که وقتی حمیرا با یه جام شراب توی دست و دست دیگه به پیشونی، زیر یه درخت چه هه می زد: نری دنبال مستی خودت درّ شرابی واست می چی بریزم خودت باده نابی آخ خودت باده نابی ، شرم وحسرت توی چشاش موج می زد...
ننه خیلی ننه اس .ننه خیلی تنهاس .ننه یه کودک سی وهفت ساله ی نفهم داره که دل این الاغ واسه اش خیلی تنگ میشه وبعضی شبها می شینه از درد دوری اش توی تخت خوابش خرغلت میزنه و اشکای بی صدا میریزه اما حاضر نمیشه حتّا دوماه دوماه هم بهش سربزنه...ننه سنی نداره اما خیلی پیرشده چون که این ماییم که داریم پیرش می کنیم...
دوستالوژی !
پانزچند ساله بودیم و دهه ی لعنتی شصت و فصل امتحانات خرداد و درس خواندن های شبانه در بولوارهای خلوت شهر و البته چیزی که نبود درس بود وهر چه بود رفاقت بود وآهنگ های شب جمعه ی فتانه و جهانی که خلاصه می شد در چند رفیق جنوب شهری.شبی از فرط رفاقت تصمیم گرفتیم که بر روی دست های هم نشانه ای بگذاریم با آتش سیگار تا که در سال های آینده در یاد یکدگر باشیم وسهم من یک سیگار بیضی فعله کش بود که بالای مچ دستم خاموش شد.
حالا سال ها گذشته است ومن فقط گاهی مهمان شهر مادری خودم ودوستان آن شب هاهمه به گوشه ای پرتاب شده اند.یکی معتاد ، یکی گوشه ی زندان، یکی در زندان روزمره گی و روزمرگی ،یکی را مرگ فراخوانده و یکی چون من آواره ی غربت.یکی را اگر ببینمش شاید نشناسمش ویکی دیگر که حتی سلام هم به هم نمی کنیم...
حالا سال ها گذشته است و دوستان همه رفته اند و درد وتاول آتش سیگار رفته است ...
اما جای آن روی دست چپم مانده است هنوز...
بغل است این بغل است؛ مژه مصنوعی فروشی بالاتره!
وعضم که خوب شد، توی انقلاب درست وسط کتاب فروشیا، یه مغازه می زنم اسمش: بغل فروشی تنگ
اوّلش البته میرم یه تور ویران گردی می زارم هر چی آدم داغونه، از زن هفت ساله و خیانت دیده وکراک ترک کرده و بچه خودکشی کرده وکارتون خواب رو از کّل ایران جمع می کنم واسه شون یه آزمون می زارم هرکی هر چی داغون تر باشه امکان موفقیتش بیش تر باشه.بعدش مراسم ویرون های شایسته ی سال رو برگزار می کنم.بیست نفر اول رو استخدام می کنم واسه کار تو این مغازه.
...
...
....
حالا هر کی هرچی گریه داره می تونه باخودش بیاره تو این مغازه..این کارمندای من کارشون اینه که بغل شون رو وا کنن تا مردم سرشون رو بزارن روی شونه هاشون و زار وزار عین ابرای بهار گریه کنن .بعد که خوب یه چشم سیر اشکاشونو ریختن برن سر صندوق ،بگن حساب ما چند شد؟ صندوقداره که خودم باشم یه لبخند بهشون بزنه.بگه:
لطفا حساب تون رو برین توی روستاهای دورافتاده ،توی کوچه های پایین شهر، زیر پل های عابر پیاده یا روی نیمکت های پارک ها پرداخت کنین
.اگه هم پول نداشتین،بعدن که وعضتون خوب شد یه مغازه بزنین ،توی خاک سفید .اسمشو بزارین:بغل فروشی تنگ شعبه ی بغض شکن
بعدالتحریر: به گودریای سابق، توی روزای بارونی تخفیف میدم اونا می تونن بیان سرکارمندامو بزارن روی شونه هاشون.
مرگ،یعنی نبودن...در دل کسی
سیم های قاطی کرده ی مردی در دوردست
تحقیر می شوم اما حقیر ؟ نه
*
چه فاصله ای است شگرف میان درک حقیقت وپذیرش آن ؟
*
آهی از سینه برون رفت ...جهان ابری شد.
*
خدا می تواند از هیچ ، جهانی را بیافریند زن می تواند که با هیچ، جهانی را به آتش بکشد.
*
- زیرباران باید با زن خوابید
- من اما ترجیح می دهم که تجربه های خودم را شعر کنم تا این که مجبور شوم که خود شعرها را تجربه کنم
*
انگار که آوار می شود جهان به سر ما زمانی که از دهان زنی زیبا دشنامی گرانسنگ می شنویم.
*
قراربود مترسک باشد یا که بترسک پدرسگ؟!
*
ای آدم حوا ست نبود؟
*
خواب تشریف داشتین؟
*
تناقض درونی جامعه ی جنسی: جای خواهری خیلی خوشگلی!
*
بسیار از شما تشکر می کنم که از من عذرخواهی کردین!
*
پشت پیکان مدل قدیمی اش آگهی زده بود: خسته شدم.فروشی.
*
شاه : هر چه از وضع مملکت راضی نیست می تواند پاسپورت بگیرد وبرود.قذافی هم گفت.
هردوکجایند الآن.
*
باکمی سرقت: یک ایرانی اگر به مرگ غیر طبیعی نمیرد،ازخوش حالی سکته خواهد کردو باز به مرگی غیر طبیعی خواهد مرد!
*
همین جوری عش ش قم کیشیده یه اسب باشم!
دوس دارم یه اسب باشم؛جولوم یه دشت باشه قدد هرچی که برم تموم نشه.هی پی تی کو پی تی کو چارنل یالای مادیون کشمو توی هوا تکون بدم وبرم و برم و بازم برم. اون وختش یه روزی بی هوا بخورم به پست یه سرخ پوس که اسمش همونی باشه که من می خوام و میگم:گم در باد. بعدنش طنابشو پرت کنه طرفمو گردنمو بگیره،هی واسه اش ناز کنم رامش نشم.بعدش از توی دسسای زخم وزیلیش یه دونه قند بگیره جلوی دماغم و مسسم کنه و یه چیزی توی گوشام زمزمه کنه من فقط آآآشق تن زخمی صداش بشم.آخه من یه اسبم یه اسب لامصب بی صاب که زبون هیشکیو نمی فهمه الا زبون یه کمند و یه حبه قند.بعدش بپره روم بی زین و بی مهمیز یالامو توی دساش بگیره وتوی هوا جیغ بزنه: هی ها هی ها بی ررری ها بی ررری ها بی ررری ها ها . چم دونم چه میگه این سرخه .من که یه اسبم و زبون آدمیزاد که حالیم نیس.گاسم منزورش اینه که بزن برین اسب من تا اونجایی که هیش اسب دیگه ای نرفته .بعدش بریم وبریم وبازم بریم اونقدر که توی افق گورمونو گم کنیم.
تریلوژی پریولوژی تین ایجریانه ی سی وهفت ساله گی!
پری دریایی:
ته دریا ، کنار یه دریچه داره موهاشو می بنده پریچه
حواسش نیس که یه ماهی کوچولو تو فکره: بی پریچه دریا هیچه
پری جنگلی:
غروب،جنگل که زرق وبرق داره، و خورشیدگوشه چشم بر شرق داره،
پری مشغول این فکره که دنیاش ، با دنیای آدمها فرق داره
پری زمینی:
همیشه آخر قصه همینه : پری، رو اسب شاهزاده می شینه
ولی یک جای کارایراد داره: یه عاشق که فقیره ، رو زمینه
برگردان عنوان:
← صفحه بعد

نظرات ()