شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

شد صداهام دوقدم مونده به فریاد، شهید...

گمِ گم عین آدم های بدونِ  وطنم 

که تو کوچه های خالی زیر آواز می زنم

عین هیزم شکنی پیر، که تبر گم کرده

که تو یک جنگل سوخته پی خود می گرده

یا پرنده ای که از قفس افتاده توی باغ وحش

یا مث کودکی گریون وسط هزارتا  نعش

یا که یک ماهی قرمز وسط  تُنگی، تنگ

که نگاه گربه ای افتاده روش، گوش به زنگ

قصه هام تلخ تر از شیرین وفرهاد شدن

شعله ی شمع شدن، رقاصه ی باد شدن

تا که خواستم بگم از دل که چقدرداد  شهید،

شد صداهام دوقدم مونده به فریاد ، شهید

آخر قصه ی ما ، روی دل پاره پاره ام،

تنها یک جمله ی ساده است: "یه دوستت ندارم"

باهمین جمله ی تو،عشق به خونه اش نرسید

کلاغ قصه دلی شد که به لونه اش نرسید

تو خودم گم مث مردای بدون وطنم

که توکوچه های خلوت زیر آواز می زنم:

جمله تو گفتی وباز عشق به خونه اش نرسید

کلاغ قصه که من بودم، به لونه اش نرسید

نویسنده : حسین ستوده : ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

باوشه؟

 
  رفته بودم به یه آدم برفی پیشنهاد ازدباج بدم.آخه می گفتنم که بغلش واسه تابسّونا خعلی خوبه...

ننجونم مخالفت کرد.گفتمش : چرا؟بم گفتش آخه خبر نداری ؛ آدم برفیا  توی تابسّونا میرن  تو خواب زمسّونی...

 

؟Ook

i had gone to propose to a snowman to marry her

mom said: no

why mom? I,m in love with her. her hug is very cool in the summers-

kid! snowmen are going to hibernate in the summers-

نویسنده : حسین ستوده : ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ابدیت به علاوه ی یک روز...مرگ تئو آنجلوپولوس

آنجلوپولوس هم رفت.کاشکی خبرش راست نباشه...دنیا بدون تئوآنجلوپولوس یه چیزی کم داره.خیلی کم داره.حالا کی بیاد حدیث ما همیشه غربت نشین ها رو روایت کنه؟ کی توی دشت های گریان که توی چشم انداز مه گم شدن، عین لک لکا گام معلق ورداره؟ کی مهاجرا رو توی فیلم هاش عین یولیسس هایی تصویر کنه که هیچ وقت نمی تونن به خونه هاشون برگردن؟ کی غبار زمونه که روز به روز روی چین وچروک های چهره مون می شینه رو ابدیت می بخشه؟
حالا مامان النی کاریندرو  واسه کی آهنگ بسازه که ما بزاریم توی گوشامون و توی پارک های برفی قدم بزنیم و اشک های بی صدا بریزیم؟

نویسنده : حسین ستوده : ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

برف می بارد... اما تو نیستی

در کوچه برف می آید  
با شتاب شصت ثانیه در دقیقه
دارم لحظه ها را از شنبه می دزدم و
در دهان کلمات گرسنه می گذارم
آسمان این جا آبی نیست
آسمان این جا هیچ گاه آبی نبوده است
آبی ، رنگ نیست لحظه است
آبی،برف است و
آدم برفی های سال شنبه هنوز متولد نشده اند
کوچه برف باران است
آسمان دارد مادر می شود و

مترسکهای مزرعه آدم برفی های پیش ساخته اند
واژه های کور تشنه ی خورشیدند

تمام هفته در شنبه غرق می شود

پاهایم در مزرعه کوچه می شوند

کوچه در خودش غرق می شود

چرا که برف می بارد..

اما تو نیستی


عین آسمان که هیچ گاه آبی نبود...

نویسنده : حسین ستوده : ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ترجمه ی شعر : آوای اندوه بار پناهنده (refugee blues) از ویستن هیو آودن

شعر : آوای اندوه بار پناهنده از ویستن هیو آودن 

ترجمه:حسین ستوده

 ویستن هیو آودن  (Wystan Hugh Auden) یکی از بزرگ ترین شاعران انگلیسی زبان قرن بیستم متولد به سال 1907 در شهر یورک انگلستان و درگذشته در وین به سال 1973 است .او سال های بسیاری از زندگی خویش را در کشورهای گوناگونی به سر برد و در جنگ داخلی اسپانیا نیز شرکت داشت. از سال 1939 به بعد شهروند ایالات متحده شد و ریاست آکادمی شاعران امریکایی را از سال 1954 تا 1973 عهده دار بود سروده های او بیش تربرمحوریت عشق،سیاست،شهروندی ، اخلاقیّات و مذهب می چرخند.

شعر آهنگ یا آوای اندوه بار پناهنده(refugee blues)یکی از مشهورترین سروده های او و هم چنین از آثار شاخص ادبی سده ی بیستم میلادی ست.این شعر در حدود شش ماه پیش از آغاز جنگ جهانی دوم سروده شده ست . تمرکز و تم موضوعی آن بیش تر بر مسئله ی پناهنده گان و نقض حقوق انسانی آنان است تا مسئله ی گتوها وبازداشت گاه های کار اجباری .اما باز آن را در زمره ی اشعار مربوط به هولوکاست و پدیده ی یهودی آزاری در خلال دهه ی سی قرن بیستم میلادی به شمار می آورند.این مسئله که در اتریش وآلمان نازی از حدودسال 1933 اغاز شده بود در سال 1938 به اوج خود رسید وبسیاری از یهودیان مجبور به مهاجرت از این کشورها شدند.مقصد آنان ،بیشتر کشورهای امریکای لاتین،ایالات متحده ی آمریکا،کشورهای اروپای غربی و در نهایت فلسطین بود که هسته ی تشکیل دولت اسرائیل نیز از همین مهاجرت ها آغاز شد و در نهایت با تشکیل دولت اسرائیل، مردم فلسطین تاوان وجدان معذب کشورهای درگیر در جنگ را در باره ی مسئله ی یهود، به قیمت آوارگی خود پرداختند.به نحوی که این شعر،حدیث نفس همین آوارگان فلسطینی در سال های بعد نیز هست.شعر از زبان یک پناهنده ی قربانی روایت می شود که مسئله ی آوارگی خود،مسببان این پدیده – آدولف هیتلر وایدئولوژی نازیسم وفاشیسم - وهم چنین تماشاگران بی تفاوت آن - بیشتر کشورهای اروپای غربی- را باطنزی تلخ وبا نگاهی کافکایی زیر ذره بین قرار می دهد.روند ایجاد محدودیت برای یهودیان ابتدا درایجاد ممنوعیت های شدید در محل های خودشان از طریق بستن بازوبندهای زرد ، ممنوعیت ورود به شهرها یا کشورهای دیگراز طریق عدم صدور یا تمدید گذرنامه و در نهایت انتقال آنان به اردوگاه های کار اجباری بود که به تدریج آنان را چنان بی خانمان می ساخت که شکارهای خوبی برای سربازان آلمانی و جوخه های مرگ می شدند.سرانجام این محدودیت ها هم در نهایت به آشویتس ، داخائو و پدیده ی هولوکاست منجر شد.

بلوز، آهنگی آهسته و غمگین است که به طور سنتی دارای بندهایی سه سطری است که در هر سطر چهار ضربه موسیقایی وارد می شود.سرچشمه ی این گونه  موسیقی در میان آمریکاییان افریقایی تبار وبردگان سیاه پوست مزارع ایالات جنوبی امریکای قرن نوزدهم است که روایت گر مصائب و دشواری های زندگی بردگانی است که در شرایطی کاملا غیر انسانی وبدون برخورداری از هرگونه حقوق انسانی در این مزارع به کار مشغول بودند.آودن در این شعر از بسیاری از مولّفه های بلوز استفاده برده است.

 

Refugee Blues by W H Auden

Say this city has ten million souls,
Some are living in mansions, some are living in holes:
Yet there's no place for us, my dear, yet there's no place for us.

Once we had a country and we thought it fair,
Look in the atlas and you'll find it there:
We cannot go there now, my dear, we cannot go there now.

In the village churchyard there grows an old yew,
Every spring it blossoms anew:
Old passports can't do that, my dear, old passports can't do that.

The consul banged the table and said,
"If you've got no passport you're officially dead":
But we are still alive, my dear, but we are still alive.

Went to a committee; they offered me a chair;
Asked me politely to return next year:
But where shall we go to-day, my dear, but where shall we go to-day?

Came to a public meeting; the speaker got up and said;
"If we let them in, they will steal our daily bread":
He was talking of you and me, my dear, he was talking of you and me.

Thought I heard the thunder rumbling in the sky;
It was Hitler over Europe, saying, "They must die":
O we were in his mind, my dear, O we were in his mind.

Saw a poodle in a jacket fastened with a pin,
Saw a door opened and a cat let in:
But they weren't German Jews, my dear, but they weren't German Jews.

Went down the harbour and stood upon the quay,
Saw the fish swimming as if they were free:
Only ten feet away, my dear, only ten feet away.

Walked through a wood, saw the birds in the trees;
They had no politicians and sang at their ease:
They weren't the human race, my dear, they weren't the human race.

Dreamed I saw a building with a thousand floors,
A thousand windows and a thousand doors:
Not one of them was ours, my dear, not one of them was ours.

Stood on a great plain in the falling snow;
Ten thousand soldiers marched to and fro:
Looking for you and me, my dear, looking for you and me.

آوای اندوه بار پناهنده

 انگار که این شهر، بی شمار دارد روح

چندشان  به کاخ می زیند و چندشان به کوخ

با این حال، جایی نیست مارا محبوبکم... ما را جایی نیست.

 

مانیز روزگاری وطنی داشتیم ودل فریبش می پنداشتیم

می یابی اش اگر به نقشه ی جغرافیا نگاه کنی

اما اکنون بدان جای برگشتن نتوانیم دلبرکم...برگشتن نتوانیم

 

روییده درخت سُرخداری پیر در حیاط کلیسای دهکده

که غرق شکوفه می شود از نو به هر بهار

پاسپورت های باطله اماشکوفه نمی کنندمعشوقکم ...آن ها شکوفه نمی کنند

 

کنسول روی میزخودش کوبید و به من گفت:

بی گذرنامه ،  تو رسماً مرده ای!

ما ولی هنوز زنده ایم عزیزکم... ما هنوز زنده ایم

 

به هیات مهاجرین سری زدم صندلی ای تعارفم کردند

مودبانه خواستند سال بعدتر مراجعه کنم

امروز را اما کجا به سر ببریم دلبندکم ...امروز را کجا برویم؟

 

درتظاهرات شان که آمدم، سخنران بلند گفت:

مهاجران که بیایند،نان شب مان را هم خواهند دزدید

خطاب او تو و من بودیم  خوشگلکم... خطاب او تو ومن بودیم!

 

پنداشتم که صاعقه بر آسمان زده

بانگ هیتلر بود اما بر فراز اروپا: باید بمیرند آنان...

آه منظورش ما بودیم عشقکم...منظورش ما بودیم

 

سگی را دیدم که ژاکت سنجاق دار پوشیده بود

و دری را که باز شد و گربه ای که به داخل رفت

آنان یهودی آلمان نبودند جانکم... آنان یهودی نبودند!

 

پایین بندرگاه ، بالای اسکله ایستادم

و ماهیان را نگریستم که  چه آزاد غوطه ور بودند

فقط چند قدم دورتر از من  روحَکم...فقط چند گام دورتر از من

 

درمیانه ی جنگل قدم زدم و مرغکان را به شاخساران دیدیم

هیچ  سیاستمداری نداشتند و تنها برای دل شان می خواندند

از نوع بشر که نبودند آنان  .مرغکم!..آنان انسان نبودند

 

به خواب خویش آسمان خراشی دیدم با هزاران طبقه

با هزار پنجره و با هزار درب

هیچ کدام شان که مال ما نبود عسلکم...هیچ کدام مال ما نبود

 

ایستادم بر پهن دشت به زیر بارش سنگین برف

ده هزار سرباز، قدم رو از این سو بدان سو

به جست وجوی تو ومن بودند نازنین... به جست وجوی تو و من...

 توصیف عینی شعر

برای مطالعه ی بیش تر:

http://www.ppu.org.uk/learn/poetry/poetry_against1.html

http://en.wikipedia.org/wiki/W._H._Auden

 

نویسنده : حسین ستوده : ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ساینا، نامی بزرگ بود برای یک شهر کوچک جنوبی

  من بودم وساینا که اول دبیرستان بودیم. من بودم و یک شهرکوچک بود ویک خیابان دراز بود و یک غروب بود ویک کتابخانه ی پایین شهربود و وساینا  بود و اواخر دهه ی لعنتی شصت بودکه انگار هنوزهم هست.ساینا بزرگ وبزرگ تر می شد اما من هنوز شرم شهرستانی ام اجازه نمی داد که بخواهم که کتاب هایش را در آن سوزهای استخوان سوز زمستانی برایش تا دم درب مدرسه حمل کنم.یک عالمه مرد با ماشین به دنبالش بودند وجایی برای من نبود که نبود چرا که حتا دوچرخه ای هم نداشتم که تک چرخی برایش بزنم.روزی هم رسید که ساینا با سری افراخته روی صندلی یک ماشین اسپورت کنار دست جاهل مشهور شهر نشست و دیگر حتا نگاه های پرسش آمیخته اش هم  به سمت ما نیفتاد...

یکی دوسال پیش بود که ساینای سی وپنج ساله گی ام را دیدم...هزار ساله می نمود...ساینا، دیگر ساینا نبود.

نویسنده : حسین ستوده : ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ننه زنده اس... از بس که جان دارد...

   ننه  رو ما داریم پیرش می کنیم . ننه عین ننه های دیگه س  از اونایی که به قول آیدین آغداشلو هر روز از کنارمون رد میشن با یه زنبیل  که توش پرازمیوه وسبزی وخرت وپرت های ارزون قیمته ومتعجم چرا دل مون نمیاد همون جا پیش پاشون سجده کنیم.ننه هایی که قلب شون جداگونه واسه تک تک بچه هاشون می زنه و واسه همین پرکاری بیش از حد قلب شونه که همیشه تپش قلب دارن یا وقتی که می خوان یکی مون رو صدا کنن  چند تا اسم میگن تا به اسم ما برسن.ننه هایی  که همیشه از درد پا می نالن از بس که توی صف های نون و مرغ و روغن وایسادن و واریس گرفتن .ننه ای که دیشب ساعت هشت بهش زنگ زدم  وخواب بود از بس که کسی نداشت که تا ساعت یک ودو صبح براش چای بیاره وبشینه باهاش نوستالوژی تارکوفسکی ببینه بدون این که حتا از یه صحنه اش سر در بیاره.ننه ای که یواشکی دور از چشم ما  وقتی خونه نبودیم می نشست یه حلقه ی طلایی معین رو که تازه گل کرده بود رو هی گوش می کرد و ما متعجب بودیم که چطور بلد شده نوار کاست رو هی برگردونه و دوباره و چندباره آهنگ رو گوش کنه...ننه ای که وقتی حمیرا با یه جام شراب  توی دست و دست دیگه به پیشونی، زیر یه درخت  چه هه می زد: نری دنبال مستی خودت درّ شرابی واست می چی بریزم خودت باده نابی آخ خودت باده نابی  ، شرم وحسرت توی چشاش موج می زد...

 ننه خیلی ننه اس .ننه خیلی تنهاس .ننه یه  کودک سی وهفت ساله ی نفهم داره که  دل این الاغ  واسه اش خیلی تنگ میشه وبعضی شبها می شینه از درد دوری اش توی تخت خوابش خرغلت میزنه و اشکای بی صدا میریزه اما حاضر نمیشه حتّا دوماه دوماه هم بهش سربزنه...ننه سنی نداره اما خیلی پیرشده چون که این ماییم که داریم پیرش می کنیم...

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

دوستالوژی !

  پانزچند ساله بودیم و دهه ی لعنتی شصت و فصل امتحانات خرداد و درس خواندن های شبانه در بولوارهای خلوت شهر و البته چیزی که نبود درس بود وهر چه بود رفاقت بود وآهنگ های شب جمعه ی فتانه و جهانی که خلاصه می شد در چند رفیق جنوب شهری.شبی از فرط رفاقت تصمیم گرفتیم که بر روی دست های هم نشانه ای بگذاریم با آتش سیگار تا که در سال های آینده  در یاد یکدگر باشیم وسهم من یک سیگار بیضی فعله کش بود که بالای مچ دستم خاموش شد.

حالا سال ها گذشته است ومن  فقط گاهی مهمان شهر مادری خودم ودوستان آن شب هاهمه به گوشه ای پرتاب شده اند.یکی معتاد ، یکی گوشه ی زندان، یکی در زندان روزمره گی  و روزمرگی ،یکی را مرگ فراخوانده و یکی چون من آواره ی غربت.یکی را اگر ببینمش شاید نشناسمش ویکی دیگر که حتی سلام هم به هم نمی کنیم...

حالا سال ها گذشته است و دوستان همه رفته اند و درد وتاول آتش سیگار رفته است ...

اما جای آن روی دست چپم مانده است هنوز...

نویسنده : حسین ستوده : ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

بغل است این بغل است؛ مژه مصنوعی فروشی بالاتره!

 

  وعضم که خوب شد، توی انقلاب درست وسط کتاب فروشیا، یه مغازه می زنم اسمش:  بغل فروشی تنگ
اوّلش البته میرم یه تور ویران گردی می زارم هر چی آدم داغونه، از زن هفت ساله و  خیانت دیده وکراک ترک کرده و بچه خودکشی کرده وکارتون خواب رو از کّل ایران جمع می کنم واسه شون  یه آزمون می زارم هرکی هر چی داغون تر باشه امکان موفقیتش بیش تر باشه.بعدش مراسم ویرون های شایسته ی سال رو برگزار می کنم.بیست نفر اول رو استخدام می کنم واسه کار تو این مغازه.
...
...
....
حالا هر کی هرچی گریه داره می تونه باخودش بیاره تو این مغازه..این کارمندای  من کارشون اینه که بغل شون رو وا کنن تا مردم سرشون رو بزارن روی شونه هاشون و زار وزار عین ابرای بهار گریه کنن .بعد که خوب یه چشم سیر اشکاشونو ریختن برن سر صندوق ،بگن حساب ما چند شد؟ صندوقداره که خودم باشم یه لبخند بهشون بزنه.بگه:
لطفا حساب تون رو برین توی روستاهای دورافتاده ،توی کوچه های پایین شهر، زیر پل های عابر پیاده یا روی نیمکت های پارک ها پرداخت کنین

.اگه هم پول نداشتین،بعدن که وعضتون خوب شد یه مغازه بزنین ،توی خاک سفید .اسمشو بزارین:بغل فروشی تنگ شعبه ی بغض شکن

بعدالتحریر: به گودریای سابق، توی روزای بارونی تخفیف میدم اونا می تونن بیان سرکارمندامو بزارن روی شونه هاشون.

نویسنده : حسین ستوده : ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ،یعنی نبودن...در دل کسی

حسّ یه مغازه ی تعویض روغنی رو دارم،
            که توی طبقه ی دوم یه پاساژ لباس زنانه فروشیه!
نویسنده : حسین ستوده : ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

جای ترکه ی انار روی پای من هنوز درد می کند!

مجدی،آموزگار کلاس اول مان بود.همیشه تکه شلنگی،کابلی یا چوبی به دست وارد کلاس می شد .احتمالا عرق خور بود ولی در اواخر دهه ی لعنتی پنجاه ، شب ها سر بی عرق زمین می گذاشت چرا که دق دلی اش را فردا صبح  برسر ما خالی می کرد.برما فریاد می کشید ومی گفت: من شمرم  شمر می فهمین الاغ ها یا نه؟   شمر...

ما کودک بودیم جنوب شهری بودیم شهرستانی بودیم فقیر بودیم. نفهم بودیم .ملغمه ای بودیم از گرگ ها  ومیش ها .دیوها ودلبرها...

...با چشم های سرخ اش به من اشاره کرد که بخوان.

خواندم: مادر اکرم در قوری چای...

به خاطر ندارم متن را امای ادم هست که  رسیدم به : کشید،   کشید را که خواندم، به یک "،" برخورد کردم تا الان یک"،" ندیده بودم. به خیالم که ه است خواندم کشیده.فریاد کشید چه؟ گفتم کشیده. گفت گوساله مگه کاما رو نمی دونی چیه؟

با بغضی در گلو وترسی در چشم گفتم نه.

فریاد کشید مبصر!!!  فلک!!!

قاسمعلی که برای ما حکم غولی را داشت و واقعا هم غولی بود برای خودش وما،از پشت نیمکتش بلندشد ومرا به زور از نیکمتی که به آن چسبیده بودم جدا کرد وبه کف کلاس کشید.هوا بیرون زمستانی بود ومن هم چکمه پوش و چیزی که معنا نداشت آن زمان ، بخاری وگرما بود..مرا بر زمین خواباند و چکمه ها یم را به شدت و خشونت هر چه تمام تر از پایم بیرون کشید.جوراب که آن زمان معنا نداشت عین خیلی چیزهای بی معنای دیگر.بایکی از دست هایش هر دوپایم را در دست گرفت انگار که مردی خسته از کار ، پای مرغی به دست به خانه باز می گردد.شمر ، ترکه ی انار به دست از سر جایش بلند و طرف من آمد...


بعد سی سال هنوز جایش درد می کند.مجدی! حالا کجاهای جهانی مجدی!

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

سیم های قاطی کرده ی مردی در دوردست

تحقیر می شوم اما حقیر ؟ نه

*

چه فاصله ای است شگرف میان درک حقیقت وپذیرش آن ؟

*

آهی از سینه برون رفت ...جهان ابری شد.

*

خدا می تواند از هیچ ، جهانی را بیافریند زن می تواند که با هیچ، جهانی را به آتش بکشد.

*

- زیرباران باید با زن خوابید

- من اما ترجیح می دهم که تجربه های خودم را شعر کنم تا این که مجبور شوم که خود شعرها را تجربه کنم

*

انگار که آوار می شود جهان به سر ما زمانی که از دهان زنی زیبا دشنامی گرانسنگ می شنویم.

*

قراربود مترسک باشد یا که بترسک پدرسگ؟!

*

ای آدم  حوا  ست نبود؟

*

خواب تشریف داشتین؟

*

تناقض درونی جامعه ی جنسی:  جای خواهری خیلی خوشگلی!

*

بسیار از شما تشکر می کنم که از من عذرخواهی کردین!

*

پشت پیکان مدل قدیمی اش آگهی زده بود: خسته شدم.فروشی.

*

شاه : هر چه از وضع مملکت راضی نیست می تواند پاسپورت بگیرد وبرود.قذافی هم گفت.

هردوکجایند الآن.

*

باکمی سرقت: یک ایرانی اگر به مرگ غیر طبیعی نمیرد،ازخوش حالی سکته خواهد کردو باز به مرگی غیر طبیعی خواهد مرد!

*

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

همین جوری عش ش قم کیشیده یه اسب باشم!

دوس دارم یه اسب باشم؛جولوم یه دشت باشه قدد هرچی که برم تموم نشه.هی پی تی کو پی تی کو  چارنل یالای مادیون کشمو توی هوا تکون بدم وبرم و برم و بازم برم. اون وختش یه روزی بی هوا بخورم به پست یه سرخ پوس که اسمش همونی باشه  که من می خوام و میگم:گم در باد. بعدنش طنابشو پرت کنه طرفمو گردنمو بگیره،هی واسه اش ناز کنم رامش نشم.بعدش از توی دسسای زخم وزیلیش یه دونه قند بگیره جلوی دماغم و مسسم کنه و یه چیزی توی گوشام زمزمه کنه من فقط آآآشق تن زخمی صداش بشم.آخه من یه اسبم یه اسب لامصب بی صاب که زبون هیشکیو نمی فهمه الا زبون یه کمند و یه حبه قند.بعدش بپره روم بی زین و بی مهمیز یالامو توی دساش بگیره وتوی هوا جیغ بزنه: هی ها هی ها بی ررری ها بی ررری ها بی ررری ها ها . چم دونم چه میگه این سرخه .من که یه اسبم و زبون آدمیزاد که حالیم نیس.گاسم منزورش اینه که بزن برین اسب من تا اونجایی که هیش اسب دیگه ای نرفته .بعدش بریم وبریم  وبازم بریم اونقدر که توی افق گورمونو گم کنیم.

نویسنده : حسین ستوده : ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تریلوژی پریولوژی تین ایجریانه ی سی وهفت ساله گی!

پری دریایی:

ته     دریا  ، کنار   یه    دریچه        داره  موهاشو می بنده  پریچه

حواسش نیس که یه ماهی کوچولو       تو فکره: بی پریچه دریا هیچه

پری جنگلی:

غروب،جنگل که زرق وبرق داره،    و خورشیدگوشه چشم بر شرق داره،

پری مشغول  این فکره که دنیاش ،    با   دنیای آدمها     فرق        داره

پری زمینی:

همیشه   آخر   قصه  همینه :      پری، رو اسب شاهزاده می شینه

ولی یک جای کارایراد داره:      یه عاشق  که فقیره  ،  رو زمینه

 

برگردان عنوان:سه گانه ی نوجوانانه ی سی و هفت سالگی در باب پری شناسی

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

چند اپیزود از مرگ یا سیاحت شمال!

اپیزود اول: 16 تیر ماه 83

تلفن مغازه زنگ می زند/می خورد گوشی را برمی دارم . خواهر علی ست . از میانه ی هق هق وکلمات بریده بریده اش می شنوم که: علی رفت. دوستی قدیمی از مهاجرین جنگ؛ با برادری که در سینما رکس در آتش جزغاله  شده وپدری که در غربت به خاک رفته است نامش: ماندنی وبرادرناتنی دیگری خسرونام که او هم چندی ست همراه بادها رفته.چند ماهی ست که خبری از او ندارم چرا که راهی را رفته است که بیش تر جوانان آن مرزو بوم رفته اند و در هر کوی وبرزنی ، گاهی حجله ای چراغانی می کنند از برای شان.علت مرگ: تزریق مواد مخدر.اور دوز. پتروشیمی به خاطر اعتیاد اخراجش کرده و حالا با مادر زندگی می کند و هرروز چیزی از وسایل خانه کم می شود.دست به دامانم می شود کمککی می کنم اما وقت جدایی رسیده است.بیشتر می خواهد.نامه ای به مقامات می نویسم و چندی بعد می برندشان تحت پوشش . از دولتی سر برادری که در جوانی جزغاله شده است.حالا مستمری ای دارند بخور و بکش ونمیری.راه خودم را می روم که راه مان جداست ودیگر نمی بینمش تا زمان تماس خواهر.غریب دارد به خاک می رود. هیچ دوستی نیامده.خویشی هم ندارند در این شهر. مادرش فریاد بر می دارد وخواهر هم می نالد بنا به وظیفه ی خواهری.اما خوب می دانم که خون جگری خورده از دست اعتیاد برادر.شب قبلش با هم به بیمارستان رفته بودند . علی همان جا گفته بود: این بار یا ترک می کنم یا می میرم .فضای مراسم آن چنان غربت آلوده است که  بالاخره تاب نمی آورم و بغضم  می شکند .بقیه ساکت می شوند.تنها خواهر،باصدای بلند،حسرت اشک ریختن های مرا می خورد.

اپیزود دوم: چندم تیرماه 84

راهی مغازه ام .تاکسی ها فقط زن سوار می کنند. پیاده به راه می افتم.چشمم به دو جوان می افتد که اعلامیه ی ترحیم کسی را به دیوار مدرسه ای می چسبانند.نگاهکی می کنم طبق عادت.همان ادبیات همیشگی در اعلامیه های مرگ: مرگ مرگ.اغلب جوان،علت مرگ: تقابل انسان وآهن.به راه می افتم کنار بریدگی بولوار می ایستم به امید یک تاکسی، که صدای مهیب برخورد آهن و انسان ولاستیک و آسفالت بلند می شود.سر که بر می گردانم جوانکی را چرخ زنان در آسمان می بینم که جاذبه ی زمین فرا می خواندش .با سر به زمین می خورد.آخرین نگاهش مستقیم در نگاه من است.سرش می ترکد وتکه های مغزش زمین گرم خیابان را خون-فرش می کنند.بالای سرش می روم.نصف سر ندارد . چشمانش هنوز مرا می نگرند.می بندمشان.و ناامیدانه نبضش را می گیرم.جماعت گرد می آیند.چند دقیقه که ازشلوغی می گذرد یکی از زنان همسایه مان را می بینم که از دور زنجموره کنان وبه سر زنان از راه می رسد.با شگفتی جنازه را می نگرم.پسر نوجوان همسایه است.تا یک ماه گوشت نمی توانم خورد.

اپیزود سوم: چندم مهرماه 86

بامجید راهی اصفهانیم تا که عصر به کنسرت شجریان برسیم.از شیرازمی گذریم و گرم سرعت و صحبتیم که سر پیچی تند،اختیار فرمان از دستش خارج می شود.باقی ماجرا چنان شتاب ناک پیش آمده است که تنها پرهیبی چند میلیون ثانیه ای از آن به خاطرم مانده است.تنها یادم می اید که توانستم نهیبش بزنم: مجییید

بقیه ی ماجرا را از زبان راننده ای که پشت سر مان بود می شنویم: ماشین دور خودش چرخ می زند چرخ عقب کنده می شود ماشین از جاده خارج می شود سطح جاده از سطح زمین یکی دومتری بلندتراست. پرت می شویم و در هوا چرخ می زنیم و چرخ می زنیم و چرخ می زنیم و چرخ می زنیم و چرخ می زنیم و راست بر زمین فرود می آییم.ثانیه ای می گذرد سرم را به سمت مجید برمی گردانم.مجید سالمی؟ سالمم.از ماشین بیرون می آییم.زنده ایم.معجزه آسا.مدیون کمربندیم وستون های محکم سمند که اگر نبودند نبودیم.چون پدر.ما به مرگ ،جاخالی داده ایم...لقش...می نشینیم وتا جرثقیل از راه برسد،بساط چایی خود را به راه می اندازیم.

اپیزود چهارم: 29 آبان 89

صبح زود است و با شیرینی خاطره ی پریشب عروسی دوستی،از زنجان راهی تهرانم،که موبایلم زنگ    می زند/می خورد.همیشه لعنت کرده ام این تماس های اول صبح را که جزحامل پیام ها وخبرهای بد نیستند. حمید و روح الله وقت رانندگی شبانه در جاده ای پرت،به پایین پرت شده اند.کسی نمی داند در آخرین ساعات چه بر آنان گذشته است اما هر چه هست از زمان سانحه تا هنگام یافتن اجسادشان،چند ساعتی طول کشیده است. حکایت رفاقت ربع قرنه باحمید حکایت غریبی ست.کسی که زندگی را جدی نگرفت ومرگ را هم.روز مرگ پدر سر تشییع جنازه با ما گفت وخندید و حتا نهیبی به عمه زد که: زاری ممنوع.خوش بود واهل سفر وسر آخر هم جانش راپای یکی از همین سفرهاگذاشت.یک بار بیش تر به خوابم نیامده برایش گریه هم نکرده ام و شماتت شده ام که چرا چیزی از او نمی نویسم و به سوگش نمی گریم و نمی دانند که گاهی در این اندیشه ام که این بار که برگردم به فسا ، به او پیشنهاد یک سفردوتایی بکنم عین همانی که ماه رمضان رفتیم شمال و در هر شهری، بیش تر از دوساعت نماندیم!

اپیزود پنجم: جمعه 25 شهریور 90

خبر شکیب را هم می دهند.رفته کمی بخوابد صدایش زده اند برای شام و پاسخ نداده است.بالای سرش رفته اند . ایست قلبی کرده است.چاره کرده اند اما بی چاره مانده اند از علت کار و رفته است که برود این راه  بی بازگشت را. پدر،سالها پیش ازافغانستان به ایران مهاجرت کرده است ودر این شهر کوچک به طبابت روزگار می گذراند.شکیب زاده ی ایران است.خودش را ایرانی می داند.در چهره ی جذاب و سبزی چشمانش هم نشانی از افغان بودن نیست.از اندی سال پیش اما به ضرب دگنک خانواده را می خواهند از ایران بیرون کنند.به هر دری می زند که  بماند.از کشور آباواجدادی اش تنفر دارد.مانده است در این ناکجا وآشفته وغریب مانده است.شبی بی خبر از اوضاع درونی اش از اوضاع بیرونی افغانستان می پرسم.روی ترش می کند و چهره برمی گرداند انگار که دشنامش داده باشم و زان پس بامن سرگرانی می کند.چندباری می بینمش .باری هم مهمان خانه ام به تهران است وخبرش را از دور دارم که چه می کند در این چهارراهی که از هر طرف بن بست است و آخرش می شود همان که قرار است بشود.جنازه اش رادر ایران به خاک می سپرند.شکیبایی اش در خاک می آرامد.آن چشم های سبز دیگر دل هیچ دخترکی را نخواهند لرزاند.

اپیزود آخرم: جمعه اول مهر 90

زده ام به صحرای کربلای حسین بن علی: گوش به نینوای حسین علیزاده!

اپیزود مابعد اول: 16 تیرماه 90

گاهی توبه می کنم وبه قبرستان می روم . زیارت اهل قبور.از سر قبر حمید برگشته ام.هنوزحمید نمرده است.چه می دانم... شاید در گذشت سالیان بمیرد اما تنها این را می دانم که شاید در خاطرها بمیرد اما تا رد مجسمه هایی را که ساخته در شهر می توان یافت،حمید هرگز نخواهدمرد . دربدر دنبال قبر علی می گردم.حتا سالش هم دقیق خاطرم نیست.هشتاد سه یا هشتادوچهار.با کمک علی دیگری پیدایش می کنم: تاریخ مرگ: 16 تیرماه 1383.خشکم می زند.تولد هفت سالگی مرگش است.عصر پنج شنبه است و رضوانیه شلوغ.از خاکی که به سنگ نشسته معلوم است که خانواده از سالگرد بی خبرند.آبی می جویم وبرمزارش می افشانم و فاتحه ای از سر اندوه.علی مرده است.

توضیح: سیاحت غرب مال کس دیگری ست چونان شرق.شمال،مال من جنوبی ست

نویسنده : حسین ستوده : ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ستاره سوزان ناتمام

ستاره سوزان


بی مقدمه ،  یعنی چطور شد  که عاشقت شدم

... و در آغاز ناف تو بود

نقطه ای لا مکان که گم می کرد

سوم شخص مفرد مرا

فصل اول

دیشب ستاره سوزانی بود نازنین

باز هم به آخرین مترو شب نرسیدم

زیر پل زود گذر

کنار جای خالی ات نشستم و

خاطراتت را یکی یکی آتش زدم

ستارگان هنوز خط می خوردند و

عاشقان به نیمکت ها نمی رسیدند

محو سوسو های بی سو شدم و

ناله ی رود رود پل

فصل دوم

صبحت بخیر دلبرکم ماریای ناتمام

میز صبحانه ای برایت چیده ام

باآفتاب وشبنم

خواب بودی دیشب و ندیدی  

که چه شکوفه ای داده بود

طعم میوه ی ممنوعه ی لبانت

در گلدان قدیمی

فصل بی فصل

بوی جوی خون لولیان از رودکی

سرازیر آسمان گردن کج کرده روبه سمت های غیر از آتش و خون

ژاله ها مختار مرگ خویشتن اند و

گلوله ها بی قرار تولد جنازه ای دیگر

خانه ها در راه اند و

از کوچه آواز سربازان مست می آید

مه سپیده دمان شهرمسطح را قرق کرده است و

کنار بزرگراه گاوی حامله را صوفیان دار می زنند

 

جمله ی معترضه

 دستان خدالرزید و نقطه ای اتفاق زیبای لبان تو شد

 

فرضیه های قطعی من ، من باب ناف تو

من بودای ناتمام توام  تو ماریای بی صلیب

 بگو چگونه قراراست مرا تمام کنی

تو که خود ناتمام ترینی

خواهرعصمت دریده ی گندم زاران سوخته

تورا چشمه ای باکره در خود آفریده بود

اما تو خود بر رودخانه معبدی شده بودی

و گیسوانت پیامبران را فریفته بود

چه آیه های شگرفی در سوره ی لبان تو جاری است

زیبای نیمه گم شده در باران

 

کنار رود آن دخترک سینه نارس تو نیستی؟

یا آن پیرزال شعله ور در هیمه ی تن خویش؟

من سخت در برهوت این کلمات شکسته گم شده ام

کی بگو کجا تمام می کنی خودت را؟

وقتی در امتداد نگاه من

کریشنا از کرشمه ی نافت شراب می نوشد

*

شبانه برگزیده شدم به رسالت بوسیدنت

وسرازیر قله های تنت شدم

حالا که تمام می شود سگ خوابی هایم باتو

هی روبروی من در آیینه نایست

چرا که هی می شکنم در چهره ی بی آرایش تو

 

نتیجه: عدالت در زیر سایه ی آفتاب

ظهر که مرگ از گلوله حامله بود

مرا به سینه ی دیوارت فشار دادی

تنهااز من دستی باقی مانده بود

ازانگشتانم ماشه ای ساختم که فشارم بدهی بیشتر به خودم

من چند ثانیه ای تا پیرشدنم باقی نمانده بود

که برخاک افتادم و بوسه ها از تنم به هوا رفتند

این گونه می شود که

بی آن که نامی از اندوه برده باشم 

ظاهر می شود بی مقدمه چون عاشق شدنم به تو

بعدالتحریر

درهاله ی اشک نهان است چشم کور اسفندیار

سر به چاه فروبرده اند شترمرغان مرتاض و

خواب سیلوهای گندم می بینند

 

 فهرست منابع

  آغاز: 25 بهمن 89

ناتمام: 22 خرداد 90

تمام: ؟

...

نویسنده : حسین ستوده : ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

آخرین سماع کلمات مولانا پیش از آن دم که بامرگ به رقص برخیزد

رو سر بنه به بالین    تنها مرا رها کن

ترک منِ خرابِ     شب گردِ مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

از من گریز !   تا  تو  هم در بلا نیفتی

بگزین  رهِ  سلامت    ترکِ رهِ بلا کن

ماییم  و آب دیده ،  در کنج غم  خزیده

بر آب  دیده ی  ما ، صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد  کسش نگوید  : تدبیر خونبها  کن

بر  شاه   خوبرویان ،  واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق  تو صبر کن وفا کن

دردی است  غیر مردن  آن را دوا  نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

در خواب دوش پیری  در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد   که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد

از برقِ  این  زمرد  ،  هین  دفعِ اژدها کن

بس کن که بیخودم من   ور تو هنرفزایی

تاریخِ   بوعلی گو ،   تنبیهِ   بوالعلا   کن

 

نویسنده : حسین ستوده : ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

دانلود کتاب ممنوعه ی"خفیه نگاری خشونت" نوشته ی شاپورجورکش

خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم لتی ها،نام کتابی است از شاپورجورکش نویسنده ومنتقدساکن شیراز که به تحلیل وجودی خشونت در زوایای پنهان زندگی ما از میان بررسی متون تاریخی،ادبی وعرفانی می پردازد.این کتاب 4 روز پس از انتشار،توسط اداره ی کتاب جمع اوری شد و متن پی دی اف آن با اجازه و درخواست خود نویسنده در فضای مجازی منتشرشده است.

لینک دانلود کتاب

بعد الدانلود: اگر هنگام خواندن کتاب،آن را افقی یافتید،در آکروبات ریدر،هم زمان،شیفت،کنترل ومنها را با هم فشار دهید. باشد که عمودی شوید.

 

 

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ترجمه ی شعر قصیدة الدیک (قصیده ی خروس) از نزار قبانی

   پیش از تحریر:

پس از بررسی دوباره ی ترجمه،مقرر گردید که دو ورژن از برگردان ،آماده گردد.

شریعتی جمله ای دارد بسی معروف وآن این است که برای خراب کردن چیزی به آن حمله نکنید بل که از آن بد دفاع کنید.حالا حکایت ما هست و دوری از زبان عربی.آن چنان در ایام نوجوانی، عربی باران مان کردند آن اموزگاران عربی ندان که خود از هرچه عربی بود بیزار شدیم.حالاکه به این سن رسیده ام اما حسرت بزرگم این است که چرا به آموختن این زبان اهتمام نورزیدم که حالا مجبور شوم برای ترجمه ی شعری از نزارقبانی دست به دامان دوستان عرب زبانم گردم و آواره ی صفحات هزارتوی اینترنت به دنبال معنی لغتی یا اصطلاحی.باری دلیل نفرت بسیاری از جوانان ایرانی از زبان عربی را باید در مقالی دیگر جست وجو کرداما هر چه هست که با این عربی نادانی بسی کلاه برسرما رفته است که البته صدای کمانچه اش رافرداصبح های دگر، ان شاءالله خواهیم شنید.به هر متعصبی که باشید،درآغاز شمارا توصیه می کنم شمارا که اجرای شعر را با صدای خود شاعر بشنوید تا بفهمید که چرا من هربار که این شعر را با صدای خود نزارقبانی می شنوم چگونه از خنده وگریه اشک به دیدگانم راه می یابداز طنزی که در این کلمات جادوانه جاری است.خروس را اگر بخوانید شاید بتوانید جهان ناپیدای زعمای قوم و هم چنین ملت های جهان سوم رادریابید. ذکر چند نکته لازم است نخست این که سامسون در این شعر همان پهلوان سامسون معروف بنی اسرائیل است در داستان سامسون ودلیله،حجاج هم همان حجاج بن یوسف ثقفی مشهور است که خانه ی کعبه را به منجنیق بست،مامون هم که همان مامون معرف الحضور است.در ترجمه ی این شعر تلاش بر این شد که لحن شعر به فارسی آهنگین وموزون( بروزن مفتعلن فعولن) در آید هرچند که صددرصد روح مرحوم نزارقبانی در گور به خود می لرزد که چرا اثر کلاسیک او را به زبان کوچه وبازار برگردانده ایم.اما باورکنید که چاره جزاین نبود.در پایان از راهنمایی های سرکار خانم خنفری در امر ترجمه ی لغات عربی، کمال تشکر را دارم . این شما واین شعر واین هم لینک اجرای نزارقبانی در یوتیوب:

http://www.youtube.com/watch?v=TIa1PLC38kk

 

قصیده ی خروس- نزار قبانی (ورژن 1)

 (1)

توی محله ی ما ،

خروسی هس: یه قاتل سادیستی

که صبح به صبح خفت همه مرغهای این محله رو می چسبه

نوک می زنه به مرغها

دنبال شون می کنه

ترتیب شون رو میده

آخر کار هم  ول شون می کنه

و اسم جوجه هاشو هم یادش نیس !

 

(2)

توی محله ی ما...

عربده می کشه خروسه از بوق سگ

عینهو سامسون یله

بهش می گن : ریش قرمز

که قلع وقمع می کنه روز وشب رو واسه ی ماا

موعظه می کنه برای ما ها

ترانه هم می خونه

خانوم بازی میون ما کارشه

اون از همه سره و مردنی نیس

ودیگه این که زور  داره مث سوپرمن !

 

(3)

 توی محله ی ما،

یه خروس جسوره که فاشیسته

با افکار نازیستی

باتوپ وتانک اومده  بر سر کار

حکم داده آزادی وآزادها رو بازداشت کنن

وطن رو بی آبرو کرده خروس

کلا بساط ملتو ورچیده

حکم داده به وازکتومی لغات

گفته که ول معطله تموم تاریخ

گفته که ممنوعه دیگه تولد

و حتا اسم از رو گلا ورداشته

 

(4)

توی محله ی ما،

خروسی هس که  روز جشن ملی،

لباس سرلشگرا رو می پوشه

که جنس اصل می خوره

که اصل جنس می نوشه

مشروب اصلی رو سفارش میده

سوار میشه رو کشتی مرده ها

شکست میده ارتشی رو تو رویا

 

(5)

توی محله ی ما،

یه خروسه از جنس اصل عرب

که با حرمسراش دنیا رو فتح می کنه !

 

(6)

توی محله ی ما،

یه خروسه:  بی سواد

سردسته ی مشتی لباس شخصی

یادنگرفته هیچ چی،

غیر تجاوز وقتل،

و کاشتن حشیش واسه خرکیفی.

توی معاملات، شیره مالی

این همونی هس که فروخت یک زمون: لباس اجدادی شو

گرو گذاشت حلقه ی ازدواج رو

و حتا از دندون مرده های شهر نمی گذشت

 

(7)

توی محله ی ما،

یه خروسه که کل ابتکارش اینه ،

که ورداره کلت شو

تیرخلاص خالی کنه توی کله ی کلمه ها

 

(8)

توی محله ی ما،

خروسی هس دچار اختلال عصب و دیوونه

که موعظه می کنه عین حجاج ،

روی زمین راه میره عین مامون،

از بالای مناره ی مسجد جامع میگه:

خدارو شکر میگم هزار هزاربار

که این منم  من منم : دولت وقانون منم !

 

(9)

 چطور میشه که منجی اینور میاد؟

چه جور میشه گندمها رشد می کنن؟

وبرکت چطوری نازل میشه؟برکه چه طور پر میشه؟

این وطنه که توش خدا کاره نیس

اما خروس بر سر اون حاکمه !

 

(10)

تو شهرما خروس میاد و میره

ومستبدها همونن که بودن

یک طرفش که مرده باد لنینه

سمت دیگه اش هم  مرگ بر آمریکاست

این وسط آدمیته که نابود میشه...

 

(11)

وقتی خروس میره به سمت بازار ده

با پرهای رنگی وباد غبغب،

برق مدال های روی کتفاش،

مرغهای ده از ته دل داد زنون:

ای آقای ما    خروس !

سرور و مولای  ما  ای خروس !

ای ژنرال سکسی ،خروس خایه دار میدون!

محبوب قلب میلیون ها زنی !

آیا کنیزی نمی خوای؟

نیاز به نوکر نداری؟

تنت نیازی نداره به ماساژ؟

 

(12)

القصه شاه قضیه رو که فهمید،

جلادو حکم کرد به قتل خروس

و با صدایی غضب آلوده گفت:

این خروس بچه محل چه جوری جرات کرده

که از زیر سلطه ی من دربیاد؟

این خروسه چطور شده که خایه پیدا کرده؟

تنها منم... منم که بی شریکم...

×××


قصیده ی خروس- نزار قبانی (ورژن 2)

(1)

توی محله ی ما ،

خروسی یه : وحشی و مردم آزار

که صبح به صبح خفت همه مرغ های این محله رو می چسبه

نوک می زنه به مرغ ها

دنبال شون میفته

ترتیب شون رو میده

آخر کار هم  ول شون می کنه

و اسم جوجه ها شو هم یادش نیس !

(2)

توی محله ی ما...

عربده می کشه خروسه از بوق سگ

عینهو سامسون یله

بهش می گن : ریش قرمز

که قلع وقمع می کنه روز وشب رو واسه ی ما

موعظه می کنه برای ماها

ترانه هم می خونه

خانوم بازم که هستش

اون از همه سره و مردنی نیس

ودیگه این که زور داره مث سوپرمن !

(3)

توی محله ی ما،

یه خروس جسوره که فاشیسته

با فکرهای هیتلری

باتوپ وتانک رسیده به رهبری

حکم داده آزادی وآزادها رو بازداشت کنن

وطن رو بی آبرو کرده خروس

کل بساط ملتو ورچیده

حکم داده به وازکتومی لغات

گفته که ول معطله تموم تاریخ

گفته که ممنوعه دیگه تولد

و حتا اسم از رو گلا ورداشته

(4)

توی محله ی ما،

خروسی هس که  روز جشن ملی،

لباس سرلشگرا رو می پوشه

که جنس اصل می خوره

که اصل جنس می نوشه

مشروب اصلی رو سفارش میده

سوار میشه رو کشتی مرده ها

شکست میده ارتشی رو تو رویا

(5)

توی محله ی ما،

یه خروسه از جنس اصل عرب

که با حرمسراش دنیا رو فتح می کنه !

(6)

توی محله ی ما،

یه خروسه:  بی سواد !

سردسته ی یه مشت لباس شخصی

یادنگرفته هیچ چی،

غیر تجاوز وقتل

و کاشتن حشیش واسه خرکیفی

توی معاملات، شیره مالی

این همونی هس که فروخت یک زمون، لباس اجدادی شو

گرو گذاشت حلقه ی ازدواج  رو

و حتا از دندون مرده های شهر نمی گذشت

(7)

توی محله ی ما،

یه خروسه که کل ابتکارش اینه ،

که ورداره هفت تیر رو

تیرخلاص خالی کنه توی سر واژه ها

(8)

توی محله ی ما،

خروسی دمدمی مزاج ...دیوونه ،

که موعظه می کنه عین حجاج

روی زمین راه میره عین مامون

از بالای مناره ی مسجد جامع میگه:

خدارو شکر میگم هزارهزار بار

که این منم من منم  : دولت وقانون منم !

(9)

چطور میشه که منجی اینور بیاد؟

چه جور میشه که  گندمها رشد کنن؟

وبرکت چطوری نازل میشه؟برکه چه طور پر میشه؟

این وطنه که توش خدا هیچ کاره اس

اما خدایی می کنه توش خروس

(10)

تو شهرما خروس میاد و میره

ومستبدها همونن که بودن

یک طرفش که مرده باد لنینه

سمت دیگه اش که  مرگ  بر آمریکا ست

{نه شرقی ونه غربی}

این وسط آدمیته که نابود میشه...

(11)

وقتی خروسه می ره بازار ده

با پرهای رنگی وباد غبغب،

برق مدال های روی کتفاش،

مرغ های ده از ته دل داد زنون:

ای آقای ما  !  خروس !

سرور و مولای  ما ! ای خروس !

ای ژنرال سکسی ،تنها خروس خایه دار میدون!

محبوب قلب میلیون ها زنی !

آیا کنیزی نمی خوای؟

غلام زر خرید چی ؟

خایه ات نیازی نداره به دستمال ؟

 (12)

القصه شاه قضیه رو که فهمید،

جلاد و حکم کرد  به قتل خروس،

و با صدایی غضب آلوده گفت:

این خروس بچه محل چه جوری جرات کرده

که از زیر سلطه ی من دربیاد؟

این خروسه چطور شده که خایه پیدا کرده؟

تنها منم... منم که بی شریکم...

***

   متن عربی شعر: قصیدة الدیک - نزار قبانی

1-    
فی حارتنا
دیک سادی سفاح
ینتف ریش دجاج الحارة ،
کل صباح
ینقرهن
یطاردهن
یضاجعهن
ویهجرهن
ولا یتذکر أسماء الصیصان

2-       

فی حارتنا
دیک یصرخ عند الفجر
کشمشون الجبار
یطلق لحیته الحمراء
ویقمعنا لیلا ونهارا
یخطب فینا
ینشد فینا
یزنی فینا
فهو الواحد وهو الخالد
وهو المقتدر الجبار

3-    

فی حارتنا
ثمة دیک عدوانی ، فاشیستی ،
نازی الأفکار
سرق السلطة بالدبابة
ألقى القبض على الحریة والأحرار
ألغى وطنا
ألغى شعبا
ألغى لغة
ألغى أحداث التاریخ
وألغى میلاد الأطفال
و ألغى أسماء الأزهار

4-    
فی حارتنا
دیک یلبس فی العید القومی
لباس الجنرالات
یأکل جنسا
یشرب جنسا
یسکر جنسا
یرکب سفنا من أجساد
یهزم جیشا من حلمات

5-      
فی حارتنا
دیک من أصل عربی
فتح الکون بآلاف الزوجات

6-      

 فی حارتنا
ثمة دیک أمی
یرأس إحدى المیلیشیات
لم یتعلم
إلا الغزو و إلا الفتک
و إلا زرع حشیش الکیف
وتزویر العملات
کان یبیع ثیاب أبیه
ویرهن خاتمه الزوجی
ویسرق حتى أسنان الأموات

7-    
فی حارتنا
دیک کل مواهبه
أن یطلق نار مسدسه الحربی
على رأس الکلمات

8-      
فی حارتنا
دیک عصبی مجنون
یخطب یوما کالحجاج
ویمشی زهوا کالمأمون
ویصرخ من مئذنة الجامع :
یا سبحانی یا سبحانی
فأنا الدولة ، والقانون

9-    
کیف سیأتی الغیث إلینا ؟
کیف سینمو القمح ؟
وکیف یفیض علینا الخیر،وتغمرنا البرکه ؟
هذا وطن لا یحکمه الله
ولکن تحکمه الدیکه

10-
فی بلدتنا
یذهب دیک یأتی دیک
والطغیان هو الطغیان
یسقط حکم لینینی
یهجم حکم أمریکی
والمسحوق هو الإنسان

11-
حین یمر الدیک بسوق القریة
مزهوا ، منفوش الریش
وعلى کتفیه تضیء نیاشین التحریر
یصرخ کل دجاج القریة فی إعجاب :
یا سیدنا الدیک
یا مولانا الدیک
یا جنرال الجنس ویا فحل المیدان
أنت حبیب ملایین النسوان
هل تحتاج إلى جاریة ؟
هل تحتاج إلى خادمة ؟
هل تحتاج إلى تدلیلک ؟

12-
حین الحاکم سمع القصة
أصدر أمرا للسیاف بذبح الدیک
قال بصوت الغاضب :
کیف تجرأ دیک من أولاد الحارة
أن ینتزع السلطة منی
کیف تجرأ هذا الدیک ؟؟
وأنا الواحد دون شریک...

 

تمت الترجمه فی الاول التیر 1390 المطابق 22 جون 2011

الحقیر الحوسین السوتوده

نویسنده : حسین ستوده : ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ترانه ی بزرگراه بی نام

دیباچه:

  بالاخره استعدادترانه سرایی ماهم شکوفاشد،بادا که پژمرده نکنمدشان!  علی ای حال والاحوال الی احسن الحال،هرگونه استفاده ی تجاری از این ترانه بدون کسب اجازه از صاحب اثر ممنوع می باشد.هرچند که فقط دوست دارم یه خواننده اونو بخونه که حالااگه بخواد ، خودش میاد و اجازه شو میگیره.

 

ترانه ی بزرگراه بی نام

...

هرچی میرم این بزرگراهه تمومی نداره           خالی وخلوته  انگارم که نامی نداره

از خیابون خبری نیست،بیابونه فقط                رقص بی مقصد خارای هراسونه فقط

افق از صاعقه های بی صدا پر شده  و           دلم از واهمه ی مرگ خدا پر شده   و

یکی نیس سوار کنه  من پیاده   رو                آب تعارف بکنه این من خود وا داده رو    

جاگذاشتم کوله پشتیم روتوی گذشته هام   خالی از خاطره های رفته ها وگشته هام

این بزرگراهه فقط راهه ومقصد نداره               منو باخود می بره سیلیه که سد نداره

نمی دونم واسه چی فراری از پشت سرم      مقصدم انگاری اینه که برم ....بازم برم...

   بازم برم...بازم برم...باز...

این بزرگراهه همینه باهمه خوب وبدش        من فقط اگه بایستم می رسه به مقصدش

نویسنده : حسین ستوده : ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد