شفتلهوس(یعنی یه چیز معلوم مجهول مثل زندگی)

چیزی که دنبالشی اینجا پیداش نمی کنی

کلیدر 2

سال 32 انقلاب که شد،گل‌محمّد شد رئیس جمهورِ مادام العمر؛

خان‌عمو شد یه بازاری؛ یه پاش ایران یه پاش چین، وسط پاشم پاتایا

بیگ محمد حوصله‌ی کاراجرایی نداشت، اوایل یه خورده تیر خلاص می زد اما تحمّل‌اش رو نداشت.حالا شده چشمای خان عمو اماهنوز با اسلحه قدّ کمرش می ره سرِ کار..
ستّار اعدام شد...

مارال طلاق گرفت،زیور طلاق گرفت،شیرو طلاق گرفت...

بلقیس هم توی آسایشگاه سالمندان دق کرد ومُرد.

نویسنده : حسین ستوده : ٦:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

نخل، خشکید در این خاطره ی صحرایی

 

بر تنِ سوخته‌ی نخل،

فقط شعری ماند

یادگارِ پریِ کوچکِ موخُرمایی...

نویسنده : حسین ستوده : ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

عشق در میانه ی دیکتاتوری و دموکراسی

عشق،توانایی نیست؛تجلّیِ ناتوانیِ ماست در خود. پرتابِ حسّ خودخواهی یا دیگرخواهیِ ماست در روح دیگری. برخی، از فرطِ خودخواهی عاشق می شوند،برخی دیگر ،مغروق حسّ استخوان‌سوزِ دیگرخواهی .

خودخواهان، دیکتاتورند ،از فرط ناتوانیِ خود عاشق می شوند.شاید عاشقان واقعی اینها باشند.عشق شان واقعی امِا خطرناک است.ما عادت کرده ایم که اینان را عاشق ننامیم.اما تاوقتی، حسّی به سمت مقابل هست، عشق نیز هست.اما در قلمرو عشق، دیکتاتوری است.اینان ممکن است به بهانه ای کور حاضر شوند که دست بر گلوی معشوق ببرند یا اسید بر چهره اش بپاشند  تا نگاه کسی دیگر به زیبایی آن‌ها نیفتد.هر چند که پس از انجام این کار شاید که به بدترین موجه ممکن دست به قتل خود بزنند ،یک کشتار دسته جمعی راه بیندازند یا آن که به همین شیوه عاشق دیگری شوند.اینان تروریست‌های عشقی‌اند.

اما آنان که از فرط دیگر خواهی عاشق می شوند هم ، به شیوه‌ی خود خطرناکند امِا نه برای دیگری که برای خودشان.به عبارت بهتر،خودخواهان در پی حذفِ طرف خود به نفع خودهستند و دیگر خواهان، در پی حذف خویشتن ، به نفع طرف مقابل...

تنهااز من دستی باقی مانده بود
ازانگشتانم ماشه ای ساختم
که فشارم بدهی بیشتر به خودم..

(بخشی از شعر ستاره سوزان)

دیگر خواهان نوعی دیکتاتوری وارونه را اعمال می کنند.آنان خیانت معشوق را ،به ضعف خود در جذب او به سمت خود می دانند.خودخواهان،امِاچون معشوق را برای خود می خواهند، حتا اندیشه ی معشوق به کسی دیگر را برنمی تابند...شاید بشود گفت که در عشق ، درک وجود ندارد.طرفین، بیشتر از تفاهم، به تساهل نیاز دارند...

این بماند تا حوصله ی دیگر...

نویسنده : حسین ستوده : ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

so what?because

همیشه به همین جمله‌ی ساده‌ی پیچیده ختم می شود که:آخرش که چی؟ وهی عین تصویری در دوآینه ی مرگ وزندگی تکرار می شود:آخرش که چی؟ آخرش که چی آخرش که چی؟...

معاون وزارت کار می گوید: حدود چهل میلیون نفر از جمعیّت ایران با اینکه در سن کار و تواناییِ انجام فعالیّت اقتصادی قرار دارند اما غیر فعّال بوده و مشخص نیست که درآمد این عده از کجا و چگونه است؟40 میلیون نفر بدون هیچ کار مولّدی.چهل میلیون یوزلس چهل میلیون ترسنده از آخرش که چی؟چهل میلیون فکرخودکشی.چهل میلیون سرگشته از هدفِ آفرینش.چهل میلیون از کجانامده و وطن ننموده و به ناکجارفته.چهل میلیون مردّد میان خدایی که گاه هست وگاه نیست.چهل میلیون مومنِ معتقد به عید فطر ونوروزوکریسمس...

این که مارکس می گفت نیروهای تولیدی زیربنای همه چیزند شاید پربیراهه نمی گفت.کار است که هویّت افرین است.کارتولیدی،آخرش که چه؟ را به تعویق می اندازد.و البته که در برهوت بدوبدترها،من که ترجیح می دهم یک نفهمِ مولّد باشم تایه فیلسوف باسن فراخِ یوزلس که فقط چهل میلیونش درهمین مملکت گل وبلبل با چسناله ی آخرش که چی؟ حلق ودلق وجلق شان را به معنویّات پوچ گره می زنند شاید که روزی سواری بیاید و بار این نیهیلیسم منفی را از روی شانه های خسته وزخمی شان بردارد...

نویسنده : حسین ستوده : ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

مذهب، تفکر وسیاست به مثابهٔ یک امر تفریحی

چند سالیست بخشی از تبلیغ‌های اینترنتی و ماهواره‌ای در آستانهٔ ایّام محرّم وصفر به تبلیغ تی شرت‌هایی منقّش به تصاویر یا نوشته‌هایی باموضوع محرّم اختصاص داده می‌شود. در این مسیر، ماشین‌هایی مزّین به شعارهای مذهبی، مدل‌های آرایش مو وصورت ویژهٔ محرّم همه و همه نوعی نگاه جدید به مقولهٔ مذهب را آشکار می‌کنند.

در جایی دیگر تبدیل فضای معماری شهر مکّه از حالت یک شهر مذهبی به یک شهر توریستی نیز حکایت از تغییر نگرش اهل سنّت در خصوص ماهّیت «امر مذهبی» است.


همراه با دگرگونی در وضعّیت اقتصادی جوامع، توجه به مقولهٔ تفریح و سرگرمی از جمله دغدغه‌های سیاست گذاران و تصمیم گیرندگان سیاسی در سطح کلان اجتماعی است. آشکار است که به موازات توسعهٔ اقتصادی وبالارفتن سطح رفاه جوامع، بخش عمده‌ای از انرژی جامعه از حوزهٔ کار به سمت تفریح کشیده شده است. در این مسیر ظهور اصطلاحات جدیدی همانند پولیتیکوتینمنت (تفریح سازی از سیاست) رلیجوتینمنت (تفریح سازی از مذهب) و نظیر چنین اصطلاحاتی، نشانه‌ای است از دگرگونی بنیادی در وضعیت فرهنگی مردم جهان.


پس‌‌ همان گونه که باشگاه‌های پرورش جسم به پرورش بدن توجه نشان می‌دهند، نهادهای مذهبی توجه خودرا به پرورش روحی مردم معطوف می‌کنند، امبا کاهش جدّی نگری به اموری همانند مذهب، آن‌ها را در حدّ «باشگاه پرورش روح» تقلیل می‌دهد. اینجاست که بنگاه‌های اقتصادی، که مهم‌ترین هدفشان کسب سود است به میدان پای می‌گذارند و با بهره برداری از احساسات مذهبی مرد-به ویژه جوانان سعی در کسب سودهای کلان دارند. اینجاست که نقش روشنفکران به مثابهٔ وجدان ناآرام جوامع آشکار می‌شود.امّافقدان نظریّه‌پردازی در حوزهٔ کلان فرهنگی سبب شده است که آشفتگیِ مفهومی وفکری در این حوزه خودروشنفکران را نیزدچار افیونی به نام «انتلکتینمنت» کند. واین‌‌ همان آخرالزمان تفکر انتقادی است:تبدیل کنش روشنفکری به یک امر تفریحی.

نویسنده : حسین ستوده : ٥:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نامه های های بزرگی که کودک شد به کودکی که بزرگ شد

 The letters from an adult  who became child to the child who became adult

 

 خروس از آسمان فرود می آید

دیوانه ای آواز می خواند

در نگاه ات پرنده ای را سر می برند

 

The rooster falls down from the sky

A mad sings

They behead a bird infront of your eyes

 

داد می زنی که تشنه ای

من محو تشنه گفتن تو

تو بی تفاوت به من هنوز تشنه ای

 

You shout that your thirsty

Im wondered to your saying thirsty

You are still indifferent of me: thirsty

 

خار فرو رفته در دستانت می بوسم

دست ات را بر گونه هایم می کشی

خاری در قلب ام می نشیند

 

I kiss the thorn which put in your hands

You rub your hand on my face

 A thorn stings my hearth

 دروغ های شیرین ات هراسان ام می کند

با این حال در را باز می کنم

و غول را بیرون می کنم

 

Your sweet lies scares me

Although I open the door

And get out the monster

 

 

بگذارتا که عنکبوت تار ببافد

مورچه را هم از کنار لانه اش دور کن

بعد بامن آسمان را تماشاکن

allow the spider spin his network

take the ant also from the spider

then watch the sky with me

 

زن بودن تجربه ای تماشایی ست

دختربودن چیزی رویایی و

کودک بودن تمام چیزی که از تو می خواهم

Being a woman is an interesting experience

Being a girl is a dreamlike thing

But being child is just of a thing that I want from you

نویسنده : حسین ستوده : ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی از شبه مدرنیته حرف می زنیم،دقیقا از چه حرف می زنیم...

خیلی ساده،صریح و روشن.رویکردی پساسنّت گرایانه به مدرنیته با بهره گیری از مولفه های تشکیل دهنده ی ساختار جهان سنّت.این یعنی چه؟
مثالی می زنم:شبه علم یعنی بهره گیری از ابزارهای  علمی برای اثبات امور غیر علمی یا گاه ضدّ علمی.همین را از سطح یک روش علمی بیاوریدش به سطح معرفت شناسی.در زمان رضاشاه زمانی که می خواستند مفهوم دفاع را به سربازی بیاموزند می گفتند، ای سرباز تفنگ تو همانند ناموس توست .تو همان گونه که از ناموس خود دفاع می کنی با همین اندازه غیرت نیز باید از تفنگ خود مراقبت کنی.
غیرت،مقدس پنداری امور واشیا،تعصب،ناموس انگاری از پدیده های مدرنی هم چون کشور(دولت-ملّت)،شرف و قس علیهذا از جمله مولفه های تشکیل دهنده ی سپهر سنت هستند.این گونه می شود که زمانی که انگ بی غیرتی و دیوثی به مردانی وارد می شود که به حریم خصوصی وشخصیت مستقل اطرافیان مونث خود معتقدند،تصویری شبه مدرنیته وار شکل می گیرد که آینه ی تمام نمای نگاه شکسته ی ما ایرانیان به جهان بیرون است.

نویسنده : حسین ستوده : ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

به ساحل نشینانی که هیچ‌گاه صدای امواج دریا را نمی‌شنوند.

بدین وسیله
کمال تشکر
آن مقام محترم
احترامات فائقه
نوروزباستانی
تبریک عرض
عرض تبریک
آرزومندم

کلماتی که بی‌هوا از دهن‌ها می‌پرند و در هوا می‌چرخند و بدون آنکه حاملِ معنایی خاص باشند، رسالتشان تنها خروج از دهان است ونه بیشتر؛ که فقط گفته شده باشند که به گوش‌هایی بخورند که شنیده ناشنیده آن‌ها را دربازتابی بیهوده چونان طوطی‌ای روبروی آینه به فرستنده‌ها بازگردانند.
برای من، نوروز، تنها ناقوسی ست لال که مرگ فرهنگی عقیم را فریاد می‌زند.
نوروز عین روزه‌ای که فروکاهیده شده به گرفتن‌اش برای سلامت تن، تنها راز سربه مهر هویتی ست که در مواجهه با جهان برون، هرروز چونان کوه یخی در برابر تابش آرام آفتاب، تن می‌فرساید تا که سرانجام روزی تنها نامش را در صفحه‌های خاموش کتاب‌هایی خواهیم یافت که مخاطبانش تنها دانشجویان رشتهٔ فرهنگ‌های باستانی خواهندبود.
بدین وسیله مرگ‌اش را تبریک و تسلیت می‌گویم.

نویسنده : حسین ستوده : ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دیکته توری

الف: شهرنوش پارسی‌پور در جایی نقل می‌کند که در اوایل انقلاب، یکی از آشنایانش که در زمان پهلوی کاره‌ای بوده اما واقعا کاره‌ای هم نبوده را چند روزی بازداشت کرده و بعدش که پژوهیده و دیده بودند خلافی مرتکب نشده، ر‌هایش کرده بودند. بعدش این آقا، جایی به شهرنوش گفته بود از وقتی که از زندان بیرون آمده‌ام، وقتی به دست شویی می‌روم بسیار مواظبم که اول با پای راست وارد دستشویی نشوم (بس که در زندان به او تذکر داده بودند!) چرا که می‌ترسم از بالای دستشویی ناگهان آخوندی بر سرم داد بزند که مردک چرا با پای راست وارد دستشویی شده‌ای؟!!!


ب: به نظر می‌رسد برخی از کسانی که در ایران به مدرسه یا دانشگاه رفته‌اند، حداقل یک بار هم که شده این کابوس را دیده‌اند که بعد از سال‌های زیادی که از اتمام دورهٔ تحصیلشان گذشته، از مدرسه یا دانشگاه با او تماس گرفته گفته‌اند که شما فلان درس را نگذرانده‌ای پس تمامی مدارک تحصیلی‌ات پس از این دوران، فاقد اعتبار است!


پ: چونان که پیش تر‌ها نیز گفته‌ام، راه استعمار جسمیِ انسان‌ها از تسلط بر روحشان می‌گذرد و در این مسیر، نهادهای آموزشی یکی از مهم‌ترین ابزارهای نظام‌های تمامیت خواه‌اند. مطمئن باشید که این کابوس تا آخر عمر با شما خواهد بود حتی اگر از این کشور مهاجرت هم کنید، باز هم ر‌هایتان نخواهد کرد. چرا که نظام‌های آموزشی، مهم‌ترین دوران زندگی شما، یعنی کودکی شما را تحت تسلط کامل داشته‌اند.


ت: اکتاویوپاز می‌گوید من نصف عمرم را صرف برداشتنِ سنگ‌هایی کردم که در نیمهٔ نخست عمرم جلوی خودم انداخته بودم. اینجا در این جهان دست چندم، ما هنوز بعد این همه سال مشغول دورانداختن افکاری هستیم که در مدرسه به ما یاد داده بودند. پس تا این مبارزه هست، این کابوس‌ها نیز ادامه خواهند داشت...

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

سرمه ای در چشم ، سرمه ای در حلق...

حالِ خونین دلان را از افلاطونِ خمِ شراب نشین که بپرسی، خواهد گفت که فلک انتقام خون فرهاد را از کسی نخواهد جست. پیرانه سرانِ قبیله، عشق جوانیشان به سر که می‌افتاد، فرمایش داده بودند که زن نیک صفت، انسان را شاعر می‌کند. طنز تاریخ این ست که زایش فلسفه، حاصل خُلق تنگ زن سقراط بود!. طنز دیگر این ست که ستایشگران عشق در تاریخ ادبیات ما هیچ‌گاه زنانگی وتن کامگی وتن سرایی را پیشه نکردند. چرا؟ به سبب استبداد روح در کشاکش تاریخی که در برون‌اش مردان بر اریکهٔ قدرت تن می‌دریدند وسر می‌بریدند و در اندرونی‌اش زنان، قدرت سیاست ورزی را با مالش باسن و خصیتین سلاطین به دست می‌آوردند و بعدش به دخترکان تازه پای در حرامسرا گذاشته سرمه می‌خوراندند تا صدایشان کلفت شود مبادا صدای نازکشان دل و آلت شاه را بلرزاند....
اما اینک ما به جهان پا گذاشته‌ایم. عامه گانی که وارث وصلت خجستهٔ تاج و عمامه‌ایم و اینک جای سرخی درفشی که در قلب عاشقان فرو می‌کردند و سرب داغی که در حلقوم‌های آزادی خواهان می‌ریختند، دل خوش به خلوتی هستیم که موبایل‌ها و کامپیوتر‌ها برایمان فراهم کرده‌اند. دل خوش به تصویرهای خود کشیده بر دیوارهٔ غارهای مدرنی که غیر خودمان کسی در آن زندگی نمی‌کند.
واینجا هم منم. مردی در آستانهٔ زایش درد چهل سالگی. مردی که زنان به قلب به او به دیدهٔ یک کاروان سرا می‌نگرند، نه شاعر خواهد شد نه فیلسوف. تنها مردی با کاروان سرایی ویران و قلبی ویرانه‌تر حاصل پیوند تاریخیِ زر و وزر و تزویر با کالایی به نام عشق که روانهٔ بازار مکارهٔ انسانیت شده است...
باری... خاموش خود منم. مطلب از این قرار است: چیزی فسرده است ونمی سوزد امسال در سینه در تنم…

نویسنده : حسین ستوده : ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی جای دیگری ست شاید هند شاید میسور

این مطلب مربوط به اواخر شهریور ماه سال هشتاد وشش هست.روزهای آخرِ زندگیِ دو ساله ام در هند.دوسالی که خودش اندازه ی یک زندگی طولانی برایم درس زندگی داشت...بادا که روزی باز برگردم به میسور دوست داشتنی به چاموندی هیل به پالس به سری رانگاپاتام به کلیسای سنت فیلامونیا به کمپ دانشگاه به دریاچه به مستر مادپا ی دوست به میمونِ دزد به عقاب های یکشنبه بازار به اشوینی به مسترجمیل احمد...به ژرفنای چیزی شگرف.نامش زندگی

 

از آشرام اشو که دیدن می کردیم دخترکی را دیدم با لباس های بلند،خندان گرد خویش می رقصید و دو گلی را که در دوستانش داشت با خویش می رقصاند و شکوفه ها در آن هوای خنک و نیمه بارانی  بر زمین سیمانی اطرافش می ریختند. لبخندش ار آن فاصله ی دور آشکاربود و چنان می نمود که محو در رقص خویشتن است...

ساعتی طول کشید تا بازگشتم و دوباره اورا دیدم به همان گونه که بود...

شگفت زده از دانا پرسیدم : دخترک خسته نمی شود؟   با لب خندی پاسخ ام داد دخترک نیست چرا که اگر از نزدیک ببینی اش پیری را در چهره اش خواهی دید. نیز سالیانی است که  به این مکان می آید و می رقصد تمامی روز را. به همه لب خند می زند وهیچ گاه با کسی صحبت نکرده است.

( منم داشتم فکر می کردم که دختره رو مخصوصا گذاشتنش اول  ورودی واسه تبلیغات )

*

دیروز جشن واراماها لاکشمی بود صاب خونم شب دعوتم کرد به خونه ش واسه شام و دیدن از مراسم جشن شون.این جشن مخصوص خانوماس وخونواده ها معمولا به احترام لاکشمی هزینه ی زیادی رو واسه برپایی اون خرج می کنن.صاب خونم شاکی بود که چرا قیمت لوازم مربوط به جشن بالا رفته و بعد با با وجودی که آدمی خیلی مذهبیه با طنزی در چاشنی کلامش گفت : ما خودمون رو مجبور می کنیم که این کارا رو انجام بدیم واسه اینه که خیلی فقیریم!

*

آقایون وخانومای ایرانی که دارین میاین هند لطفا خاهشا تمناعن استدعاعن تورا به پدرجدتون قسم به این پلیس های و کارمندای هندی رشوه ندین لااقل اگه می خواین بدین کم بدین یا همیشه ندین.بابا وقتی دست می کنی پونصد روپیه رو که تقریبا ده دوازده هزار تومن ما میشه یواشکی بهشون رد می کنی نمی دونی که توی ماتحتشون چه عروسی برپا می شه اخه واسه بعضی اونا این یعنی حقوق پنج روزشون. می فهمی یا نه حقوق پنج روزشون.

با این کاراتون دارین حتا مناسبات جامعه ی هند رو به هم می ریزین .بابا اینوخود هندیا هم معترفن  و توی آمارهای جهانی هم هس که کشور هند از نظر نظام رشوه خواری اصلا کارنامه خوبی نداره اما این کار شما باعث میشه که این مناسبات به هم بریزه و سطح توقع پلیس ها وکارمندا رو ببرین بالا ودودش اول توی چشم خودتون میره بعدش توی چشم ایرانیای دیگه بعدش توی چشم تمام خارجی هایی که میان این جا آخرشم می رینین توی هند و این چس مثقال معنویت ته مونده روی زمین رو هم به باد می دین . حالا خودتو می دونید.

*

دانا با هندیا که حرف می زنه من مرده ی مات بودنشون در مقابل این حرف ها و حرکاتم : سلام عزیزم خوبی ؟

تو  نمی دونی که من چه قدر عاشقتم  دارم از عشقت فنا می شم بزار همین الان چاقو بردارم شکممو واسه ات جر بدم  خوبی فدات شم؟. حالا این هندیا این جوری  مات می مونن،  خدا به داد برسه اگه دانا بخواد  یه زمانی همینا رو تحویل یه ادم اروپایی بده. چی میشه...

*

نویسنده : حسین ستوده : ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

مشترکِ در دسترس،مورد نظر نمی باشد...

خدمتِ شنوندگانی که گیرندگان سیاه وسفید دارند عرض می کنیم که بازیگران دو تیم سیاه وسفید،با پیراهن های سفید در سمت چپ ِ تخت خواب،مشغول گرم کردن بدن همدیگر هستند.تماشاچی محترم هم با شعار فیتیله مخا برات تعطیله زمینه را برای خانه خالی آماده می کنه.حالا می ریم که داشته باشیم .گل درومد از حموم سمبل دراومد از حموم.حالا داورفتوای جعلی می ده که  زمان شاه مستراح ها وا بودن پس مردم واسه  سرپایی هیچ مشکلی نداشتند. حالا مصدق ،تصدق اش برم میره عروس بیاره چشم دشمن کور کور.حالا موج مکزیکی با بوسه ی فرانسوی و رولت روسی وشیوه ی زندگی امریکایی قاطی میشه حالا یه تکون دو تکون دوتاکون بتپون بتپون بتپووون بتپووووون ....ووون رون  جووون ....جووون... اومدم ...بتکون اون بغض هزار ساله رو لامصب آبشو بیار مگه نمی بینی قحطی تنشو سوزونده داد میزنه رجاله ها یکی تون دلخوشه به قصرخونگی یکی به چای عصر خونگی یکی تونم که توی حصرخونگی حالا بالا برین پایین بیاین مال منی دختر ایرونی...هم صدای من...خون  جلقی ات تو رگای من و حالا توی دقیقه ی نود،این اخوان ثالثه که با سیبیلای گاوکش و صدای تو دماغی اش میره روی رنگ بابا کرم و قر می ده ومی گه: اره جوونم
زندگی را مردم پیشین ، خورد وپوش ولذّت آغوش می دیدند.حلق ودلق وجلق... تو چی مادر به خطا...

نویسنده : حسین ستوده : ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

برای شماها ،تنها چند کلمه است این نوشته. برای من، اما زندگی ست...وشایدمرگ

...و فکر می کنم به واژه هایی که با آنها عاشق شدم به زندگی.به درک ِ حسّ شور زیستن.به عشق به آزادی به گل.به طنز واژه ی عدالت و بازی دلقک وارش در زندگی ام.به خودم که بعد چهل سال عشق ورزی باواژه ها هنوز همان بچه کارگرجنوب شهری ام که به خاطر آزادی بازهم اگر پایش بیفتد به خیابان می روم و سنگ و دشنام از دست ولب دوطرف برمی گیرم و چوب دوسر گُه می شوم و اشک بر چشم وخون به جگرو امید در دل بر می گردم به خانه تنهایی ام.اما به خاطر عدالت چه ساده شیر گاز کنار تخت خوابم وسوسه ام می کند به شکستن قولی که به خودم داده ام که: تا مادر هست،هرگز.

کاش می شد که این واژه هارا روی هم انباشته کنم بعد بروم بالای این توده ی انتزاعی، بنزینی واقعی روی خودم بریزم کبریتی واقعی بکشم بعد از اعماق جانم نعره بکشم: زنده باد زندگی ی ی ی…
 بعد کبریت را رها کنم روی خودم. آن گاه چنان آتشی به پا شود که معناها از جسم واژه ها بیرون بپرند و خاکسترم همراه خاکسترواژه ها باقی بماند و روحم همراه معناها در سرتاسر جهان منتشر شود.آن گاه تنها کافی بود که لب به سخن واکنی یا دست به قلم ببری یا صفحه کلیدرا فشار دهی ، می دیدی که همراه هر واژه طعم ناب زندگی درفضا پراکنده می شود.می گفتی: عشق.عاشق می شدی.می گفتی: آب، سیراب می شدی.اما وقتی که می گفتی : نفرت، طعم تلخی در دهانت جاری می شد.پشیمان می شدی وباز می نوشتی: عشق....

نویسنده : حسین ستوده : ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

چهل سالگی...

مرگ،یعنی همان که پیش تر ها گفته ام: نبودن در دل کسی...

"دیگری ام" اسیر منی شده که قرص می خورد ومی خوابد و هی هر ده دقیقه به پنج دقیقه، خاکستر سیگار های تا ته نکشیده اش را با گفتن یک " شت" از روی رکابی اش به کف اتاق می تکاند.

دیگری ام، راه می رود و پشت سر هم تکرار می کند:شوبروگم شو برو گم شو برو گم شوبروگم....

دیگری ام ، چهل سالگی ام به تخمش نیست دموکرات است و گاهی " من " را فتیله پیچ می کند،: به حمام اش می برد عین یک مادر لباسی شیک تن اش می کند،عین یک معشوق، یقه ی تاخورده اش را درست می کند وعین یک دوست همراهش به خیابان می رود ومجبورش می کند که به همه لبخند بزند وبرای دخترک پسرکان سه چار ساله شکلک در بیاورد .

" من" اما به هرحال قوی تر است.هر چه باشد،چند تا پیراهن بیشتر از او پاره اش کرده اند.پیر است وحرمت چهل سالگی و علم وفضل اش را از اطرافش می طلبد به خصوص از " دیگری".

"من" همیشه تنهاست."دیگری" هم تنهاست اما قاعده ی زندگی همیشه همین بوده: دورباش عزیز باش.

برای همین است که جهنم، رونوشتی برابراصل از پنجره ای خاک گرفته است که: من" می بنددش ودیگری از ترس یا به خاطر احترام، بازش نمی کند...

نویسنده : حسین ستوده : ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ای وای ز محرومیِِ دیدار ودگر هیچ...

دلتنگم مثل پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برگشته پسرش بوده وفردای برگشتنش اونو گذاشته سرای سالمندان

*

دلتنگم مثل دوتا پیرزن یکی مادر یکی نامادری که منتظر آخرین سرباز جنگند و سرمرز باهم دعوا دارن که  کدوم رو بیشتر دوست داره؛پسره میاد وراست میپره توی بغل دوست دخترش.

 *

 گیجم مثل پیرزنی که  لب مرز منتظر آخرین سرباز جنگ که پسرشه وایساده که یه پسر دیگه  میاد وبهش میگه پسر واقعی ات منم.ماروبعد تولد ، توی بیمارستان باهم عوض کرده بودن.

 *

گیجم مثل پیرزنی که  لب مرز منتظر آخرین سرباز جنگ که پسرشه وایساده که میان بهش میگن همه اش دوربین مخفی بود.

 *

گیجم مثل پیرزنی که  لب مرز منتظر اخرین سرباز جنگ که پسرشه وایساده.پسره میاد.پیرزنه می بوسدش.پسره تبدیل به یه قور باغه میشه

*

 اصل جمله از مایاکوفسکی: غمگینم همچون پیرزنی که می بیند آخرین سرباز برگشته از جنگ، فرزند او نیست

نویسنده : حسین ستوده : ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

خوردن قرص های ضدّ عطش، بر لب چشمه ی لحظات...

الف:هیچ تفاوتی میان زندانی و زندانبان نیست زمانی که قفس ، وسعت پرواز را تعیین می کند..هر زندانبانی، با سابقه ی 30 سال خدمت، حداقل 10 سال از عمرش را در زندان گذارنده است.

ب: در ایام ماضی، دو امرَد(همجنس گرای فعلی)قرار نهادند که در هم نهند.اولی که سوار پشت دومی شد، دومی،هنوز دخول صورت نگرفته،از فرط فحلیّت! دادزد: جرّم بده پاره ام کن!.اولی، بلند شد وپابه فرار گذاشت.دومی داد زد: آهای کجا میری؟ اولی گفت: تو که به مال خودت رحم نمی کنی، معلوم است نوبت به خودت که برسد چه بر سر من خواهی آورد!!! و رفت ورفت وهنوز هم که هنوز است، دارد می رود...

پ: پنج سال است که هرروز، میانگین،فقط 15 پیامک می فرستد به گوشی من.هر پیامکش هم اندازه ی 5 پیامک معمولی.حالا پیدا می کنیم پرتقال فروش را:اگر روزی حداقل 15 پیامک دیگر هم بفرستد به دیگران،می کند به عبارت:30 پیام روزانه به دیگران وبا معیارمخابرات، که پیامک هارا خطی حساب می کند، می شود روزی 150 پیامک معمولی.قیمت هر پیامک هم دست کم،10 تومان است.

یعنی،روزی 1500 تومان.

یعنی ماهانه 45000

یعنی سالانه، 540 هزارتومان

پس در این 5 سال، مبلغ 2 میلیون وهفتصدهزارتومان فقط هزینه ی پیامکهایی شده است که نخوانده پاک شده اند!

(توضیح:حدود یک میلیون وهشتصدهزار زوج جوان،تا همین امروز، در صف وام سه میلیون تومانی ازدواج اند)

ت: اگر برای هر پیامک،حداقل دودقیقه هم صرف کرده باشد،می شود روزی 60 دقیقه.

یعنی ماهی 30 ساعت

یعنی  سالی 360 ساعت

 پس پنج ساله اش می شود: (1800) یک هزار وهشتصد ساعت!

به عبارت دقیقتر، ایشان در این پنج سال، 75 روز از عمر گرانبهای خودشان را فقط وفقط، صرف فرستادن پیامک هایی کرده اند که  یا توسط من خوانده نشده اند، یا دیگران خوانده اند که البته این بخشش به من مربوط نمی شود.منظور این بود که کسی که به حال روزهای زندگی اش که ارزشمندانه ترین گوهر زندگی است، رحمی نمی کند، تکلیفش با دیگرانی چون من مشخص است.همین طرز فکر، در سطح کلانش تبدیل می شود به طالبان.القاعده یا داعش.آن ها هم زندگی خودشان برای شان مفهومی ندارد.این گونه می شود که به  آسانی تبدیل می شوند به تروریست هایی احمق که خیال می کنند به محض فشار دادن کلید جلیقه ی انفجاری شان وکشتن تعدادی آدم بخت برگشته، مستقیم پرتاب می شوند وسط بغل حور وغلمان های بهشتی!

ت: شازده کوچولو: من اگر هشت دقیقه وقت داشته باشم، خوش خوشک میرم لب یه چشمه

ث: یک ساعت از وقتش گرانبهای عمر خودم را الان صرف نوشتن این مطلب کرده ام.یک سااااااااعت.خداییش وقتم تلف نشده؟

نویسنده : حسین ستوده : ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

حدیث زوال است این عزیز حدیث زوال...

تو چند می ارزی اسپرم کوچولو؟
-من دست سازم چیزی نمی ارزم.تقدیرم اینه که توی چاه فاضلاب زندگی کنم...

*

سنجشِ خردِ داف
اگه فیلسوف بشم یه کتاب می نویسم به اسم: سنجش داف.بعدش یه مقدمه روش می نویسم به سبک کلمات میرشمس الدین ادیب سلطانی.مثل: ترادافندگی میمیانه ها دافولوژی کفشهای ترانسدال شاسیّانگی مباسنیّت پروتوزایی
بعدش بقیه ی کتاب رو سفید می زارم!

*

هر زنی یه خانم هویشام ِ درون داره که حواسش نیس که هر مردی ممکنه یه زوربای درون داشته باشه...!

*

کجا داری میری این وقت شب؟بودی حالا...یه بغضی بود با هم می شکستیمش...

*

زیر بنای توسعه، در تغییر در پسوند ...شون به ...مون است.

*

داری پیر می شی و خیر نداری...

دیگه پیر شدی و...

*

با راننده هه دعوام شده بود از اعماق جونم فریاد می کشیدم:

یو اسهول   بسترد    کاکساکر    سان آف بیچ   مادرفاکر    اس لیکر ...
هیکلش دوبرابر من بود اما فقط بلد بود هی پشت سر هم بگه:

آیم مد آیم مد آیم مد آیم مد

اونجا بود که به قدرت زبان پی بردم

*

در راستای نیمه ی خالی یا شایدم پر لیوان:

امید، تنها یه ناامیده که نا نداره!

*

خیلی تلخه که حسّ کنی که حسّ پشیمانی ِ کسی دیگه هستی...

*

هر کی یارش خوشگله، قربون دسّاش بیزعمت، بده دسّ ما یه دوری باهاش بزنیم شاید خدا مارم به بهشت راه داد...

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

چیزی بگوی که در اشک غرقه شوم...

رسانه،دست هابیل بود

*

ذهنی که شرطی ِ مرگ شود، خود به خود پشت واژه ی "فتوای" ، کلمه ی "قتل" را می بیند!

*

چیزی بگوی که در اشک غرقه شوم

*

داستانی کاملن واقعی
یه روزبهش گفتم تر کم کن از اون روز به بعد هر روز منو خشک خشکی می کنه!

*

روزگار کودکی برنگردی الهی

*!

قانون مهم انال زندگی اینه که چه خودت رو شل بگیری چه سفت ،اون سفت خودش رو می زنه

*!

اگر دین ندارید،آزاده هم نیبستید، لااقل فراموش کار نباشید!

نویسنده : حسین ستوده : ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

عشق،شقّ عینی ست در ترازوی من شدن

همیشه که قرار نبوده محتسبی مامورامنیتی ای، برادربزرگه ای دهانت را ببوید مبادا گه خورده باشی که گفته باشی دوستت دارم.همیشه که عشق، کنار تیرک راهبند بر در کونش تازیانه نمی خورد.عشق ، از ترازو می گریزد.اسیر ترازو که شد، از وزنش فروکاسته می شود.چرا که می افتد به  روزمرگی اش که  وزن بوسه چقدر است وزن همآغوشی چقدر است وزن پول هدیه یا که سوغات چقدر است وزن دوستت دارم و چرا در جوابم نگفته ای من نیز ، چقدر است وزن آشپزی برای آقا وزن رانندگی برای خانم ،وزن من به تو لطف کردم که از عقب دادم ،وزن من به خاطر تو تاخرخره مقروض شدم ودیگر وزن ها ودیگر وزن ها...همیشه همین است،عشق، منت پذیر نیست اما ترازو که بیاید،حتا ژولیت نیز ممکن است در جهانی دیگر منت گذار رومیو شود که من به خاطر تو...

نویسنده : حسین ستوده : ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

چگونه از دو نخ، به روزی یک پاکت برسیم؟

چشمم اما آب نمی خورد از این سال از این بهار بی مصرف از تصرف کریمه از هواپیمای گمشده از ادامه ی حصر از جهادملّی از هرچه که شما انسان ها اسمش را زندگی گذاشته اید و انگار بامعیارهایش احساس خوشبختی می کنید ودر تلاشی بی وقفه اید که بهشت یقین خود را به درون مرزهای جهنم پر تردید ما هم صادر کنید...

من، انسان نیستم دیرسالی ست که خارج از تقویم زندگی می کنم.عید وعزا برایم توفیری نمی کند چرا که در هردو غمگینم.روزگاری کتاب هایم را فوج فوج امانت می دادم ومی بخشیدم به تژاد انسانی،تا که شاید از عصر جادو،از غریزه ی نخستینش،ازخشونت ذاتی اش ،از یقین ویرانگرش،از رسوم وعقاید به روز ناشده اش،از روابط اجتماعی عمودی اش،از دوستی کم خردانه اش واز دشمنی بی خردانه اش رهایی یابد...

اما جدال  سخت نابرابر بود و واقعه سخت نامنتظر...

نویسنده : حسین ستوده : ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد